چقدر دارو همه چیز را تغییر میدهد. به اصرار زوج درمانگر و میم راضی شدم پیش دوست روانپزشکم بروم و دارو بگیرم. حداقلترین اثرش کم شدن اضطرابهایم است. مخصوصا الان که درگیر امتحانها هستم و واقعا نمیتوانستم تپش قلب شدید و تنگی نفس و هر علامت اضطراب فراوان را تحمل کنم. خوابم کمی زیاد شده، اما مهم نیست. مهم این است که گریه نمیکنم، اشکهای بند آمده، اضطرابم کم است، بهتر میتوانم تمرکز کنم و چه چیز بهتر از این؟ وی هم دارد دارو مصرف میکند. حالش خیلی بهتر از قبل است. مهربانتر شده و جلسات زوجدرمانیمان بیشتر به سمت جلسات فردی رفته، البته به اصرار وی. همین هم خوب است. دیگر مثل نگرانش نیستم. حرفی هم که زوجدرمانگر زد و بر اساس آن پیش میرویم این است که هر دوی ما افسردگی عمیقی را داریم طی میکنیم و نباید در دوره افسردگی تصمیم به جدایی بگیریم. امیدوارم روزهای بهتری پیش رویمان باشد.
شنبه روز عجیبی بود. چیز خاصی درمانگر نگفت؛ همانطور که خودم میدانستم. اما یک بینشی به من داد که این چند روز را درگیر هضم آن موضوع بودم. به درمانگر گفتم من تا از یک رابطه سخت رها شدم وارد رابطه با وی شدم. رابطهای که من را طرد کرده بود و آن حس کافی نبودن را در من زیاد کرده بود. برای همین در رابطه با وی فکر میکردم باید همه چیز را با چنگ و دندان نگه دارم، تا دوباره پس زده نشوم. هرکاری میکردم که وی دوستم داشته باشد، احساس میکنم قلاب انداختم دور گردنش و او را میکشیدم که مبادا از من رنجور شود و من را «نخواهد». البته که وی هم تا زمانی که حالش با این ایجاد وابستگی خوب بود ادامه میداد، اما حالا فهمیده که دیگر «نمیخواهد» و من باید بفهمم که دست بردارم. شاید کلید حل مشکلات رابطه ما همین دست برداشتن باشد. سخت است. تمرین زیاد میخواهد، اما باید کمی وا بدهم! خودم همین که هستم کافیام اگر مرا نمیخواهد، اصراری به بودنش ندارم.
حالم واقعا بهتر است. به یک صلح ریز با خودم رسیدهام. همین که رفتارم را دیدم برایم کافی بود. حالا باید سخت تمرین کنم.
کمتر از نیم ساعت دیگر باز دوباره با زوجدرمانگر جلسه دارم. میخواهد چیزهایی که وی نتوانسته به من بگوید به من بگوید. اضطراب وحشتناکی دارم. میترسم. خیلی میترسم. تمام تنم میلرزد. میدانم شاید چیز خاصی نگوید؛ اما اضطراب دارد خفهام میکند. باورم نمیشود. خندهام میگیرد از این حرف، اما کاش زنده بمانم... نمیدانم چی دارم مینویسم. میلرزم. زمان نمیگذرد.
دیشب یک ساعت و نیم با وی حرف زدیم و گریه کردیم. چقدر برای محافظت از همدیگر تلاش میکنیم. کاش اینقدر نگران آینده همدیگر نبودیم. دیدن رنج وی اینقدر برایم سخت است که از فکر کردنش نفسم بند میآید. کاش میتوانستم همه چیز را برایش هموار کنم. کاش میتوانستم افکار مزخرفی و عذاب وجدان کوفتیاش را محو کنم. کاش میتوانستم در برابر همه ناملایمتیها ازش محافظت کنم. کاش میتوانستم کسی را برایش پیدا کنم دردهایش را التیام دهد. کاش میتوانستم بروم دم در خانه پدر و مادرش و تمام خشمم را به خاطر آسیبهای روانیای که به وی زدهاند، سرشان خالی کنم. من تحمل دیدن درد و رنج او را ندارم. وقتی میگفت اگر جدا شویم چطور توی روی پدر و مادرت نگاه کنم؟ نمیدانستم باید چه بگویم. از اینکه اینقدر فشار تحمل میکند، میترسم. کاش دردش کم شود. کاش معجزهای شود که دلش امن شود. با من یا بدون من. برایم فرقی ندارد، مهم این است که او از بند این آسیبها رها شود.
