اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و هفتادم

دیروز پیش میم بودم. باورم نمی‌شد این‌قدر بهم نزدیکیم و همدیگر را نوازش می‌کنیم. باورم نمی‌شد صورتش به صورت من چسبیده است. بالاخره در آغوش امن و گرمش جا گرفتم. 

پی‌ام‌اسم، اضطرابم بالاست. کارهای آخرسال جمع نمی‌شود و دلم می‌خواهد فقط بخوابم بدون اینکه قلبم اینقدر سفت و محکم بتپد. یک هفته در سیستان و بلوچستان بودن و روستا به روستا پیش مردم بودن، خلقم را پایین آورده. انگار توان به جلو رفتن را ندارم. خسته‌ام. 

صد و شصت و نهم

جمعه از آن روزهایی بود که از خیلی قبل برایش استرس داشتم. از شب قبلش به میم پیام دادم فردا روز سختی است برای من. ایرادی ندارد روزم را با تو به اشتراک بگذارم؟ گفت نه چه ایرادی دارد؟ و من از پنج صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به عکس فرستادن و گفتن احساسات لحظه‌ای‌ام. او هم با صبوری جوابم را از همان پنج صبح تا دو شب‌اش داد. صبح امتحانی داشتم و دادم. خوب نبود. اما همین که ذهنم درگیرش بود اذیتم می‌کرد. از امتحان که می‌خواستم برگردم آن پسره همکلاسی‌ام را دیدم. گفت می‌رسانمت و من که خیلی عجله داشتم و دلم نمی‌خواست پول اسنپ بدهم، سوار ماشین‌اش شدم. خیلی عجیب است. تا نزدیک خیابان خانه‌ام شدیم گفت می‌آیی برویم کافه قهوه بخوریم؟ اینکه از هر فرصتی استفاده می‌کند، برایم ناخوشایند است. مرد یکبار گفته‌ام من حتی در حد دوستی هم نمی‌خواهم با تو در رابطه باشم، همان همکلاسی بس است، چرا نمی‌فهمد؟ به میم که گفتم سکوت کرد. این سکوت‌ها را دوست ندارم. انگار که می‌خواهد بگوید خب سوار ماشین‌اش نشو. 

رسیدم خانه. سریع کارهایم را کردم که بروم آرایشگاه. عروسی خواهر کوچکم بود. هم استرس او را داشتم، هم استرس مواجه شدن با فامیل بعد از جدایی. اینکه آدم‌ها چه واکنشی نشان بدهند و چه حرفی بزنند، برایم مهم بود. من خیلی آدم درگیری در خانواده نیستم، اما بالاخره عضوی از یک خانوادۀ بزرگم. 

نمی‌دانستم عکس با آرایشم را بفرستم برای میم یا نه. عکس با لباسم را چطور؟ که خودش پیام داد پس کی می‌توانم ببینمت. فرستادم و وای از واکنش‌اش. خیلی قشنگ بود. دلم می‌خواست همۀ آدم‌ها می‌دانستند و من بلند از ذوق و واکنش او جیغ می‌زدم و خوشحالی می‌کردم. اما باید نیشم را بسته نگه می‌داشتم که کسی نبیند وقتی من سرم در گوشی است چرا اینقدر ذوق زده می‌شوم. عادت ندارم اینطور احساساتم را مخفی کنم. دوست دارم داد بزنم ببینید یک نفر اینجاست که قربان صدقۀ من می‌رود. ببینید یک نفر اینجاست که می‌گوید سیر نمی‌شود از دیدنم. ببینید یک نفر اینجاست که هی روی هر عکسم ریپلای می‌زند و می‌گوید چطور اینقدر قشنگی؟ انگار می‌خواهم به همه، و اول از همه به خودم، ثابت کنم که من هم دوست‎داشتنی هستم. من هم به چشم کسی زیبا می‌آیم. من هم کسی را دارم که از دور از من مراقبت می‌کند.  چقدر روان آدمی پیچیده است. چقدر محتاج دیده شدن و خواسته شدن است. چقدر می‌ترسد از تمام شدن و از دست دادن. خوشحالم از داشتن این تجربه. خوشحالم که روی طولانی‌مدت بودنش حسابی نکردم. این در دم بودن برایم لذت‌بخش است. تمام هم بشود، برایم اینطوری معنا می‌کند که یک رابطۀ خوب و باکیفیت را تجربه کرده‌ام. چه چیز بیشتری می‌خواهم؟ فعلا هیچ چیز. 

