میم پیام داد: روبهراهی؟ گفتم: نه. گفت: خبری شده؟ گفتم: «خبر خاصی نیست، کلافهام. دلم بیرون زدن از قالبم رو میخواد. استرس دارم. حوصله ندارم. خستهام. بغل میخوام. عشقورزی میخوام. چه میدونم. احساس میکنم غمم زیاده. نمیخوام اینقدر درگیر غم و رنج باشم. هی ملالانگیز بودنم تو چشممه.» و گریهام گرفت. آنقدر گریه کردم که انرژیام صفر شد. سبک شدم. بعد هم برایش پیام دادم: «مرسی بساط گریهام رو جور کردی».
کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متنهای پروژه را عوض میکردم. کلهام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ میزنم. دلم میخواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم میخواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزهبازی در بیاور، فقط خندید. سکوت کردم تا در سکوت نگاهش کنم، گفت حجم اینترنتم دارد برای هیچ و پوچ از بین میرود. کلهام خرابتر شد! گفتم کیلومترها از هم دوریم همین نگاه کردن بهم هم حالمان را شاید بهتر کند... بیحوصله نگاهم کرد. خداحافظی کردم. الان دلم میخواهد گریه کنم. همان یکمی انرژی هم که داشتم ازم گرفته شد. چقدر همه چیز عجیب و غریب و تلخ شده است.
منتظر میمام چاییاش دم بکشد به اسکایپ وصل شود و اتفاقات این چند روز را بگویم.
صدتا یادداشت نوشتهام؟ چه کارها!
دیروز با تراپیستم دربارهی میم مفصل حرف زدم. اینکه چرا اینقدر این آدم برای من امن است و در عین حال کنار او بودن به خاطر روابط خودم و گذشتهای که با او دارم پر از اضطراب و استرس و ترس میشود. به این رسیدم که شاید او مثل اولین سیگاری است که آدم در نوجوانی میکشد. یا اولین مناجاتی که با خدا در نوجوانی دارد و از آن اثر میگیرد. چنان لذت تجربه اول برای من پررنگ است که همهاش دنبال تکرار آن لذت هستم. مثل فردی که به مواد مخدر معتاد است. میم هم مثل مواد مخدر شخصی من شده است. مراقبت و توجهاش برایم مثل مصرف مواد مخدر است. با این تفاوت که من همچنان از این مواد دارم لذت میبرم. دوز مصرفم زیاد نشده، اما اینکه میدانم این مواد برایم همیشگی نیست و نمیتوانم همیشه و همه جا کنارم داشته باشم، اینقدر من را مضطرب و ناامید کرده است و در تلاش و تکاپوی از دست ندادن نگه داشته است.
بعد از مدتها و در سال جدید، بالاخره تصمیم گرفتم با لپ تاپ و نوشتن آشتی کنم. روزها روی مبل میخوابیدم و چشمم را به لپ تاپ بود؛ اما دلم نمیخواست قدمی بردارم، دلم نمیخواست چیزی را به اشتراک بگذارم. انگار زبانم بسته باشد.
بعد از پنج سال میم را حضوری دیدم. ذوق دیدنش نفسم را تنگ کرده بود. دستانم میلرزید و اولین حرفی که از او شنیدم این بود که سیگارت را عوض کن! خندیدم و بعد شروع کردم به توجیه کردن که سربالایی آمدم و از ظهر چیزی نخوردم و خسته بودم و از این حرفها. از حرفهای من خندهاش گرفت. پر از انرژی بودم. دلم میخواست تا میتوانم حرف بزنم. 8 شب همدیگر را دیدیم. لباس مشکی تنش بود. میخواست بعد از قرارمان برود عزاداری یا شایدم شب قدر. هنوز مثل قبل بود. خوشرو، خوشبرخورد، با صدای پر از آرامش.
