اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و نود

توی حوزۀ جدید که می‌خواهم وارد شوم، خیلی پیشرفت کرده‌ام. استادم اجازۀ کار رسمی بهم داده است و برایم این شگفت‌انگیز است. هرچند هزینه‌های کلاس و کارگاه‌ها و جلسات فردی‌ام خیلی زیاد است و ناچارم چیزهایی را حذف کنم تا بتوانم خودم را در کار تقویت کنم مثل ورزش، اما واقعا خوشحالم. تا استادم اجازه داد به میم پیام دادم او گفت من به تو همیشه مطمئن بودم، حالا که خودت هم باور کردی خوشحال‌ترم. برایم این بازخورد و بازخورد آدم‌های دیگر که من را تشویق می‌کنند بسیار بسیار پیش‎برنده است. دیروز نشسته بودم توی حیاط خانه و سیگاری گیرانده بودم، یکهو پیش خودم گفتم ببین اِلف توانستی! از پسش برمی‌آیی. و صورتم پر از خنده شد.

ماضی‌یار ایران است. به من پیامی نداده، فقط به ه‍ گفته است که از باقلواهایی که از استامبول آورده‌ است برایشان برای من هم نگه دارند. من هم دولپی باقلوا را خوردم، نه یکی که دوتا! شاید به خاطر یک مهمانی ببینمش. هرچند الان دیگر او مسئله‌ام نیست و خوشحالم که اینطور راحت درباره‌اش صحبت می‌کنم. البته که دوست دارم ببینمش. اما هم احساس خوشحالی دارم هم غم و هم خشم. به‌نظرم طبیعی است و طبیعی‌تر اینکه این احساسات را می‌پذیرم. می‌دانم دنیا به روال نمی‌ماند. اما از اینکه بالا و پایین‌هایم سخت نیست فعلا، شکرگزارم. 

صد و هشتاد و نهم

با مادر و خواهرهایم در یکی از اتاق‌های خانه‌شان نشسته بودیم و گپ‌وگفت می‌کردیم. نمی‌دانم از کجا دوباره رسید به اینکه مادرم غصه دارد از اینکه من در سال‌های متاهلی با آن‌ها حرف نمی‌زدم و از مشکلاتم نمی‌گفتم. دل‌داری‌اش دادم، کمی اشک ریختم، او و خواهرهایم همدلی کردند و دلم را سبک کردند. مادرم می‌گفت با اینکه احساس می‌کنم کوتاهی کرده‌ام، اما خوشحالم که نسبت به قبل خیلی حالت بهتر است. نسبت به روزهای متاهلی‌ات شادتری و همان جسارت دوران اوایل جوانی‌ات دوباره برگشته و داری به پیش می‌روی. می‌گفت، فلانی و بهمانی هم تا ماجرای تو را فهمیدند همین را گفتند. گفتند الف انگار به تنظیمات کارخانه برگشته. به پیش است و شاداب‌تر. انگاری باری را از دوشش برداشته‌اند. واقعا هم همین است. دیگر من آن آدم مراقبِ همیشه در صحنۀ مضطرب نیستم. حالا مراقب خودم هستم، سعی می‌کنم که باشم. از بودن پدر و مادرم خوشحالم. از اینکه پدرم زنگ می‌زند حالم را بپرسد و از خانه‌ام بگوید. حواسش باشد که چیزی برایش مشکلی ایجاد نشده باشد و اگر پولی خواستم هر دویشان همراهی‌ام می‌کنند. چند وقت پیش به خواهر بزرگم گفتم دوست داشتم مامان و بابا بهم بگویند اگر پولی نیاز داری روی ما حساب کن، اما نگفته‌اند. خواهرم گفت می‌دانی که هر وقت بخواهی کمک می‌کنند، گفتم می‌دانم، اما شنیدنش از آن‌ها چیز دیگری است. چند روز پیش مادرم زنگ زد و گفت پول کارگاه‌هایت را دادی؟ گفتم بله. گفت هر وقت خواستی بگو من و بابا برایت بریزیم. نگران پول نباش. فردایش هم بابا زنگ زد و یک داستان از خرابی تلویزیون تعریف کرد و گفت شیر آبت را توی این هفته می‌آیم درست می‌کنم. کاری نداری؟ و خنده‌ام گرفته بود. بعد بهشان پیام دادم که چقدر گفتنشان نیازم بوده و خوشحالم کرده‌اند. 