دیروز گفت ویدیوکال کنیم؟ گفتم باشه. وصل نشد. زنگ زد. یکهو پرت شدم به چهارده سال پیش که هر شب باهم تلفنی صحبت می‌کردیم. عجیب بود برایم. انگار هنوز همان دختر 20 ساله بودم. 

یاد ماضی‌یار هم افتادم. زمانی که شوهرخواهرم آمد آرایشگاه عروس را ببرد، یادم به خودم افتاد. یادم نیست ماضی‌یار چه کار کرد. حتما بغلم کرده است و گفته «خوب» شده‌ام. یادم است فقط داشت حرص می‌خورد. حرص مراسم، حرص پدر و مادرش، حرص اینکه زود باش، بعدها هم همیشه می‌گفت روز عقد و عروسی‌مان از بدترین روزهای عمرش بوده. چون فشار روی‌اش زیاد بوده و چه کار عبثی! برعکس به من خوش گذشت. قشنگ شده بودم. حسابی رقصیده بودم. کنار کسی بودم که دوستش داشتم و فکر می‌کردم او هم من را دوست دارد. 

توی گروه تلگرامی دوستی‌ای که دارم، ماضی‌یار هم هست. برای عروسی چون بیشترشان ایران نیستند گفتند عکس بفرستید من هم عکسی از خودم فرستادم. همه برایم رویش قلب گذاشته بودند جز ماضی‌یار. عجیب بود. 

پ.ن: امروز برف عجیبی می‌آید.

صد و شصت و هشتم

پارسال این موقع آخرین عکس‌های دونفری‌مان را باهم گرفتیم. دل کندن از ماضی‌یار برایم سخت بود. دلم نمی‌خواست ساعت پرواز برسد. دلم می‌خواست ساعت‌ها در بغلش می‌بودم و می‌ماندم و سوار هیچ هواپیمایی نمی‌شدم. فکر نمی‌کردم آخرین دیدارمان به‌عنوان زن و شوهر باشد. فکر می‌کردم دو سه ماه ایران می‌مانم و بعد برمی‌گردم کنارش. نه با او جانانه خداحافظی کردم نه با کشوری که دوستش داشتم و نه با آدم‌هایی که آنجا با آن‌ها رفاقتی بهم زده بودم. علاوه بر دوری و دل‌کندن، نوزده ساعت پرواز تنهایی هم برایم سخت بود. تجربه تنها سفر خارجی رفتن را نداشتم و یادم نمی‌رود که چقدر بعدش که به شهرم رسیدم از اینکه اینقدر می‌ترسیدم خودم را سرزنش کردم. چه یک سال عجیبی را گذراندم. یک سال تنها زندگی کردن، یک سال در غم و دل‌تنگی گذراندن، یک سال حرف از جدایی و طلاق شنیدن، یک سال جدا شدن و طلاق گرفتن، یک سال شروع کار جدید، یک سال شنیدن دوستت ندارم، یک سال گریه پشت گریه، یک سال برنامه ریختن و شروع دوباره، یک سال محروم بودن از هم‌آغوشی و و و. 

زندگی عجب بازی‌هایی دارد. چه چرخی می‌زند و چه دردها و رنج‌ها و شادی‌هایی را جلوی پای آدم می‌‌گذارد. زنده ماندن در این چرخه چیز عجیبی است.

صد و شصت و هفتم

با اینکه زیر فشار زیادی‌ام، اما دلم می‌خواهد کمی دربارۀ این روزها بنویسم. چیزی که تجربه می‌کنم جدید است. دیروز تولد میم بود و برایش تی‌شرتی از جاجرود خریدم. تا ساعت 9 شب منتظر ماندم ببینم حرفی می‌زند یا نه؟ دیدم نه پیامی داده نه زنگی زده. پیام دادم خانه‌ای؟ گفت آره. گفتم چیزی برایت نیامده؟ گفت تو فرستاده بودی؟ گفتم پس کی فرستاده؟ پوشید و کلی عکس گرفت و خوشحالی کرد. اما من جور دیگری توی ذهنم تصویرسازی کرده بودم. اینکه او به دستش می‌رسد زنگ می‌زند و صدای قشنگش را با هیجانی ریز و لبخندی که از پشت تلفن می‌توانم تصور کنم، می‌شنوم. خنگ‌بازی‌اش نگذاشت تصویر توی ذهنم واقعی‌ شود. خوشحال بودم برایش چیزی خریدم، واکنشش برایم خوشایند بود.

