اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و سی و سوم

وی را دیدم. خوب است. هنوز حال افسرده‌اش را دارد. هنوز مشکلات عمیقی را که با خودش و خانواده‌اش هست، دارد. خیلی خوشتیپ و جذاب شده است. کنار هم راحتیم. مثل دو دوست. دلم برایش واقعا تنگ شده بود. هنوز دوست داشتن برایم باقی است. اما عشق نیست. دوست داشتن دو تا دوست است. هنوز دوست دارم سر هر ماجرایی کنارش گریه کنم. نمی‌دانم بعد از اینکه هفته دیگه برود زندگی برای چه شکلی می‌شود. قطعا همه چیز تغییر می‌کند. الان دیگر همه می‌دانند. فقط مانده مهری که توی شناسنامه‌مان بخورد. باورم نمی‌شود همه چیز به اینجا ختم شد. من دلم زندگی ادامه‌دار و فرزندانی می‌خواست که تا آخر همراهمان باشند، اما حالا باید در آستانه 33 سالگی به فکر شروعی دوباره باشم. 

دوستی که در آن کشور دور باهم رفت و آمد داشتیم، پیام داده رفته است کالج. کالجی که تو حوزه تخصصی من کار می‌کند. حسودی‌ام شد. اگر من هم هفته دیگر با وی می‌رفتم شاید می‌توانستم در آن کالج آن درسی که دوست داشتم را بخوانم. آه از روزهای رفته...

صد و سی و دوم

خیلی شلوغم. کار تازه را شروع کرده‌ام و گیج برنامه‌ریزی و ایده‌پردازی و هزار کار دیگری هستم. هنوز وی را ندیده‌ام. فقط صدای عصبی‌اش را از پشت گوشی شنیده‌ام که چقدر ناراحت است که ایران آمده. خوشحالم می‌تواند خودش را بروز دهد. کلافگی و کم حوصلگی‌اش را ببیند. این برون‌ریزی را هر از گاهی ما آدم‌های سرکوب‌گر نیاز داریم. ما که همیشه درونمان را مخفی می‌کنیم. کاش آدمی پیدا کند که آرامش کند. دوستش بدارد و او هم او را دوست بدارد. کاش از دیگران کمک می‌گرفت. چرا اینقدر برایمان سخت است از دیگری کمک بگیریم؟ ما خیلی تنها و کم‌توانیم. نیاز داریم با آدم‌ها باشیم و از آن‌ها یاری بگیریم. هیچ ابر انسانی وجود ندارد مگر اینکه روان تاریک و سیاهی را با خودش حمل کند.

صد و سی و یکم

یک هفته پایتخت بودم. فکر می‌کردم دوستان زیادی را ببینم، با آدم‌های زیادی حرف بزنم، خوش‌گذرانی زیادی داشته باشم اما آنطور که فکر می‌کردم نشد. تنها طای عزیزم را دیدم. بعد از دوسال که ندیده بودمش. یک ماه ایران است. هفته دیگر باز می‌رود؛ اما همین که توانستم کمی با او حرف بزنم و برایش گریه کنم آن هم از نزدیک، طوری که وسط هر حرفی در آغوشش بروم برایم یک دنیا ارزش داشت. طای عزیزم هم‌تای من است. آنقدر دوستش دارم که دوست دارم به هر چیز و هر کسی که باعث مهاجرت آدم‌ها می‌شود لعنت بفرستم. عجیب‌ترین بخش سفرم هم ندیدم میم بود. فرصت نداشت. پیام نداد و برایم این کارش ناامید کننده بود. 
وی را هم هنوز ندیده‌ام. آمد ایران، با دوستانمان رفت شمال، ویلایی که دوستش داشتم و دیگر مال من نیست. دیروز هم با پدر و مادرش رفتند مشهد. برایم کلوچه فومن از شمال آورده چون خیلی دوست دارم. انبه هم از کشور مشترک پیشینمان آورده و توی یخچال گذاشته. کفش قشنگی هم خریده. دیروز تا وارد خانه شدم و چمدانی را دیدم که پر از لباس‌هایی است که در آن کشور به امید برگشتن گذاشته بودم، گریه‌ام گرفت. چقدر سخت است. بدون وی میوه موردعلاقه‌مان را بخورم سخت است، بدون وی به آینده فکر بکنم سخت است. همه چیز درگیر عواطفی است که می‌آید و می‌رود. گریه‌هایی که گاهی می‌شویدشان و گاهی می‌شوردشان.