هنوز دارم دربارۀ رابطه‌ام با میم فکر می‌کنم. اینکه آیا ادامه دهم یا نه. نیمی از خوشحالی و جسارتی که آدم‌ها می‌گویند از اعتماد به‌نفسی است که او به من می‌دهد. قطع کردن چنین رابطه‌ای با چنین کارکردی درست است؟ از دل‎بستگی و وابستگی به این آدم می‌ترسم. 

صد و هشتاد و هشتم

شروع به نوشتن که می‌کنم یاد لیدی ویسلداون در سریال بریجرتون می‌افتم. او از دیگران حرف می‌زد، من از خودم می‌گویم.

دیشب با واقعیت رابطه با میم روبه‌رو شدم. واقعیتی که می‌دانستم، اما شنیدنش جور دیگری بود. بنا بود برای ادامه دادن یا ندادن حرف بزنیم. خیلی وقت بود می‌خواستیم از کیفیت رابطه و رضایت دو طرف و چگونگی ادامه صحبت کنیم. من گفتم رابطه‌ام با تو از بنفیت بودن تبدیل به رابطۀ کژوال شده است. بنا بود رابطه عاطفی نباشد؛ اما الان از نظر من هست. گفت: من از قبل تو را دوست داشتم و دوستم بودی، چرا باید رابطۀ عاطفی‌مان کم‌تر از قبل شود. گفتم منظورم کمتر از قبل نیست، منظورم این است که چون رابطه فیزیکی هم اضافه شده است، باید کنترل بیشتری صورت بگیرد. گفت آهان. من دقیق حرفم را پس نزدم. من منظورم این بود رابطۀ دلبستگی زوجی نداشته باشیم. گفتم چه خوب که حالا دقیق می‌گویی. گفت: من نگران تو هستم، با اینکه می‌دانم آدم عاقلی هستی و مسئولیت تصمیمت با خودت هست، اما می‌ترسم این رابطه چون حداقل‌هایی از رابطه را دارد، حواس تو را از گرفتن رابطه عاطفی و عمیق با دیگری پرت بکند. گفتم خودم به این موضوع فکر کردم و حواسم هست. راست هم گفتم.

راست می‌گوید وقتی اینقدر دارد حال خوب می‌دهد، اینقدر راضی‌ام دیگری را نمی‌بینم. هرچند دیگری‌ای نیست که درباره‌اش فکر کنم. از نبودن میم هم می‌ترسم. چه کسی را پیدا می‌کنم که اینطور دوستم داشته باشد و زیبا بداندم و اینقدر برایم ارزش قائل باشد؟ کاش اینقدر خوب نبود. برایم سوگ نیست. اما می‌دانم روزی این رابطه هم تمام می‌شود. چطور آدم‌های دیگر را پیدا کنم و بشناسم. دوستان مجردم را که می‌بینم، ترس برم می‌دارد. آدم‌های ناپخته و نادان زیادی سر راهشان قرار می‌گیرند. هیچ‌کسی نمی‌خواهد رابطۀ پایدار داشته باشد و همه می‌خواهند دمی باهم باشند. من نمی‌توانم اینطور. با میم هم به خاطر دوستی و شناخت 13-14 ساله و علاقه‌ای که از اول داشته‌ام توانستم. شاید هم امیدی داشتم. الان حالم بد نیست، خلقم کمی پایین است و دلم می‌خواهد کمی توی خودم فرو بروم و بعد زندگی را ادامه دهم. زندگی همین است. چه با آقای میم چه بدون او. 


خبر عجیب امروز صبح هم سفر ماضی‌یار به ایران است. از دوستی شنیدم. نمی‌دانم می‌بینمش یا نه. اصلا باید دیدش یا نه. حوصلۀ فکر کردن به او را ندارم. 

