اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و پنجاه و سوم

از دیشب بگویم، که سخت برای دوستانم از همین حالا دل‌تنگم. بیست دی ماه از ایران می‌روند و از عزیزانی هستند که همیشه برایم در همه لحظه بوده‌اند و نبودنشان یک غم است. غمی بسیار سنگین. عین در بدترین لحظات و سخت‌ترین اتفاقات با یک نخ سیگار کنارم بود. انقدر نبودنش سخت است که هر بار به خانه‌شان می‌روم دلم می‌خواهد فقط سرش داد بزنم که حق نداری بروی. پس من چه می‌شوم؟ پس آرزوها و رویاهایمان چه می‌شود؟ تو هیچ‌وقت بنا نبود بروی. تو بنا بود آن آدمی باشی که در ندانم‌ترین لحظات من به او زنگ بزنم. حالا باید از این فرصت‌های گاه‌وبیگاه برای دیدنت و لذت بردن از بودنت و دوستی کردنت استفاده کنم. اما نمی‌توانم. عصبانی‌ام. خیلی عصبانی‌ام. خیلی تنها می‌شوم اگر تو و همسر زیبایت کنارم نباشید. آن هم این روزهایی که نه تو به خواب می‌دیدی نه من. بیشتر از این غم و دل‌تنگی نبود عزیزانم باید بنویسم.


با میم لاس‌های مرغوبی می‌زنم. هرچند هنوز باورم نمی‌شود. هی به صفحه گوشی نگاه می‌کنم و تعجب می‌کنم که الان این حرف و کلام را از میم شنیدم و این چه جوابی است که دارم می‌دهم. امشب عکسی هم از خودش فرستاد که شانه‌هایش لخت بود. سخت است چشمم را از روی عکس بردارم. 

صد و پنجاه و دوم

شب‌ها زود می‌خوابم و روزها زود بیدار می‌شوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، می‌نشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه می‌کنی و می‌بینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه می‌دانی حداقل تا 11 نیروهایت مشغول به کار نمی‌شوند و باز هم باید در خلوت و تنهایی خودت بنشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن. 

امروز بنا بود خانمی بیاید خانه را تمیز کند. هیچ حوصله تمیزکاری ندارم. صبح‌ها تا چراغ آشپزخانه را روشن می‌کنم سوسک‌های ریزی می‌بینم که از نور گه‌گیجه می‌گیرند و می‌خواهند فرار کنند. گاهی می‌گذارم فرار کنند و گاهی هم با یک حرکت می‌کشمشان. در این سال‌ها اولین بار است که چنین خانه درهم‌پاشیده‌ای را دارم تحمل می‌کنم. عجیب است که از یک ماه پیش هیچ دستی نزدم به خانه. نه جارویی، نه تی‌ای، نه گردگیری‌ای. فقط چند وقت یک‌بار ماشین لباس‌شویی و ماشین ظرفشویی را پر و خالی می‌کنم. قبلا دوست داشتم آدم‌ها در خانه رفت‌وآمد کنند؛ اما حالا آنقدر بی‌حوصله‌ام که حتی حرف زدن در خانه خودشان هم برایم سخت است، چه برسد به اینکه بخواهم آدم‌هایی را دور خودم جمع کنم. گاهی از خودم می‌پرسم نکند آن همه دوست و رفیق دور خود جمع کردن کار وی بود؟ البته که او دوست داشت با آدم‌ها بیشتر از با من در ارتباط باشد، اما همۀ این دوستانی که این سال‌ها کنار ما بودند، اول با من آشنا شدند و رفیق هم بودیم و شدیم. نگه‌داری‌شان کار وی بود؟ یا اینکه چون هنوز خلقم پایین است و گیج و عصبی‌ام نمی‌توانم ارتباطاتم را از سر بگیرم؟ نکند این همه آدم را از دست بدهم؟ کاش می‌توانستم بهشان بگویم بهتان احتیاج دارم اما حالا توانش را ندارم. آدم‌ها برای ما و مشکلاتمان صبر می‌کنند؟ اصلا نیاز است این همه آدم دور خودم داشته باشم؟ نیاز است. اگر نبود این یک سال را چطور می‌گذراندم.

