میم تقریبا یک روز درمیان پیام میدهد. از حالم میپرسد؛ خیلی کوتاه. اگر ادامه بدهم ادامه میدهد. اگر سوالی بپرسم جواب میدهد. تنها کسی است که از تصمیممان خبر دارد. دیروز پیام داد اوضاع چطوره؟ پیام دادم سلام بر نجاتدهندهام. اوضاع بگایی و بد است. کمی حرف زدیم. کمی از خودش گفت. کمی خندیدیم و به نیم ساعت نشده تمامش کرد. فکر میکنم احساس وظیفه میکند در برابرم. این خوشحالم میکند؛ اما میترسم احساسم نسبت بهش مانند سالهای اول جوانیام شود و وای از آن رنج کهنهای که بخواهد دوباره بالا بیاید، آن هم در این روزهای سختی که گذرش برایم طاقتفرساست.
به معنای واقعی دست و دلم به نوشتن و مرور کردن وقایع و پیدا کردن کلمات نمیرود. دلم توجه زیاد میخواهد. دوست داشته شدن. چیزی که به من بگوید امید داشته باشم به آینده. بغلم کند و از این حال کثافتی که دارم نجاتم دهد. عجیب است که هیچ نجاتدهندهای نیست و ما به امید روزی زندگی میکنیم که نجاتدهندهای بیاید. فیلمها پر از ابرقهرمانند. دینها از حرف از روز موعود میزنند. هر کسی به نوعی چشمش به آینده است، اما روزمرهمان پر از ناامیدی است و دانستن اینکه هیچکسی جز خودمان یاریدهنده نیست. خودمان هم غرقیم. فقط دست و پا میزنیم. این ولع ماندن روی آب عجیب است. این ادامه دادن و در رنج ماندن.
حال عجیبی است. روزهای سختی را میگذرانم.
دیروز واقعا کلافه و عصبانی بودم. دلم میخواست به زمین و زمان فحش بدهم و جیغ بزنم. حوصله فیلم دیدن هم نداشتم. حوصله کتاب خواندن هم نداشتم. از این که روی کاناپه هم بیفتم اعصابم خورد میشد. احساس میکردم حوصله در تنام بودن هم ندارم. دلم میخواست از جسم و بدنم خارج شوم. به وی پیام دادم که طبق معمول جوابی نداد. دو ساعت بعد زنگش زدم دیدم با دوستانش بیرون است و بدتر از همه اینکه گوشی را برد سمت آنها و مجبور شدم بخندم و صحبت کنم. باز ولو شدم روی تخت. پیام دادم به میم. گفتم سر کلاسی؟ گفت: نچ! شروع کردم حرف زدن. بعد گفت بیا و تصویری حرف بزنیم. گفتم حوصله فکر کردن به سوالهای تو و عمیق شدن در روانم را ندارم. گفت: اشکالی ندارد، همینطوری از هر دری حرف بزنیم. پتو را کشیدم روی تنم و همانطور که دراز کشیده بودم حرف زدیم. حالم اگر 10 بود رسید به 90 و اینقدر شاد و شنگول بودم و خندیدیم که الان هم مرورش برایم خوشایند است. برایش از لحظه سقط جنین یکی از دوستانم تعریف کردم که چقدر سخت بوده و در کنار آن دوست بودن برای من چقدر بار روانی داشته. از این گفتم که وی پوزیشن جدید در کشور جدید گرفته بدون آنکه من در آن دخیل باشم. از این گفتم که به خاطر امتحانهایم تراپیام را یک ماه تعطیل کردهام. گفت بیا این یک ماه پیش من تراپی. گفتم نه. من پیش تو پر از سانسور میشوم. گفت فقط روی اضطراب کار میکنیم تا هرجا که توانستی. اینقدر سرخوش حرف زدن با میم بودم که یکهو گفتم باشد! گفت فردا ساعت ده. یعنی یک ساعت و نیم دیگر. هم خوشحالم، هم استرس دارم، هم نمیدانم باید چه کنم. بعد از اینکه ویدیوکال را قطع کردم یک ریز میگفتم گه خوردم گه خوردم گه خوردم. اما گفتم امتحان میکنم. اتفاقی نمیافتد. امیدوارم نیفتد.
چقدر دارو همه چیز را تغییر میدهد. به اصرار زوج درمانگر و میم راضی شدم پیش دوست روانپزشکم بروم و دارو بگیرم. حداقلترین اثرش کم شدن اضطرابهایم است. مخصوصا الان که درگیر امتحانها هستم و واقعا نمیتوانستم تپش قلب شدید و تنگی نفس و هر علامت اضطراب فراوان را تحمل کنم. خوابم کمی زیاد شده، اما مهم نیست. مهم این است که گریه نمیکنم، اشکهای بند آمده، اضطرابم کم است، بهتر میتوانم تمرکز کنم و چه چیز بهتر از این؟ وی هم دارد دارو مصرف میکند. حالش خیلی بهتر از قبل است. مهربانتر شده و جلسات زوجدرمانیمان بیشتر به سمت جلسات فردی رفته، البته به اصرار وی. همین هم خوب است. دیگر مثل نگرانش نیستم. حرفی هم که زوجدرمانگر زد و بر اساس آن پیش میرویم این است که هر دوی ما افسردگی عمیقی را داریم طی میکنیم و نباید در دوره افسردگی تصمیم به جدایی بگیریم. امیدوارم روزهای بهتری پیش رویمان باشد.