صد و هشتاد و هفتم

امروز از درد و بی‌جانی پریود تا ساعت یازده در تخت‌خواب بودم. سرم هم کمی درد می‌کرد. این‌طور بودم که کار را چه کنم؟ چطور بلند شوم و بروم دفتر. خواستم بلند شوم، اما نیرویی می‌گفت کمی به خودت فرصت بده. با دیر شروع کردن کار وقتی حالت خوش نیست، هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. به حرف آن نیرو گوش کردم. دراز کشیدم و به گذشته فکر کردم به اینکه قبلا به خودم اجازه نمی‌دادم درد پریود من را از کار عقب بیاندازد. حتی آدم‌هایی را که به‌خاطر درد پریود و «تحمل نکردن» آن مرخصی می‌گرفتند در ذهنم شماتت می‌کردم. فکر می‌کردم این آدم‌ها چقدر بی‌مسئولیتند. پریود شدی که شدی، کار مهم‌تر است. اما الان می‌فهمم که چقدر فکر و رفتارم ناپخته بوده است. کسی که زمان درد مرخصی می‌گرفته، اتفاقا آدم مسئول‌تری است، وضعیت خودش را می‌شناسد و به خودش و نیازهایش احترام می‌گذارد. چرا من فکر می‌کردم به هر ضرب و زوری که هست باید کار کنم و پریود شدن را نشانۀ ناتوانی می‌دانستم؟ انگار باید طبیعتم را از دیگران مخفی کنم تا حسابم کنند. 

به ماه قبل که نگاه می‌کنم می‌بینم خرداد چقدر ماه خوبی برای من بود. حالم بهتر از یک سال گذشته بود. حتی یک هفته قبل از پریودم هم به راحتی گذشت. اصلا چیزی به اسم پی‌ام‌اس را به آن شکل قبل تجربه نکردم. ورزش، تراپی، دارو، رو به جلو حرکت کردن و با خودم رو راست بودن، خیلی اوضاعم را بهتر کرد. نمی‌گویم همه چیز گل و بلبل است، اما نسبت به قبل حس بهتری دارم. یک چیز خوشایند هم پذیرفتن نگاه مثبت دیگران به خودم است. الان اگر کسی از من تعریف کند، حالم خوب می‌شود، نمی‌گویم دارد چرت و پرت می‌گوید و چیزی از من نمی‌داند. خوشحالم حالا صدای بقیه را می‌شنوم. صدای پدر و مادر و خواهرانم که می‌گویند به من افتخار می‌کنند. صدای استادم که می‌گوید باید زودتر کارت را شروع کنی. صدای دوستانم که حامی من‌اند. دیگر خودم را نبستم به تعریف یک نفر. دیگر صدای یک نفر فقط برایم مهم نیست. امیدوارم  این حالم ادامه‌دار باشد.

صد و هشتاد و ششم

خیلی وقت بود منتظر کارگاه حضوری استادم بودم. آنلاین با او همین کارگاه را یک جلسه رفته بودیم و بنا بود به خاطر کسانی که از شهرهایی غیر از تهران می‌آیند یک جلسه درمیان حضوری شود، که هم هزینه‌هایمان کم شود، هم خستگی کمتر بر جانمان بنشیند! در کارگاه داشتیم دربارۀ امنیت صحبت می‌کردیم. من از تنهایی‌ام گفتم و اینکه چقدر احساس می‌کنم آدم‌ها را از دست داده‌ام. و اصرار داشتم بگویم بعد از این همه از دست دادن چقدر سخت است با آدم‌های دیگر باشم و آن‌ها را امن بدانم. اصرار داشتم بگویم آدم‌ها نمی‌مانند. بودنشان به لحظه‌ای است و بعد پودر می‌شوند و دیگر نمی‌بینی‌شان. استادم سوال خوبی از من پرسید: گفت دوستی و رفاقت را به بودن حضوری آدم‌ها می‌دانی؟ اول می‌خواستم بگویم بله. این رکن مهمی است. می‌خواستم فسلفه‌بافی بکنم که وقتی آدم‌ها حضورشان کمرنگ می‌شود و نمی‌بینی‌شان از زندگی‌شان بی‌خبری و نمی‌دانی چه بر آن‌ها می‌گذرد و در جریان نیستی و مود آدم‌ها عوض می‌شود. چرت و پرتی هم گفتم و ساکت شدم. بعد یکهو یادم آمد دوتا از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام هیچ‌وقت کنار من زندگی نکرده‌اند. یکی طای عزیزم که از بچگی فقط سالی چندبار همدیگر را می‌دیدیم و بعد از مهاجرتش هم سالی یک بار یا شاید دوسالی یک بار دیدمش، و یکی آقای میم. به غیر از امسال که زیاد همدیگر را دیده‌ایم قبل از آن شاید تعداد دیدارهایمان اندازه انگشتان دست و پا بود. بعد به این فکر کردم که چه می‌شود این افراد را از دست نداده‌ام هیچ‌وقت و اتفاقا همیشه داشتم‌شان. چیزی به ذهنم خطور کرد؛ ازآن چرت و پرت‌هایی که گفتم. زمانی که می‌خواستم جدا شوم، دوست داشتم دوستان نزدیکم کنارم بودند و بودند. آن‌ها بارها پیام گذاشتند که الف عزیز هر وقت می‌توانی و موقعیتش را داری بگو تا تماس بگیریم. یا پیام‌هایی می‌دادند و از سر دوستی طرف من را می‌گرفتند؛ اما چه می‌شد که من آن‌ها را نمی‌دیدم؟ من در حال فرافکنی انتظاری بودم که از ماضی‌یار داشته‌ام. من انتظار داشتم حالا که من شروع به تغییرات کاری و تحصیلی کردم او کنار من بماند، اما او رفت. او من را در شرایطی گذاشت که من برای سال‌ها برای آسان گذشتن ماضی‌یار از چنین شرایطی تلاش کرده بودم. من از ماضی‌یار خشمگین بودم و چون راحت‌تر بود کناره‌گیری از دوستانم، خشمم را با از دست دادن آن‌ها نشان می‌دادم. من دوازده سال برای ماضی‌یار عقب کشیده بودم تا او رشد کند. بخشی‌اش اشتباه خودم بود، اما از اینکه ماضی‌یار در بدترین موقعیت و سخت‌ترین روزها من را رها کرد و آسیب سختی به من زد هم هیچ شکی نیست. خوشحالم که الان این حرف را می‌نویسم با عذاب وجدان نیست. من از او و کارش عصبانی‌ بودم و عصبانیتم را با دوری از آدم‌ها نشان می‌دادم. الان نزدیکی با آدم‌ها برایم راحت‌تر است و دوست دارم عصبانیتم معطوف به همان دیگری‌ای باشد که باید.