از خانه و کثیفی‌اش دور نشوم! چرا بالاخره بعد از این همه مدت زنگ زدم کسی بیاید خانه را تمیز کند؟ ذوق آمدن میم را داشتم. اما بعد از یکشنبه و فروکش کردن آن ذوق و انرژی و گریه کردن‌های مداوم برای خودم و اینکه شاید آخرین ماه سال بتوانیم همدیگر را ببینیم و اصلا شاید اتفاقی بینمان نیفتد، بیخیال خانه شدم. بیخیال جارو کشیدن ساده. بیخیال تمیز بودن و آدم بودن. 

خانه‌ام نمادی از حال واقعی‌ام است. پر است از خورده‌ریزهایی که حالم را نمی‌دانم بد می‌کند یا نه. اصلا اهمیتی برایم دارد این همه کثیفی؟ برای که تمیز کنم؟ خودم که با این شکلی بودنش کنار می‌آیم. این به ذهنم هم می‌رسد، گوشی‌ام پر است از عکس‌های دو نفره با وی، لپ‌تاپم هم. هیچ‌چیز و هیچ‌جایی را نمی‌توانم پاک کنم. هنوز باور تنها بودن، باور بدون وی بودن سخت است.
کمتر از دو هفتۀ دیگر جدایی‌ام رسمی می‌شود. 

صد و پنجاه و یکم

عجب چند روز عجیبی را گذراندم. اصلا حالم را نمی‌فهمیدم. خداروشکر که هورمون‌ها همیشگی نیستند. حالم واقعا خراب بود. الان بهترم. حداقل صحبت با درمانگرم کمی آرامم کرد. انرژی معتدل شده است و دارم به روال قبل ادامه می‌دهم. کمی عقلم سر جا آمده است. از آن سه هفته‌ای که از میم پیشنهاد گرفتم دور شده‌ام انگار. اینطوری احساس می‌کنم بهتر می‌توانم ببینم. الان دارم به این فکر می‌کنم که چطور باید به رابطه با او فکر کنم و روند رابطه با او چطور باید باشد. کمی هم فکر نکنم بهتر است. بگذارم پیش برود. هر اتفاقی افتاد، افتاد. حداقل الان می‌دانم از لحاظ روانی خیلی توان این را ندارم که جست‌وجوگری کنم و کنجکاوی داشته باشم که چه رخ می‌دهد. شاید دارم از سرکوب احساس استفاده می‌کنم، یا شایدم دارم از خودم به طریقی مراقبت می‌کنم. هرچه هست، دل قوی‌دار باید باشد که کمتر صدمه ببینم و در هیچ چاهی خودم را نیاندازم. 