 توی این چند هفته همه چیز حول روابط جن.سی می‌گذرد. تمام شرم من ریخته است و چنان درگیر بودن با او غرق شدن در حرف‌هایش هستم که برایم عجیب است. دیشب در حرف‌هایمان به میم گفتم که برای من این نوع ارتباط با تو خیلی جدید است. من همیشه دوست داشتم در سکس کنترل امور را داشته باشم و خیلی گاهی اوقات خسته و کلافه می‌شدم؛ اما الان با تو خودم را می‌دهم دست تو و این برایم عجیب است و لذت‎بخش. گفت: فکر نمی‌کنی این نشان دهندۀ یک رابطۀ سالم و امن باشد؟ گفتم چرا. گفت آرامش داری؟ گفتم زیاد. این آرامش برایم عجیب بود. اینکه بخواهم خودم را بسپارم به دست مردی عجیب بود. چقدر آدم در روابط مختلف، روندهای مختلفی را طی می‌کند. چقدر همه چیز برایم متفاوت شده است. چقدر از پوست خودم بیرون آمده‌ام. چقدر می‌توانم بدون اینکه شرمگین بشوم از تمایلاتم حرف بزنم، چقدر می‌تواند رها باشم و لذت‌جویی کنم. چقدر با این لذت‌جویی‌ام در صلح‌ام. 

چیز دیگری که برایم تازگی دارد، حرف‌هایی است که میم دربارۀ ظاهرم می‌زند. چند شب پیش عکسی از نیمۀ صورتم فرستادم و گفت«دارم دیوونه میشم از قشنگیت». باورم نمی‌شد. گفتم بهش. چیزهای دیگری هم در ادامه تعریف کردن‌هایش گفت. بعد گفت حق داری. می‌فهمم که باورش برایت سخت باشد. در رابطه‌ای که قبلا بودی نمی‌دانسته که باید بگوید، نمی‌توانسته که بگوید. او داشت همینطور از من تعریف می‌کرد و من همینطور کرور کرور اشک ریختم. او دلداری‌ام می‌داد و من داشتم در خودم کنکاش می‌کردم که چرا باورم نمی‌شود. ازش پرسیدم چون الان تحریک شده‌ای از من تعریف می‌کنی؟ گفت چون زیبایی تحریک می‌شوم. باز برایم عجیب بود. باز باورش برایم سخت بود. مگر می‌شود کسی این چنین از من بگوید؟ چه بر سر من آمده؟ شبش یادم آمد که شاید خیلی موقعیتی که داریم به حرف‌هایش ربطی نداشته باشد. یاد آن شبی افتادم که سال‌ها پیش وقتی از شهر من می‌خواست برگردد تهران، برایم شعری فرستاد در توصیف زیبایی چشم‌هایم. یادم که آمد کمی حرف‌هایش برایم پذیرش بیشتری داشت.


صد و شصت و ششم

عصبانی‌ام. کارهای فشردۀ زیادی دارم. همه چیز در هم قاطی است. حوصلۀ کار کردن ندارم، اما مجبورم. برای کی قران دوزار باید بدوم بدوم بدوم. آخرش چی؟ باید ذره ذره خرج کرد. هنوز برای سال‌های رفته گریه می‌کنم. از این شروع کردن متنفرم. از اینکه این همه سال برای کسی وقت گذاشتم که دیگر مسئلۀ من نیست. مسئلۀ من عمر رفته‌ام است. عمری که برای زندگی خوب صرف کردم. امروز خیلی حسود بودم. دوستان زوج‌ام که آمده بودند به من سر بزنند، حال خوب‌شان، پیشرفت‌شان، ماشین خردیدن‌شان همه و همه حسادت را بالا آورد. بعد دیدم دختری که همیشه فکر کردن بهش خشمم را بالا می‌آورد عکسی گذاشته با همسرش که همسرش او را می‌بوسد. گریه کردم. دلم بوسیدن می‌خواست. حتی دیروز دیدم میم یکی از نوشته‌های اینستاگرامی این دختر را لایک کرده، دلم می‌خواست هوار بکشم. این تمایلات پنهان. الان این موقع شب سرکارم. پروژه‌ای را باید تحویل دهم و از این هم عصبانی‌ام. یکی از پروژه‌هایم به شکست خورده است. از آن عصبانی‌ترم. کارفرما از من عصبانی است من از کسانی که کار را بهشان سپرده‌ام و بیشتر از همه از خودم. از خودم عصبانی‌ام. چرا دقت بیشتری نکردم؟ حواسم کجاست؟ چرا جدی نمی‌گیرم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دلم می‌خواهد هوار بکشم. دلم می‌خواهد زار زار گریه کنم. اما پشت لپ‌تاپ در دفتر نشسته‌ام و به کتاب‌هایی که باید تا انتهای پروژه درست‌شان کنم نگاه می‌کنم.