گفت: چقدر لاغر شدی، حتی از سالهای خیلی قبل هم لاغرتر شدی. توجهش خوشحالم کرد. از اینکه به سالهای خیلی قبل هم اشاره کرد خوشم آمد. شروع کردم به حرف زدن و حرف زدن. وسطش گفت کمتر حرف بزن و یکمی بخور. سکوت کردم و تند تند غذایم را خوردم و باز شروع کردم به حرف زدن. کنارش هم آرامم، هم همان دختر بشاش و شادابیام که به پهنای صورت میخندد. درمورد وی حرف زدیم. یعنی بیشتر حرفهایم درباره وی بود. درباره خودم و اینکه تصمیم گرفتم در حوزه توانبخشی کار کنم هم حرف زدیم. نکتهای میان حرفهایم گفت: که مثل همیشه ذهنم را بهم ریخت. گفت: چرا توانبخشی؟ گفتم: چون کمتر کسی این حوزه را میبیند، گفت: و چرا تو این حوزه را انتخاب میکنی؟ گفتم: چون کسی من را نمیبیند؟ گفت: میبینی با زخمهایت انتخاب کردی؟ و من میدیدم.
آخر کار که میخواستیم حساب کنیم اول سوغاتیای را که برایش آورده بودم دادم و بعد سعی کردم سریعتر از او به سمت حساب کردن بروم و در راه دستش را گرفتم که برگشت گفت: دست من رو نگیر! یادم نبود، نباید به او دست بزنم. وقتی هم از در کافه زدیم بیرون، گفتم میتوانم بغلت کنم؟ گفت: نه! گفتم: میخواهم نشان دهم که چقدر از تو ممنونم، گفت: همینطوری میفهمم.
حالا این چند شب را به مرور آن دو ساعتی که با میم گذشتم، گذراندم. کاش بیشتر میدیدمش. کاش میشد بیشتر با او حرف بزنم. کاش بیشتر زندگیام در گیر با او بودن بود.
در سکوت و تنهایی نشستهام. هرچقدر شبکههای اجتماعی را بالا و پایین میکنم زمان نمیگذرد. انگار زمان منجمد شده است و میخواهد تنهاییام را به رویام آورد. نه صدای ترقهای میآید، نه صدای شادی آدمها. گاهی از دورترین نقطه صدای انفجار کوچکی میآید. وی آن سر دنیا با دوستانمان دور هم جمع شدهاند و آش پختهاند و زدهاند و رقصیدهاند. بعد من اینجا روی کاناپه لم دادهام و غصه میخورم.
ظهر با دوستانم رفتم استخر. آنطور که فکر میکردم حالم را جا نیاورد. انرژیام گرفته شد و در همین لختی و بیحالی دو میلیون تومان دادم برای 25 جلسه استخر. الان از غصه این خرج الکی هم حالم بد است. پولی ته حسابم نمانده و باورم نمیشود من که همه چیز را جز به جز حساب میکنم که کمتر بخورم و کمتر بپوشم و کمتر رفت و آمد کنم که کمتر خرجم شود چنین خرج عجیبی کردم. از نظرم این چیزها خرج نیست، برج است. برای آدمهایی چون من هم نیست که فعلا نه کارشان درست است نه بارشان. همه پولی هم که آوردهام نمیخواهم خرج کنم. دلم میخواهد برای چنین خرجی فقط گریه کنم.
کمی سیب خورد کردم توی یکی از کاسههای رنگی رنگی، ارده ریختم و خوردم که برای شام دیگر فکر پختن و شستن نباشم. نمیدانم بروم سیگاری بگیرانم یا باز متوسل شوم به گوشیای که سراسرش سوت و کور است! کاش کسی پیامی میداد حرفی میزدیم. باید تا زمان خواب چشم به گوشی و ساعت باشم. حتی برای آشغال بیرون گذاشتن هم زود است چه برسد به خوابیدن و رویا دیدن.
تنها زندگی کردن چالش جدید این روزهایم است. از دور آدم بیشتر به فکر تنها بودنش است؛ اما وقتی وارد تنهایی میشود، انجام کارهای روزمره بدون بودن دیگری مهم میشود. صبحها بلند شوی، برای خودت صبحانه آماده کنی، تنها لباسهایت را بپوشی و بزنی بیرون. به ناهار فکر کردن به شام فکر کردن به اینکه اصلا میارزد تنها غذایی بخورم یا گشنگی بکشم؟ به همه اینها به شکل گذرا فکر میکنی. از طرفی آنقدر خرج زیاد است که نمیدانی، به خوردن و نخوردن توجه بکنی یا نه. قیمتها سرسامآور است. اصلا دخل و خرج جور نمیشود. حالا من که موقتم و هم از طرف خانواده خودم و هم از خانواده وی حمایت میشوم. پروژه هم که گرفتهام، اما بازم جور نمیشود. خیلی عجیب است این روزها. همه خشمگیناند و در تلاش برای دو قران بیشتر درآوردن. اما کفاف نمیدهد. غیر از خورد و خوراک، چالش دیگرم، رو پا نگه داشتن خانه است. خانه باید تمیز شود، خانه باید تعمیر شود، حواسم باید به شوفاژ و رادیاتور و ال و بل باشد، باغچه را آب بدهم، گلها را سروسامان بدهم. مراقب باشم چیزی کپک نزند، چیزی نسوزد، چیزی خراب نشود. قبلا همه این کارها تقسیم بود. وی از من بیشتر حواسش جمع بود. بلد بود چه کار کند، اما احساس میکنم من تازه باید یاد بگیرم. پایین بودن خلق، درگیری با چیزهای جدید، تنهایی، کشمکش شخصیتی، درس خواندن، کار کردن، دوست داشتن و و و همه و همه روی هم افتاده. انگار توی یک تیلهی پر از رنگ زندگی میکنم که رنگهایش را از هم نمیشود تفکیک کرد.