صد و سی‌ام

دیروز بعد از آنکه پست قبلی را نوشتم و داشتم به همه خبرهای خوش‌خوشانم را می‌دادم، وی زنگ زد. گفت صبح شنبه ایرانم! برای سه هفته می‌آیم و می‌خواهم با دوستانمان به شمال بروم، می‌آیی؟ من گیج آمدنش و دعوتش به سفرفقط گفتم نمی‌دانم. حالا تو بیا. گفت اصلا دلت می‌خواهد من را ببینی؟ گفتم ما هنوز رسما زن و شوهریم و من دلتنگ توام. گفت باشد، چیزی نمی‌خواهی برایت بخرم؟ و دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم و با یک بله و خیر ادامه دادم. بعد از آنکه قطع کرد دوباره حمله‌ی اضطرابی را تجربه کردم. شروع کردم به گریه کردن و نمی‌دانستم باید چه واکنشی داشته باشم. 

حالا باید چه رفتاری داشته باشم؟ می‌توانم بغلش کنم؟ می‌توانم ببوسمش؟ اصلا چطور وقتی می‌بینمش گریه نکنم؟ چطور باید باشم؟ چطور وقتی حضورش را حس می‌کنم زبان را کنترل کنم و نگویم بمان؟ به پدر و مادرم چه بگویم؟ او که نمی‌خواهد با آن‌ها دیدار کند. نکند مجبور شوم بروم خانه‌شان برای نمایش بازی کردن جلوی پدربزرگ و مادربزرگش؟ جلوی دوستانی که از ماجرا خبر ندارند باید چطور رفتار کنم؟ آه. چقدر همه چیز سخت است. چند روز خوشحالی و امید به آینده داری و یکهو درگیر اضطرابی می‌شوی که پر از ندانستن است. 

صد و بیست و نهم

قرار داد کار جدید را بستم. حداقل الان دغدغه مالی‌ام کمتر شده است. می‌دانم که می‌توانم ادامه دهم. حرفی که تراپیستم دیروز به من زد حالم را چند درجه بهتر کرد. گفت تو گذشته پرقدرتی داری و روی همان گذشته آینده خوبی می‌سازی. این برای من کافی است. 

صد و بیست و هشتم

دلم می‌خواست درباره ماجراهای این چند وقت بنویسم، اما ذهنم یاری نمی‌کند. فقط اینکه حالم بهتر است. داروی جدید می‌خورم که خوابم را زیاد کرده، اما از آن طرف انگیزه‌ام را هم افزایش داده. پیشنهادهای شغلی خوبی دارم و آن کاری که همیشه دوست داشتم انجام دهم، با یک نفر دارد پیش می‌رود. امید دارم که بتونم جلوی آدم‌های بیشتری بنشینم و فرایند تحلیل و درمان‌شان را پیش ببرم. 
ای شمایی که در دور دست‌ها یا در همین نزدیکی‌ها نشسته‌اید، شما چه می‌کنید؟

صد و بیست و هفتم

ترس جدیدی را تجربه کردم؛ زمانی که خودم داشتم از ایران بیرون می‌رفتم، به دل‌تنگی فکر نمی‌کردم. حواسم به این نبود که موهبت داشتن دوستان در کنار خود چقدر ارزشمند است. برایم اینطور بود که از راه دور هم ارتباطمان حفظ خواهد شد. و اینکه برای کندن از هر چیزی باید به ساختن جدید فکر کرد. فکرم درست بود. در کشور جدیدی که در آن ساکن شده بودم، دوستان جدیدی پیدا کردم و به آن‌ها خو گرفتم. هرچند متوجه این نبودم که نداشتن کیفیت معاشرت با این آدم‌ها کجا گریبانم را می‌گیرد. زبان راه پیوند ما بود. شده بودم سنگ صبور چند نفر، و خودم باز برای حرف زدن به دوستان ایرانم رجوع می‌کردم. با اینکه من اینقدر گارد محافظتی دارم که با آن‌ها هم خیلی نمی‌توانستم صمیمی باشم. از طرفی به وی هم کمابیش دلم گرم بود. اینجاست که می‌فهمم دوست فقط برای معاشرت نیست. اینکه بتوانی جاهایی به او تکیه کنی از هر چیزی مهم‌تر است. زمان خوشی همه آدم‌ها کنارت هستند، اما می‌توان ناخوشی را هم با آن‌ها به اشتراک گذاشت و انتظار ماندن داشت؟ اینجا بود که همه چیز برای من تهی می‌شد. و الان می‌فهمم حرف دوست نزدیکم را در فرودگاه هنگام بدرقه‌ام، همان‌طور که گریه می‌کرد گفت: با رفتنت پشت و پناهم را از دست می‌دهم. حرفش را آن موقع نمی‌فهمیدم. چرا باید به من تکیه کنی؟ این همه آدم اطرافت هست، من نه، یکی دیگر. من اینقدر غرق عادی بودن روابطم شده بودم که فراموش کرده بودم چقدر حضور آدم‌ها مهم است. بدون آنکه خودشان ذره‌ای از آن بدانند. 