این نوروز و تعطیلات لعنتی کی می‌رسد؟

صد و شصت و پنجم

هفتۀ پیش به یکی از همکارانم پیام صوتی دادم که تا به حال همدیگر را ندیده‌ایم. پیام داد که چقدر صدای زیبایی داری و تشکر کردم. در ادامه پیامش گفت که صدایت تیری است در قلب مردان، یا چنین چیزی. خنده‌ام گرفت. متوجه تمایز صدایم هستم اما اینکه اثر گذار در روابط باشد خیر. بیشتر صدایم کودکانه است. به خنده و شوخی برای بقیه تعریف کردم و برای میم هم. گفت صدای تو قشنگ و زنانه است. گفتم تنها چیزی نیست که نیست زنانه بودن است. بعد گفت در هر صورت خوب است و جنسیت دارد و فلان و بهمان. بعد یکهو یادم آمد که ماضی‌یارم (از این به بعد به وی می‌گویم ماضی‌یار) اولین باری که صدای من را شنیده بود گفته بود این چه صدای عجیبی دارد، کی با این می‌رود توی رابطه! جالب اینجاست که این‌ها را برای من تعریف کرده بود و من به نظرم عادی آمده بود که کسی از صدای من خوشش نیاید. این‌قدر برایم عادی بود که متوجه این نبودم چطور آدمی که نه از صدای من خوشش می‌آید نه از صورتم می‌خواهم وارد رابطه شوم. چه اصراری داشتم که چیزهای اولیه را نادیده بگیرم و به خودم بقبولانم که خوب بودنم برای او کافی است. کافی نبود. بدیهیات وارد رابطه شدن با یک آدم اول ظاهر است. من چطور این بدیهیات را نمی‌دیدم. هرچند از آن بستر خانوادگی که من می‌آیم که همۀ ارزش‌هایش خلاصه می‌شود در ارزش‌های اخلاقی چنین تفکری عجیب نیست. مادر و پدر من همیشه روی نکته تاکید داشتند که باید سیرت درست داشته باشیم. باید کتاب بخوانی. باید فکر کنی. باید به مردم فکر کنی. باید رسالت اجتماعی داشته باشی. باید دیگران را به خودت ترجیح دهی و از این‌جور ارزش‌های سخت‌گیرانه. یادم است مادرم حتی برای عروسی من آرایشگاه نرفت. نباید به صورت رسید. کسی که به صورت می‌رسد از سیرتش عقب مانده است. 

چه می‌دانستم که این‌ها هم مهم است. 

صد و شصت و چهارم

سری زدم به نوشته‌های سال پیش همین موقع‌ها. روزهایی که داشتم آماده می‌شدم برگردم ایران. یادم است چقدر اضطراب داشتم و همه چیز برایم سخت بود. فکر نمی‌کردم دیگر برنمی‌گردم و همه چیز زیر و رو می‌شود. فکر می‌کردم چند ماهی می‌مانم و بعد برمی‌گردم. حتی بعد از دو هفته برگشتنم و حرف‌های عجیب وی که می‌خواهد رابطه را جور دیگری ببیند فکر نمی‌کردم این رابطه تمام می‌شود. هنوز یک سال نگذشته. پانزده روز دیگر مانده، اما همه چیز تمام شده. زندگی من کاملا عوض شده و تمام رویا و آرزوهای سال پیش جای‌اش را به چیزهای دیگر داده است. چه بالا و پایین‌هایی را تجربه کردم و چقدر «تجربه» کردم. 


اصلا آمده بودم از هورنی بودن در دوران مجردی بنویسم. یک‌هو پرت شدم به جای دیگری.