برای درمانگرم از آن روزی گفتم که میم سال‌ها قبل من را پیش یکی از فیلم‌نامه‌نویس‌های معروف برد که دوست صمیمی‌اش است.یادم آمد او چقدر با بودن من کنارش راحت بود و چقدر صرفا من را دوست خودش می‌دانسته، که اگر بیشتر از دوست بودم اینقدر راحت من را درگیر آدم‌های نزدیکش نمی‌کرد. بعد یادم آمد که یکدفعه دعوتم کرد خانۀ آن فیلم‌نامه‌نویس. آن روز خیلی روز تلخ و بدی بود. به من گفت حوصله بیرون رفتن ندارد، بیایم خانۀ دوستش که آن‌جا باهم کار می‌کنند. من هم به هوای بودن دوستش رفتم. یادم است زمستان بود و پالتوی قشنگی را که تازه خریده بود با لباس بافت شیکی ست کرده بودم و پوشیده بودم. از در که وارد شدم و نگاه سرد میم را دیدم حالم عوض شد. با اینکه خانه گرم بود، حتی جرئت نکردم پالتو را دربیاورم. می‌ترسیدم به من حرفی بزند. می‌ترسیدم کار اشتباهی بکنم. از گرما داشتم له‌له می‌زدم و او هم رفت نشست پشت میزش به انجام دادن کارهایش. من هم روی مبل قدیمی نشسته بودم و سقف و دیوارها را نگاه می‌کردم. آن زمان اینترنت و شبکه‌های اجتماعی هم نبود که خودم را سرگرم کنم. فقط دلم خوش بود که گاهی میم سرش را بالا می‌کرد، حرفی می‌زد و جوابی می‌دادم و تمام. گمانم چهار پنج ساعت همین‌طور گذراندم تا دوست فیلم‌نامه‌نویسش آمد. نیم ساعت کنار او نشستم و حرف زدم و رفتم. یادم نمی‌آید چطور به من گذشت آن روز. یعنی از احساسات و آنچه بر من گذشت چیزی خاطرم نیست، اما یادم است که حالم خوش نبود. کلافه بودم و نمی‌دانستم چرا اینطور برخورد کرده است. حس بدی حتما داشتم. شب که به سمت خانه طای عزیزم داشتم برمی‌گشتم، میم برایم اسمس داد. گفت ببخشید امروز اینقدر ان بودم! حالم خوش نبود. حالا از چه چیزی می‌ترسم؟ از اینکه حالش خوش نباشد، من را بگذارد گوشه‌ای، بدون اینکه حرفی بزند و از حالش بگوید و بعد که تمام کثافت‌های درونم بالا آمد و آن خوب نیستی‌هایم رو شد، بگوید ببخشید که ان بودم، حالم خوش نیست.


آلودگی این روزها هی به فکرم می‌اندازد، که با وی می‌ماندی. حداقل در کشوری بودی که آب و هوای خوبی داشت. از سودی که به تو می‌رساند استفاده می‌کردی، حالا دوستت هم نداشت که نداشت، مگر همه باید همدیگر را دوست داشته باشند؟ بعد یادم می‌آید آن کسی که زندگی را تمام کرد من نبودم، وی بود. حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم از او استفادۀ خاصی بکنم.

صد و پنجاهم

امروز کلافه‌ام. صبح تا رسیدم به فضای کار اشتراکی‌ای که می‌روم بهم تذکر حجاب دادند. دیروز اماکن آمده کافه بغل را پلمپ کرده و این‌ها هم ترسیده‌اند. کلاه پولیورم را انداخته‌ام سرم و گرمم است. از اینکه مردان هم راحت و بی‌دغدغه نشسته‌اند اعصابم خورد است. دلم می‌خواهد آدم‌ها را کتک بزنم. عکس با کلاه پولیورم را گذاشتم در اینستاگرامم و میم پیام داد که دل‌داری‌ام بدهد. هرچه غر زدم به نظرم فایده نداشت، چون بدتر دلم می‌خواست حالا با او حرف بزنم. دلم می‌خواست کنارم بود و بغلم می‌کرد و کمی می‌زدم توی بازوهایش تا آرام بگیرم. دلم فقط به یک جمله‌اش خوش شد، خیلی اینطور نمی‌ماند. گفتم انشالله!

از آن طرف در این فضای کار اشتراکی، پسر جوانی می‌آید که من را یاد گذشته‌های میم می‌اندازد. گاهی نمی‌توانم جلوی نگاه کردنم به او را بگیرم. امروز سر ناهار او هم در ناهارخوری بود. اینقدر دلم می‌خواست که میم کنارم باشد که خیره شده بودم به او. فکر کنم معذب شد، اما برای من نگاه کردنش لذت‌بخش بود، با اینکه ولم برای بودن کنار میم را بیشتر کرد. از بعد از پیشنهاد میم خیلی بیشتر رعایت می‌کنم که زیاد پیام ندهم. اما نمی‌توانم. او سرش شلوغ است و من با اینکه پرم از کار، اما همه‌اش چشمم به گوشی است که او حرفی بزند. حالا می‌فهمم چرا می‌گفت فرصتی برای رابطه عاطفی ندارد. اما من اینقدر کلافه‌ام و دلم می‌خواهد به همه چیز برسم و مانند نوجوان تازه عاشق‌شده‌ شده‌ام که تحمل مثل قبل بودن برایم سخت است. کاش این دوره اواخر پریود که آدم اسیر دست هورمون‌هاست زودتر بگذرد.