شنبه روز عجیبی بود. چیز خاصی درمانگر نگفت؛ همانطور که خودم میدانستم. اما یک بینشی به من داد که این چند روز را درگیر هضم آن موضوع بودم. به درمانگر گفتم من تا از یک رابطه سخت رها شدم وارد رابطه با وی شدم. رابطهای که من را طرد کرده بود و آن حس کافی نبودن را در من زیاد کرده بود. برای همین در رابطه با وی فکر میکردم باید همه چیز را با چنگ و دندان نگه دارم، تا دوباره پس زده نشوم. هرکاری میکردم که وی دوستم داشته باشد، احساس میکنم قلاب انداختم دور گردنش و او را میکشیدم که مبادا از من رنجور شود و من را «نخواهد». البته که وی هم تا زمانی که حالش با این ایجاد وابستگی خوب بود ادامه میداد، اما حالا فهمیده که دیگر «نمیخواهد» و من باید بفهمم که دست بردارم. شاید کلید حل مشکلات رابطه ما همین دست برداشتن باشد. سخت است. تمرین زیاد میخواهد، اما باید کمی وا بدهم! خودم همین که هستم کافیام اگر مرا نمیخواهد، اصراری به بودنش ندارم.
حالم واقعا بهتر است. به یک صلح ریز با خودم رسیدهام. همین که رفتارم را دیدم برایم کافی بود. حالا باید سخت تمرین کنم.
کمتر از نیم ساعت دیگر باز دوباره با زوجدرمانگر جلسه دارم. میخواهد چیزهایی که وی نتوانسته به من بگوید به من بگوید. اضطراب وحشتناکی دارم. میترسم. خیلی میترسم. تمام تنم میلرزد. میدانم شاید چیز خاصی نگوید؛ اما اضطراب دارد خفهام میکند. باورم نمیشود. خندهام میگیرد از این حرف، اما کاش زنده بمانم... نمیدانم چی دارم مینویسم. میلرزم. زمان نمیگذرد.
دیشب یک ساعت و نیم با وی حرف زدیم و گریه کردیم. چقدر برای محافظت از همدیگر تلاش میکنیم. کاش اینقدر نگران آینده همدیگر نبودیم. دیدن رنج وی اینقدر برایم سخت است که از فکر کردنش نفسم بند میآید. کاش میتوانستم همه چیز را برایش هموار کنم. کاش میتوانستم افکار مزخرفی و عذاب وجدان کوفتیاش را محو کنم. کاش میتوانستم در برابر همه ناملایمتیها ازش محافظت کنم. کاش میتوانستم کسی را برایش پیدا کنم دردهایش را التیام دهد. کاش میتوانستم بروم دم در خانه پدر و مادرش و تمام خشمم را به خاطر آسیبهای روانیای که به وی زدهاند، سرشان خالی کنم. من تحمل دیدن درد و رنج او را ندارم. وقتی میگفت اگر جدا شویم چطور توی روی پدر و مادرت نگاه کنم؟ نمیدانستم باید چه بگویم. از اینکه اینقدر فشار تحمل میکند، میترسم. کاش دردش کم شود. کاش معجزهای شود که دلش امن شود. با من یا بدون من. برایم فرقی ندارد، مهم این است که او از بند این آسیبها رها شود.
میدانم به این زودی امکانپذیر نیست، اما کاش میشد.
امروز با زوجدرمانگرمان، جلسه فردی داشتم. سوالهایی پرسید و جوابهایی دادم. سعی کردم بدون سانسور حرف بزنم و راحت بگویم چه شده و چه نشده. یک چیزی در این گفتوگو خیلی آزارم داد، تاکید درمانگر روی افسردگی شدید من. اینکه من نیاز دارم دوباره قرص بخورم و این حال من است که زندگی ما را فلج کرده است. عملکرد من بد بوده، و باید سریع دست به کار شوم. بهش نگفتم درمانگر فردی خودم با دارو موافق نیست، اما اطمینان الکی دادم که پیگیر روانپزشک میشوم. بعد هم اصرار کرد که باید هرچه سریعتر کارهایم را جمع و جور کنم و برگردم پیش وی، غافل از آنکه من امروز قبل از جلسه او کارگاهی را شروع کردهام که فضای کاری برای خودم ایجاد کنم. همه برنامههایم دارد بر اساس ایران بودنم پیش میرود و من با این حجم از تعارض و تناقض نمیدانم چطور پیش بروم.
دو روز است سیگارم تمام شده، حوصله خرید کردن ندارم. حتی صبح هم که بیرون بودم دست و دلم نرفت بروم در مغازهای و کلامی حرف بزنم. کاش سیگاری از غیب میرسید!
دیروز وی در جلسه زوجدرمانی میگفت: روزی که در فرودگاه خداحافظی کردیم وقتی رسیدم خانه نیم ساعت داشتم گریه میکردم از نبودن الف. خوشحال شدم که بودنم برایش ارزش داشته و نبودنم برایش سخت بوده. یاد چند سال پیش افتادم که وقتی از خانه تهرانمان برگشتم شهر خودمان و او مدتی تنها در آن خانه بود، برایم تعریف کرد که «وقتی برای اولین بار رسیدم خانه و دیدم تو نیستی گریه امانم را برید». اما بدیاش این است که او این دلتنگیها را بخشی از دوست داشتن نمیداند، یک وابستگی میداند که خیلی هم سالم نیست. وی میخواهد بند وابستگی به من را ببرد. چقدر سخت است شنیدن این حرفها بعد از این همه سال. واقعا دلتنگش هستم.