ترس جدیدم چیست؟ همین دوست نزدیکم و دو دوست نزدیک دیگرم و خواهرم و احتمالا تا چند وقت دیگر دوستان نزدیک دیگرم، قصد مهاجرت کردند و می‌کنند. هر برنامه‌ای برای آینده‌ی بعد از طلاق توی ذهنم بود، به پشتوانه‌ی بودن آن‌ها در ذهنم شکل می‌گرفت. الان خودم را تنهاتر از قبل می‌بینم. حالا می‌فهمم پشت و پناه نداشتن در دوستی یعنی چی. 

فشار این از دست دادن‌ها، از جسم و روان من بیشتر است. من برای داشتن چنین دوستانی حداقل پانزده سال انرژی و وقت صرف کردم. حالا در آن نقطه‌ای که باید دلم گرم باشد به بودنشان، باید خوشحال باشم برای رفتنشان. رفتنی که امیدوارم روزهای بهتری را برایشان رقم بزند. 

صد و بیست و ششم

حالم خوب نیست. گریه پشت گریه. سیگار پشت سیگار.  بی‌حوصلگی، کلافگی، اضطراب، حال خفگی، افکار نامربوط، ترس، احساس حقارت، مرگ‌اندیشی و و و جز احساسات و هیجانات و افکاری است که این روزها تجربه می‌کنم. وی منتظر ویزای کشور جدیدش است، من منتظر تمام شدن این رابطه و کنار آمدن با خودم هستم و خانواده‌ها با چشمان نگران می‌خواهند از ما مراقبت کنند. دیروز پدرم پیش پدر وی رفته بود. تعریف می‌کرد تا شروع کردم به حرف زدن، پدر وی گریه را شروع کرده است و دوباره گفته الف دختر من است و طاقت ندارم دردش را ببینم، بعد هم پدر من گریه‌اش گرفته و بین گریه‌هایشان کمی از خوبی‌های همدیگر گفته‌اند و خداحافظی کرده‌اند. من و وی پریروز کمی باهم تصویری حرف زدیم و بعدش افتادیم به گریه. وی گریه می‌کرد، من گریه می‌کردم. نمی‌فهمم. همه چیز خیلی سخت‌تر از آن است که فکر می‌کردم. دلم می‌خواهد تمام شود و من هوار بکشم که جدا شده‌ام. آقای دوست، خانم دوست، آقای فامیل، خانم فامیل من دیگر به کشوری که زندگی می‌کردم برنمی‌گردم، من دیگر با وی پیش شما نمی‌آیم. من دیگر از احوال وی خبر ندارم. من می‌خواهم زندگی جدیدی داشته باشم... به این سادگی نیست. نوع عجیبی از خودم را تجربه می‌کنم. تمرکزم به شدت پایین است، حرف‌هایم با آدم‌ها یادم می‌رود، انرژی‌ام خیلی کم است، با اینکه دارو می‌خورم چشمه اشکم جوشان است، یک بی‌احساسی و سکون عجیبی را گاهی حس می‌کنم. توانم برای شنیدن کم شده است و حتی حوصله خواندن و دیدن را هم ندارم. چقدر همه چیز سخت است. 

کاش می‌شد نعره می‌زدم و همه چیز از جانم بیرون می‌رفت و تمام می‌شد.