صد و چهل و نهم

همه چیز برایم تازگی دارد. رابطه‌ام با میم و موقعیتی که در آن هستم عیجب است. خیلی نمی‌توانم تحلیل کنم چه اتفاقی دارد می‌افتد. چه رفتاری باید پیشی بگیرم، یا حتی خیلی ساده‌تر چطور باید حرف روزمره بزنم. از پشت گوشی خجالت‌زده می‌شوم. یکهو زبانم قفل می‌شود. مغزم سفید می‌شود و حرف زدن از یادم می‌رود. هیجانم بالاست. انگار آن انرژی‌ای که سال‌ها گم کرده بودم دوباره برگشته است. باورم نمی‌شود، شدم همان دختری که تا قبل از بیست و یک‌سالگی پر از حرف و انرژی و برون‌دهی بود. الان دوست دارم با آدم‌ها حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم، شوخی بکنم و نشان دهم که چقدر خوبم! توی آینه نگاه می‌کنم، به صورتم دقت می‌کنم. می‌بینم آنطور که فکر می‌کردم هم نازیبا نیستم. همین که میم من را زیبا می‌بیند انگار کافی است. قبلا درگیر زیبایی نبودم، یعنی پذیرفته بودم من یک قیافه عادی دارم که همسرم هم آن را دوست ندارد. همه چیز برایم عادی بود و تلاشی نمی‌کردم، اما از بعد از پیشنهاد دوباره همکلاسی‌ام و تاکیدش روی جذابیت ظاهری‌ام و بعد هم پیشنهاد میم و جذاب خواندنم، انگار متوجه شدم که من هم از نگاه بعضی آدم‌ها می‌توانم زیبا و جذاب باشم. این حس خیلی برایم عجیب است. انگار بعد از 33 سال اتفاقی درون من افتاده است که دلم می‌خواهد خودم را از نظر ظاهری دوست بدارم. بعد از مدت‌ها رفتم و برای خودم لباس خریدم. از آن کارها که همیشه با سختی و بی‌حوصلگی انجام می‌دادم در این ده سال اخیر. اما این دفعه چندین و چند لباس پرو کردم، خودم را می‌دیدم و دوست داشتم جذاب باشم. لباس را برای اینکه چیزی پوشیده باشم نخریدم، خریدم که خوش‌تیپ و جذاب و خواستنی هم باشم، حداقل برای خودم. چیزی که تازه دارم می‌بینم. 

همه چیز برایم تازگی دارد. بلد نیستم این موقعیت را. خیلی سال گذشته از زمانی که با پسرها لاس می‌زدم. (غیر از لاس چه چیز دیگری می‌شود گفت؟) یک‌بار به میم گفتم الان نمی‌دانم در برابر این حرفت چه جوابی بدهم. گفت خودت را میزنی به آن راه؟ از ادبیات‌چی بعید است! برای خودم هم عجیب و بعید بود که ندانم باید چه بگویم، اما چیزی که به نظرم می‌رسید این بود که واقعا خودم را می‌زنم به آن راه! هنوز انگار یک گارد پنهانی برای وارد شدن به رابطه جدید دارم. هنوز خودم را رها نکرده‌ام و مغز و روانم با جسمم همراه نیستند. جسمم در طلب دیدن و ادامه دادن با میم است و روانم اینطور است که صبر کن، آرام آرام. چقدر روان پیچیده است.