دیروز از دوری از وی نوشتم و بیتابیام. امروز اما از پیامی که داد و حالم را زیر و رو کرد مینویسم. دلم میخواهد روزها برایش پیام بگذارم. باهم حرف بزنیم. از دلتنگی و دوست داشتن هم بگوییم، اما چیزی که نصیبم شده است نهایتا کوییک ریاکشن و سین کردن و جواب ندیدن بوده است. میگوید فشار رویاش زیاد است و روزهای سختی را میگذراند. من هم. اما جواب میدهم، لبخند میزنم، جلوی بغضم را میگیرم و میخواهم رابطه را سفت و محکم نگه دارم.
امروز برایم نوشت: دارم سعی میکنم شخصیتت را از نسبتمان جدا کنم. خیلی روزهای سختی است برایم، ممنون که درکم میکنی. برایش نوشتم: یعنی چی؟ گفت: نمیدانم چطور توصیف کنم. من هم نوشتم: اوکی عزیزم، متوجهم، راحت باش! چرا باید چنین چیزی مینوشتم؟ شخصیت را از نسبت جدا کردن یعنی چی؟ یعنی میخواهد بدون وابستگی رابطهی زنوشوهری من را بسنجد و ببیند آیا دوستم دارد یا نه؟ دوری و غم و خواندن این حرفها برایم فشاری غیرقابل تحمل است. مضاف بر اینکه هنوز خانه خودم هم نرفتهام و پیش پدر و مادرم هستم و باید با لبخند و من چقدر حالم خوب است، روزها را بگذرانم. حریفشان نمیشوم که بروم خانه خودم. خودم هم از تنها بودن میترسم. از اینکه در تنهایی کنترلم را از دست بدهم. هرچند به نور خانه قشنگم و رنگ و لعابش نیاز دارم، اما ترسی را که کمین کرده و رهایم نمیکند، چه کنم؟
بالاخره کمی خودم را جستم. دوری از وی برایم خیلی سخت است. دو هفته شد که از هم دوریم و کیلومترها باهم فاصله داریم. هیچوقت دو هفته یا بیشتر از هم دور نبودیم. خانه پرش چهار-پنج روز از هم دور بودیم. تجربه عجیبی است و ای کاش رخ نمیداد. اما این هم ورقی از زندگی است. به خاطر اختلاف ساعت کم میتوانیم باهم حرف بزنیم. او غرق کار و دانشگاه است و من هم به نوعی دیگر. پروژه جدیدم را شروع کردم، کلاسهایم را حضوری میروم، دوستانم را هر روز میبینم و با اینکه خوشحال کننده است همه اینها، اما خیلی خستهام. دلم آن کنج تنهایی را میخواهد که صبح تا شب گوشهای بودم و چشم انتظار وی. فعلا که دو هفته گذشته هر بار میخواهم به وی فکر کنم گریهام میگیرد. حتی میخواهم از دلتنگیام با خودش حرف بزنم گریهام میگیرد، شش ماه را چطور تحمل کنم؟
القصه که فشار زیاد است و حال من هم در بالا و پایین.
امروز توی جلسه تراپی به نقطه خوبی رسیدم. باز کشف وجهی از خودم که چطور مجدانه دست به ویران کردن میزند. باید دربارهاش بنویسم. درباره سرکوب عجیب تمایلاتم.
ایمیلم: elfinz.1990@gmail.com