میدانم به این زودی امکانپذیر نیست، اما کاش میشد.
امروز با زوجدرمانگرمان، جلسه فردی داشتم. سوالهایی پرسید و جوابهایی دادم. سعی کردم بدون سانسور حرف بزنم و راحت بگویم چه شده و چه نشده. یک چیزی در این گفتوگو خیلی آزارم داد، تاکید درمانگر روی افسردگی شدید من. اینکه من نیاز دارم دوباره قرص بخورم و این حال من است که زندگی ما را فلج کرده است. عملکرد من بد بوده، و باید سریع دست به کار شوم. بهش نگفتم درمانگر فردی خودم با دارو موافق نیست، اما اطمینان الکی دادم که پیگیر روانپزشک میشوم. بعد هم اصرار کرد که باید هرچه سریعتر کارهایم را جمع و جور کنم و برگردم پیش وی، غافل از آنکه من امروز قبل از جلسه او کارگاهی را شروع کردهام که فضای کاری برای خودم ایجاد کنم. همه برنامههایم دارد بر اساس ایران بودنم پیش میرود و من با این حجم از تعارض و تناقض نمیدانم چطور پیش بروم.
دو روز است سیگارم تمام شده، حوصله خرید کردن ندارم. حتی صبح هم که بیرون بودم دست و دلم نرفت بروم در مغازهای و کلامی حرف بزنم. کاش سیگاری از غیب میرسید!
دیروز وی در جلسه زوجدرمانی میگفت: روزی که در فرودگاه خداحافظی کردیم وقتی رسیدم خانه نیم ساعت داشتم گریه میکردم از نبودن الف. خوشحال شدم که بودنم برایش ارزش داشته و نبودنم برایش سخت بوده. یاد چند سال پیش افتادم که وقتی از خانه تهرانمان برگشتم شهر خودمان و او مدتی تنها در آن خانه بود، برایم تعریف کرد که «وقتی برای اولین بار رسیدم خانه و دیدم تو نیستی گریه امانم را برید». اما بدیاش این است که او این دلتنگیها را بخشی از دوست داشتن نمیداند، یک وابستگی میداند که خیلی هم سالم نیست. وی میخواهد بند وابستگی به من را ببرد. چقدر سخت است شنیدن این حرفها بعد از این همه سال. واقعا دلتنگش هستم.
دیشب یکی از سختترین شبهای این چندسال را گذراندم. در تنهایی چنان گریه میکردم و ناامید بودم که فکر کردم آخر شب را نمیبینم. البته که عقلم به کار افتاد و به میم پیام دادم و حالم را بهتر کرد. اما شب وحشتناکی بود.
با این وضعیت روانی، این گریههای ممتد، این بیچارگی، این ملال و هزاران «این» دیگر، گمان نکنم بتوانم با آن برنامه قبلی که داشتم پیش بروم. خیلی وقت است کتابی نخواندهام. خیلی وقت است هیچ فعالیت فکری درستی نداشتهام. همهاش غرق در اضطراب و غمام. کاش تکلیفم با وی مشخص میشد که میدانستم باید به سوگ بنشینم یا ادامه دهم. ناتوانم. چقدر انسان تنهاست.