صد و بیست و پنجم

دیروز تراپی سختی را گذراندم. از رفتن دوست عزیزم و خداحافظی با او گفتم. اینکه چقدر وجودش برایم ارزشمند است و چقدر نبودنش در ایران باورناپذیر است. از این حرف‌ها پلی زدم به صحبتم با میم و بعد نمی‌دانم چطور یاد تداعی‌هایم به سمت کودکی کشیده شد. گفتم من کودکی آدم محبوبی بودم. همیشه در مهمانی‌ها توجه از بقیه می‌گرفتم، حتی از خاطره‌ای گفتم که در آن سال‌های کودکی که ایران زندگی نمی‌کردیم در یک مغازه صوتی و تصویری چند روزی عکس من را روی همه مانیتورهایشان برای تبلیغ گذاشته بودند، یاد آن توریست‌های آلمانی افتادم که از پدرم خواسته بودند اجازه دهد عکس من را به عنوان بچه بانمک بگیرند! یا در مدرسه؛ هر سال معلمی بود که رابطه‌ی عجیبی با من برقرار می‌کرد، بدون اینکه من علاقه‌ای به چنین سوگولی بودن‌ها داشته باشم. از معلم ریاضی اول دبیرستان تا معلم‌های ادبیات هر سال تحصیلی، یا آن معلم عربی که یک اسم خاص هم برای من گذاشته بود و من را با آن صدا می‌زد. کودکی و نوجوانی پرتوجهی را نگذرانده‌ام؟ حتی در ارتباط با پدر و مادر و خواهرانم هم همین‌طور. پدرم من در آغوش می‌گیرد، همیشه بعد از مدرسه دستکم ده دقیقه در آغوش مادرم بودم، با خواهرانم رابطه‌ی خیلی خوبی دارم؛ اما چه می‌شود که یکهو در رابطه با جنس مخالف چنین عجیب برای توجه گرفتن دست و پا می‌زنم. چطور می‌شود از آن دختری که محبوب است و دوست‌داشتنی و از خودش ناراضی نیست می‌رسم به دختری که برای دوست داشته شدن اینطور پشتک‌وارو می‌زند و تمام آن نارسیسیزمی که به دست آورده، ترک می‌خورد و می‌شکند. تراپیستم پرسید به نظرت چه می‌شود و از کجا شروع شده است؟ بدون لحظه‌ای فکر کردن گفتم بعد از ارتباط با میم. او اولین نفری بود که مثل بقیه من را خوب نمی‌دانست. تراپیست گفت: او تا الان کنار تو مانده است، او تو را خوب می‌داند. تداعی‌هایم فعال شد. گفتم: درست است، او هیچ‌وقت نگفت از من خوشش نمی‌آید، او از من پرسید از رابطه چه می‌خواهم؟ تراپیستم گفت: بهترین سوال، تو از رابطه با او چه می‌خواستی؟ گفتم: من دلم می‌خواست او پارتنرم باشد، به من ابراز علاقه کند و «دوست»م داشته باشد نه اینکه فقط دوستم باشد. گفت: پس نگاه سکشوال داشتی. گفتم بله و یکهو همه چیز شکل دیگری گرفت. تعمیم دادن دوست داشته شدن به بدنم. من در آستانه بیست سالگی نه شنیدن از آدم‌ها را به بدنم مرتبط دانسته‌ام. بدنی که در عرف جذاب نیست. من می‌خواستم میم از لحاظ جنسی هم من را بپذیرد و من در تله‌ای افتادم که حداقل دوازده سال در آن گیر کرده‌ام. از بدنم و نگاه جنسی به آن عبور نکرده‌ام. این حرف‌ها که در سرم می‌چرخید، حمله شروع شد. جوری گریه می‌کردم که نفس کشیدن برایم سخت بود. از روی کوچ بلند شدم و نشستم. همینطور اشک می‌ریختم و سعی می‌کردم بتوانم نفس بکشم. 5 دقیقه بی‌وقفه، با صدایی که می‌خواستم خفه‌اش کنم. موقعیت عجیبی بود. نمی‌فهمیدم چرا اینطور به گریه افتادم. کمی که آرام شدم تراپیست پرسید چی شد؟ گفتم نمی‌دانم. انگار همه چیز برایم واضح شد. من می‌خواستم فقط آن دختر کوچولوی خوش خنده و مهربان نباشم. می‌خواستم جاذبه جنسی هم داشته باشم؛ حداقل برای میم. تراپیست حرفی زد که از دیروز توی سرم می‌چرخد: انگار امیدی را از دست دادی.

سرم را تکان دادم. بله امیدم را از دست دادم. من همان دختر 12 سال قبلم، با همان جاذبه‌هایی که ندارد. 

صد و بیست و چهارم

امروز در اتاق تراپی، امید بزرگی را از دست دادم. یکی از سخت‌ترین مواجهه‌ها.