صد و چهل و هشتم

اتفاقات عجیبی توی این چند وقت افتاد. آنقدر عجیب که هنوز نمی‌دانم چطور و از کجا شروع کنم به تعریف کردنش. فقط می‌خواهم اینجا بگذارم که میم ازم خواست باهم در رابطه باشیم. گفت من تو را دوست دارم، تو هم من را دوست داری. برای همدیگر جذابیم و از هم خوشمان می‌آید. چرا در رابطه نباشیم؟ باورش برایم سخت است. باورش برایم خوشایند است. اینقدر این چند روز در اشتیاق بوده‌ام که مطمئنم سال‌هاست چنین چیزی را تجربه نکرده‌ام.

صد و چهل و هفتم

وقت‌هایی که سرکارم به لپ‌تاپم دسترسی دارم. با گوشی هم وارد وبلاگ نمی‌شوم. دیروز ساعت و نیم از کار زدم بیرون و تا 4 پیاده خانه بودم. افتادم روی تخت و دلم خواست بعد از سال‌ها فیلم فریدا را ببینم. تا شروع کردم به دیدن، گوشی‌ام زنگ خورد. میم بود. تا سلام کرد و سلام کردم و احوالم را پرسید شروع کردم  به گریه کردن. گریه‌ای که تمامی نداشت. سکوت و گریه و کمی هم تعریف ماجراهای دیروز. حالم از این رو به آن رو شد. شنید مرا، همدردی کرد، بعد هم خداحافظی کرد. شب هم با حال خوب و روبه‌راه پیام دادم و از بودنش تشکر کردم. چقدر دیروز عجیب و پیچیده بود.

صد و چهل و ششم

پیام بلندبالا برای وی دادم. باز شدن زخم‌ها چه جسارت و شجاعتی به آدمی می‌دهد.

صد و چهل و پنجم

دیروز روز سختی بود. در کارگاهی که این چند ماه می‌روم و مفری است برای آرامش و امید به آینده‌ام، از خودم و وی گفتم. آدم‌های این کارگاه را فقط از پشت مانیتور دیده‎ام اما چنان برایم امن بودند که شروع کردم به حرف زدن. گریه می‌کردم و حرف می‌زدم. همه ساکت نشسته بودند و به من و رنجی که می‌کشم گوش می‌دادند. برای خودم عجیب بود. من که اینقدر سخت به آدم‌ها اعتماد می‌کنم چنان بی‌پروا جلوی این آدم‌ها گفتم که میم مستقیم گفته است دیگر دوستم ندارد. گفته است که من آدم ملال‌انگیزی هستم و گفته است که دیگر طاقت بودن با من را ندارد. همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. ناراحت بودند و واکنش‌هایشان برایم جالب بود. همه از وی عصبانی بودند. برخلاف بقیه دفعات که اگر کسی از وی عصبانی بود، ناراحت می‌شدم این دفعه خوشحال بودم. انگار یک واقعیتی را می‌دیدم. من باید عصبانی باشم! چرا باید در برابر کاری که وی با من کرده اینقدر خنثی عمل کنم؟ چرا باید مراقب او باشم؟ چرا اینقدر از خودم می‌گذرم که دیگری آسیب نبیند. خسته شده‌ام. او مثل یک بچه لوس و ننر عمل کرده، هیچ پشتیبانی‌ای نکرده و باز هم جوری رفتار می‌کند که انگار خیلی اخلاق‌مدار است و آقا منشانه رفتار کرده. متنفرم از این رفتارش. یادم می‌آید اوایل آشنایی مادرش یکبار گفته بود، از این الف شهرستانی است می‌ترسد، از این می‌ترسد که عمه‌های وی با او رفتار نامناسب داشته باشند و از سادگی‌اش سواستفاده کنند. وی می‌گفت من نمی‌گذارم آن‌ها با تو برخورد بدی داشته باشند، اما چیزی که الان من می‌بینم همان رفتاری است که وی فکر می‌کرد در برابرش از من محافظت می‌کند. او به واقع در حق من بی‌انصافی کرد. دلم می‌خواهد بلند داد بزنم سرش. به قول هم‌کارگاهی‌ام چماق بگیرم دستم و تا می‌خورد بزنمش. خوشحالم رابطه‌ام با وی تمام می‌شود، اما باید روزی حرف‌هایم را در صورتش تف کنم. عصبانی‌ام. چرا اینقدر رواداری می‌کنم؟ چرا یک ماه پیش که تصویری با وی حرف زدم و کمی شستمش، یک ساعت بعدش پیام دادم که پی‌ام‌اسم و فلان؟ چرا باز سعی کردم از او مراقبت کنم؟ در واقع از خودم عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام. از این همه سکوت و رواداری عصبانی‌ام. از این همه در تنهایی بار به دوش کشیدن و خلاص نشدن از این سنگینی عصبانی‌ام.
دیروز حالم بد بود. بعد از این ماجرا به میم پیام دادم و تا آخر شب جوابم را نداد. جوابم را که داد هم تلگرافی بود. کمی که گذشت گفتم مزاحمم؟ گفت نه دارند باهام حرف می‌زنند و از من جواب می‌خواهند و ببخشید که اعصابت را با این جواب دادنم بهم ریختم. گفتم اعصابم بهم نریخت فقط دلسرد شدم. معذرت خواهی کرد. من هم گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. احساس می‌کنم رابطه‌ام با او هم در خط‌های پایان است. رابطه که نه یک دوستی یک طرفه. خسته شدم اینقدر آدم از دست دادم، مگر من چقدر توان دارم؟ توان نوشتن هم ندارم. هرچند پر از حرفم.