دیروز در جلسه تراپی یک نیمچه حمله عصبی بهم دست داد. یکهو وقتی داشتم از هیجاناتم صحبت میکرد و خشمم به خانواده گلویم تیر کشید و بعد به سرفه افتادم و حالت خفگی بهم دست داد. از اتاق درمان زدم بیرون و کمی آب خوردم. هرچه سرفه میکردم صدایم باز نمیشد. کمی بعد که خودم را بیرون از اتاق درمان دیدم حالم بهتر شد. برگشتم پیش تراپیستم. گفت: چی شد؟ گفتم گاهی اینطور میشوم. گفت فکر نمیکنی جلسه را قطع کردی؟ یادت میآید از چی حرف میزدی؟ گفتم نمیخواهم ادامه دهم. جوری پیچیدگی تن و روانم را حس کردم که میخواستم فریاد بزنم. به هر نحوی بود ادامه دادم...
شب بعد از مدتها با مادرم تنها شدم. نمیخواستم شروع کنم به حرف زدن، اما نمیدانم مادرم چه چیزی گفت که احساس کردم میتوانم حرف بزنم. با گریه حرفهایم را شروع کردم، مادرم آمد کنارم نشست و بغلم کرد. گفتم روزهای زندگی مشترک به خوبی نمیگذرد. ازش گلایه کردم که چرا آن زمانی که تازه ازدواج کرده بودم و از این روانپزشک به آن روانپزشک میرفتم از من نپرسیده چه مرگم است؟ گفت من میپرسیدم. یادت نیست پیش فلان روانشناس هم رفتیم؟ اما تو چیزی نمیگفتی. واقعیتش یادم نبود. یادم نبود که پیگیر بود، اما من نمیتوانستم حرفی به او بزنم. کار درست را در نگران نکردنش میدانستم. همین که میدانست افسردهام برایش نگرانی زیادی بود. دلم نمیخواست بیش از این درگیرش کنم. گفت مگر تو و وی همدیگر را دوست ندارید؟ زندگیتان که خیلی خوب است؟ گفتم: چه خوبی؟ گفت میدانم دلتنگی. گفتم نمیخواهم نگرانت کنم اما همهاش از دلتنگی نیست. بعد توی بغلش باز گریه کردم...
هرچند از استرس اینکه او را نگران نکرده باشم، شب تا صبح بیخواب شدم. نکند غصه بخورد؟ نکند به خاطر من ناراحت باشد؟ نکند برای جسماش اتفاقی بیفتد؟
امروز اولین جلسه زوجدرمانیمان را شروع کردیم. موقعیت عجیبی بود. وی از آن سر دنیا، من در گوشه خانه و درمانگرمان در جایی دیگر باهم صحبت میکردیم. درمانگر قابل اعتماد بود. صدایش آرام بود، خوب درک میکرد و به نظرم انتخاب خوبی کردیم. من با روحیه محافظهکارانهام وارد جلسه شده بودم. وی با روحیه سپاس و قدردانی از من وارد شده بود. اجتناب در حرف زدن از سمت من بسیار بود. همهاش میخواستم همه چیز را خوب نشان دهم. حرف به حرفم را مثل همیشه سانسور میکردم. حتی اینجا هم که مینویسم، با اینکه نشانی از خودم نمیدهم اما باز همه احساساتم را بیان نمیکنم. پر از سانسور و سانسور و سانسورم. از چه میترسم؟ نمیدانم. درمانگر به من گفت اجتنابت زیاد است. گفتم میدانم. حرفهایم را میخوردم. نمیدانم از ترس ناراحت شدن وی این کار را میکردم یا میخواستم خودم را خوب جلوه دهم؟ چه گهی میخواستم بخورم که نمیشد. همهاش بغض داشتم. دلم به خاطر پیاماس لعنتی درد میکرد، الان هم درد میکند، فین فینام شروع شده بود و گه به این پردهای که لایه لایه زیرش پنهان شدم.
در آخر درمانگر گفت: سختی کار با شما این است، که تو به شدت دچار سرکوب احساسات و خودتی و زیر آن ملالی که وی میگوید خودت را چند سالی مدفون کردهای.