صد و شصت و سوم

ساعت چهار صبح از خواب بلند شدم. تشنه بودم. رفتم سر یخچال و آخر آبی که در بطری بود سرک کشیدم. هنوز گلوی‌ام خشک بود، یکی از ماگ‌ها را برداشتم و از شیر پر از آب کردم. آن‌قدر هول‌هولی آب را سر کشیدم که یک لحظه گمان بردم نفسم قطع شده است. سرفه کردم و دهانم را با دست‌هایم پاک کردم و رفتم روی تخت افتادم. خواب از سرم پریده بود. دهانم از خشکی درآمده بود. کمی غلت زدم. گوشی‌ام را چک کردم. خبری نبود. بلند شدم زدمش به شارژ. دوباره افتادم روی تخت. غلت زدم. همین‌طور رویا پشت رویا می‌آمد. فکرم مشغول بود. توی هپروتی بودم که خواب نبود. بافتن و بافتن و بافتن بود. تصوری از آینده. گاهی خنده روی لب‌هایم، گاهی بغضی در گلویم. ساعت زنگ 6:30 را زد. بلند شدم. قهوه را گذاشتم و رفتم دوش بگیرم. چشم‌هایم درد می‌کرد. دلم می‌خواست بخوابم. خوابم نمی‌برد. رفتم سر گوشی. یکهو عکس واتسپ وی توجهم را جلب کرد. سربند من سرش بود. روی کوهی ایستاده بود. کنجکاوی کردم. رفتم عکس‌های تلگرامش را چک کردم. عکسی قبل از این عکسش بود که ندیده بودم. می‌خندید. کنار بندر بزرگ تکیه داده بود. با آن هوای جادویی. نمی‌شناختمش. گریه‌ام گرفت. دلم برایش تنگ شد. گالری گوشی را باز کردم. عکس‌هایمان را دوباره دیدم. زار زار گریه کردم. عکس یلدای پیش که جفتمان تیپ زده بودیم و می‌خندیدیم. عکس کوه رفتنمان. هایک رفتنمان. پیش میمون‌ها بودن. دیدن فیلمی که می‌گفت این برای الف است. دیدن فیلمی که دست‌هایش را گذاشته بود روی لب‌هایش و تند تند می‌بوسید و به سمت من می‌فرستاد. زار زار گریه کردم.

سیگار کشیدم. قهوه‌ام را خوردم و با چشم‌های ورم کرده و سری منگ آمدم سر کار.

صد و شصت و دوم

آه از هفتۀ گذشته. 