صد و چهل و چهارم

کمی وا داده‌ام. احساساتم متعادل شده است. هنوز ذهنم بسیار درگیر است. هنوز به گوشی خیره می‌شوم که آیا میم پیامی می‌دهد یا نه. هنوز دلم می‌خواهد خودم را گول بزنم. هنوز دلم می‌خواهد برای خودم بلند بلند گریه کنم. اما چه می‌شود کرد باید ادامه داد. هر چقدر هم دور خودم بچرخم و گریه کنم و نخواهم باشم، باز هستم.

چیزی که این روزها به آن زیاد فکر می‌کنم نتیجه‌ای است که از کم کردن رابطه‌ام با میم برایم حاصل می‌شود. (حالتان دارد از میم و ملحقاتش بهم می‌خورد؟) من علاوه بر اتاق درمان که همۀ حرفم را راحت می‌زنم، پیش میم هم راحتم، اما بقیۀ دوستانم برایم آنقدر امن نیستند. شاید هم خیلی بحث امن بودن نیست، بیشتر از این جنبه که دوست ندارم آدم‌ها به خاطر «من» نگران باشند. تا نگرانی خانواده را می‌بینم ژست دختر مستقل را می‌گیرم. تا نگرانی دوستانم را می‌بینم ژست دوست قهرمان را می‌گیرم. نمی‌دانم جنبه ضعیف نپنداشته شدنم مهم است، یا اینکه آدم‌ها وقتشان را برای من بگذارند؟ چون احساس اضافه بودن و باری روی دوش دیگران شدن، خیلی اذیتم می‌کند. اتاق درمان هست، اما در اتاق درمان می‌روم برای درمان، خیلی روزمره‌ام را  نمی‌گویم، خیلی از ذوق و شوقم در رابطه با کار یا دیگران یا هرچیز دیگر در زندگی نمی‌گویم. زمانش محدود به 50 دقیقه در هفته است و مثل میم هر روز و هر شب نیست. این داستان‌سرایی کردم که بگویم بعد با این جای خالی چه گهی بخورم؟ چه دغدغه‌هایی دارم! کلی کار عقب‌مانده و روی هم تلنبار شده دارم، درس نخوانده‌ام. کلی قول داده‌ام. هی ایده به نظرم می‌آید و برای آدم‌ها و خودم تز بیخود صادر می‌کنم و وای از این همه کلافگی و تشویشی که دارم. 

اتفاق ناگوار این یک ماه هم اضافه شدن 4 کیلو به وزنم است.