فردای روزی که پست قبلی را گذاشتم رفتم تهران. صبحش به میم پیام دادم که تهرانم. گفت شب همدیگر را ببینیم. اضطراب عجیبی داشتم. قبلش فکر می‌کردم می‌پیچاندم. بهانه می‌آورد که سرم شلوغ است و نمی‌توانم. اما راحت قرار گذاشتیم. توی راه که می‌رفتم اول پیش خودم تصور کردم که یک قرار فوق‌العاده را خواهم گذراند، اما بعد به خودم گفتم از این قرار چه انتظاری دارم؟ مگر دیت است که انتظار یه اتفاق فوق‌العاده را دارم. صرفا دارم می‌روم دوست چندین و چندساله را ببینم. یک قرار مثل هزار قرار دیگر. اما استرس داشتم. نمی‌دانستم حالا که بناست رابطۀ فرزند ویت بنفیت داشته باشیم چه رویکردی باید داشته باشم و چطور باید باشم. اولین بار بودکه در چنین موقعیتی بودم. همه چیز برایم عجیب و تازه بود. تا رسیدم زنگش زدم. کمی دیر می‌رسید. تا برسد هزار و یک فکر از ذهنم رد شد. قفل کرده بودم. حتی تا دیدمش هم نمی‌دانستم چطور باید رفتار کنم. نمی‌توانستم توی چشم‌هایش نگاه کنم. به در و دیوار می‌زدم. با موتور کراس آمده بود. روی آن موتور با کلاه کاسکتی که گذاشته بود جذاب‌تر شده بود. فقط دعا دعا می‌کردم صدا و دستم نلرزد. گفت سوار موتورش شوم. نمی‌دانستم اجازه دارم شانه‌اش را بگیرم و از آن موتور بلند بالا بروم یا نه. مکث کردم. پرسیدم. خندید و گفت بگذار. وقتی نشستم پالتویم را حائل کردم بین خودم و خودش. دستم را رها کرده بودم. رفتیم کافه‌ای. حالا که روبه‌روی‌اش بودم بدتر بود. از هر دری حرف می‌زدم. چرت و پرت می‌گفتم. موضوعات بی‌ربط. او هم در سکوت یا گوش می‌کرد یا می‌خندید. مثل دختر بچه‌ای شده بودم که از مدرسه آمده خانه و برای مادرش از هر دری حرف می‌زند تا نگوید چه گندی در مدرسه زده است. کمی که گذشت با آرامش گفت: چرا اینقدر معذبی؟ یکهو آرام شدم و گفتم: آره خیلی معذبم. نمی‌دانم. صدایش را پایین آورد و گفت به خاطر سکس؟ گفتم: آره و خیلی چیزهای دیگر. شروع کردم به حرف زدن. به اینکه من نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد. به اینکه من می‌ترسم از مرزهای توی عبور کنم. تو روزی بخواهی من را متوقف کنی و از اینکه تو می‌دانی چه اتفاقی دارد می‌افتد و من نه عصبانی‌ام. اصلا چه چیزی را می‌توانم بپرسم چه چیزی را نه؟ مرزهای تو کجاست؟ و گفتم این موقعیت برای من خیلی جدید است. گفت: برای من جدید است. گفتم: نه تو قبلا  تجربۀ فرند ویت بنفیت را داشتی. گفت: این فرق دارد. گفتم چه فرقی؟ سکوت کرد.بعد از این گفت که او هم نمی‌داند. او هم به شدت در این رابطه مرزها را نمی‌داند و استرس دارد. سکوت کردم. حرف‌هایش برایم عجیب بود. این رابطه چه فرقی دارد؟ چرا نمی‌داند مرزی که رویش تاکید داشته چیست؟ موقعیت عجیب‌تر هم شد. دستش را گذاشت روی آرنجم و به نشانه آرام کردن تکان داد. بعد از حرف‌هایش کمی آرام‌تر شدم به چشم‌هایش نگاه کردم. دلم سیگار و چایی می‌خواست. گفتم برویم یک جای دیگر. رفتم سیگار خریدم و رفتیم کافه‌ای دیگر. برایم سیگاری گیراند و اولین پکی که زدم گفت: می‌دانی خیلی ازت خوشم می‌آید؟! دود سیگار در دهانم حبس شد. نمی‌توانستم نفس بکشم. دود را دادم بیرون و دوباره چشم‌هایم به در و دیوار بود. گفت دوباره معذب شدی؟ گفتم آره. پاهایش را از زیر میز گیر انداخت به پایم و آن را کشید سمت خودش. نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط می‌دانستم دارم از تک تک این لحظات لذت می‌برم. از چشم‌هایم گفت. از زیبایی موهایم. از جنس موهایم. از لبخندی که دارم. از اینکه چقدر قشنگم. برای من همۀ اینها خیلی خیلی تازه بود. کسی اینطور پخته و بالغانه و قشنگ بهم ابراز محبت نکرده بود. آن همه چه کسی؟ میم عزیزم. دستش را از روی ساق دست و بازویم بر نمی‌داشت. باهم پکی سیگار می‌کشیدیم. دلم نمی‌خواست آن شب تمام شود. این را گفتم. او هم تایید کرد. ساعت 12 شب بود که از کافه زدیم بیرون. گفت می‌رسانمت. دوباره نشستم پشت موتورش. یک دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. کمی که رفتیم آرام دستم را از روی شانه‌اش انداخت روی بازویش و بعد گذاشت روی شکمش. چسبیده بودم به او. موهایم توی باد بود، سرم روی شانه‌هایش و دست‌هایم دور شکمش. گاهی دستش را می‌آورد عقب و پشت پایم را لمس می‌کرد. توی راه دلم می‌خواست وقتی پیاده شدم بغلش کنم. اما نمی‌دانستم بگویم یا نه. پیاده که شدم کمی نگاهش کردم. خودش گفت: می‌توانم بغلت کنم؟ بغلی طولانی و پرفشار. سرم روی سینه‌اش، دست‌هایش روی صورتم.


گیجم طبعا، اما دلم نمی‌خواهد کندوکاو کنم. همین که لذت ببرم برای الانم کافی است. 

پ.ن: از خودش چیزهایی زیادی گفت. 

صد و شصت و یکم

صحبت‌هایم با میم زیاد شده. زیاد پیام می‌دهد، زیاد حرف می‌زنیم. به من دارد خوش می‌گذرد. می‌خندم، حرص می‌خورم، خوشحال می‌شوم، محبت می‌گیرم. چیز بیشتر می‌خواهم؟ نه. البته متعجب هم می‌شوم. مثلا گاهی یک سؤالی می‌پرسم و جواب نمی‌دهد یا می‌گوید دوست ندارم دربارۀ این موضوع صحبت کنم. برایم عجیب است. استانداردهایش را نمی‌فهمم. مثلا یک بار پرسیدم تجربۀ دوست‌دختر داشتن داشتی؟ جواب نداد و حرف دیگری زد. بعد روی سؤالم ریپلای کردم گفتم نمی‌خواهی جواب این را بدهی؟ گفت نه. چرا؟ نمی‌دانم. نپرسیدم. برایم عجیب بود. چه چیزی ممکن است در جواب دادن به این سؤال آزارش دهد؟ نمی‌دانم. یا دیشب داشتیم حرف می‌زدیم یادم آمد سؤالی دربارۀ حرفی که در توییتر زده است بپرسم. گفتم فضولی کنم؟ گفت اگر از جواب ندادن ناراحت نمی‌شوی؟ برایم اینطور بود که چه چیزی را مثلا نمی‌خواهد جواب دهد یا خط قرمزهایش چیست. خیلی متوجه نمی‌شوم. مثلا دربارۀ لاس‌های جنسی‌ای که می‌زنیم تقریبا خط قرمزی ندارد. حرفش را می‌زند. سؤالش را می‌پرسد. باهم به خیلی چیزها می‌خندیم، اما نمی‌دانم چه چیزایی برایش مسئله است. شاید اصلا مهم نباشد. بالاخره یک روزی هم می‌رسد که چیزی بپرسم و بگوید جواب نمی‌دهم. مهم است برایم؟ نمی‌دانم. 

دیشب از آن حرف توی توییترش به همان دوست کارگردانش رسیدیم. گفتم یادت است من را بردی خانه‌اش؟ گفت آره و یک خاطره تعریف کرد که وقتی رفته‌ام دستشویی و آمدم بیرون گفته‌ام باورم نمی‌شود در خانه مجردی پسری در دستشویی دستمال می‌بینم. من این خاطره یادم نبود. بعد گفتم چقدر آن روز بد بودی. گفت یادم نمی‌آید چطور بودم؟ گفتم: آنقدر بد بودی که آخر شب پیام دادی ببخشید اینقدر امروز عن بودم. گفت: پس بود نبودم، چون من همیشه عنم! خندیدم. گفت چه خاطراتی باهم داریم. گفتم بله. گفت اصلا یادم نبود تو دوست کارگردانم را می‌شناسی. گفتم من خیلی از دوست‌هایت را می‌شناسم. گفت عجیب است، چطور؟ گفتم از قدیم با معاشرت. چند نفر را اسم بردم. گفت حافظه‌ات درخشان است. گفتم نه، یادم است چون آن زمان روی تو کراش داشتم. معلوم است همه چیز برایم می‌ماند. بعد گفتم حتی چند روزی غیب شده بودی و فلان دوستت به من پیام داد و سراغت را گرفت. گفت: پشم‌هام باورم نمی‌شود. گفتم منم همینطور.

و رفتم توی فکر. چه کار دارم می‌کنم؟ افتاده‌ام توی تکرار آن روزها؟ زندگی همان چرخۀ تکرار و تکرار است با حوادث متفاوت؟ در این مورد که خیلی هم چیزها متفاوت نیست. همان روزهاست دقیقا. همان روزها که صبح و ظهر و شب پیام می‌دادیم و دربارۀ هرچیز مشترکی حرف می‌زدیم. الان فقط موضوعات جنسی اضافه شده است. یعنی از رابطۀ قبل درس گرفته‌ام؟ می‌دانم نباید دل‌بسته باشم و همه چیز فقط از روی کنجکاوی و دوستی و برآورده کردن یک سری نیازهاست؟ 

این آدم می‌فهمد دارد چه روندی را پیش می‌برد؟ من چی؟ من می‌فهمم؟ نکند باز خودم را در تله‌ای می‌گذارم که دیگری برایم تصمیم بگیرد و بعد سوگوار عملی شدن آن تصمیم می‌شوم؟