با میم با اینکه خیلی سرش شلوغ بود و حال و روز خوبی نداشت، چند ساعتی را گذراندم. بودنش آرام‌بخش است.

صد و هشتاد و پنجم

روزها تند و سریع می‌گذرد. همه‌اش در حال مذاکره و تصمیم‌ام. خسته‌ام از اینکه در نهایت هر کاری را باید خودم انجام دهم. اما خب این هم نوعی از زندگی است. احساس می‌کنم با روزهای قبل‌ام متفاوت شده‌ام. حال عجیبی دارم. فکر می‌کنم مراحل سوگ را طی کرده‌ام. (یک ماه دیگر آمدم اینجا غر غر افسردگی ناشی از سوگ کردم، یادآوری‌ام کنید که روزی فکر می‌کردم سوگ را به مراحل آخر رسانده‌ام!) نه اینکه کاملا در مرحله پذیرش باشم، این جمله را البته برای این می‌نویسم که روزنه‌ای برای برگشت باشد، اما احساس می‌کنم افسردگی ناشی از سوگ را طی کرده‌ام. هنوز خوب خوب نیستم. داروها را دوباره دارم مصرف می‌کنم، اما روی روالم. برای‌ام همه چیز ناامید کننده یا بی‌خود نیست. دیگر مثل اول سال اینطور نیستم که دلم نخواهد پول دربیاورم و خودم برای خودم بی‌اهمیت باشم. به نقطه اوج نرسیده‌ام؛ به هیچ‌وجه. اما پیش‌رونده‌ام. 

به این فکر می‌کنم چرا اینقدر گاهی تنهایی برایم مسئله می‌شود؟ مگر این همه سال چه می‌کردم؟ اصلا سال‌های قبل به کنار، این یک سال و نیم اخیر که به ایران برگشتم، مگر خودم نبودم و خودم؟ آدم‌ها همراهم بودند، من هم خودم ماجراها را هندل می‌کردم. چه انتظاری دارم؟ الان به این فکر می‌کنم که تنهایی واقعا سخت و گاهی هم کشنده است، اما مگر بقیه شقوق زندگی راحت و روان است؟ چرا خودم را در قالب آدم‌ تنها دیدم گاهی برایم سخت می‌شود؟ چه ارزشی در من هست، که با دیگری بودن را اینقدر مهم می‌داند؟  باید با خودم بیشتر کلنجار بروم. خودم را در موقعیت‌هایی بگذارم و به پیش بروم. افت و خیز دارد، مثل چیزهای دیگر. امیدوارم خیزهایش بیشتر باشد.

صد و هشتاد و چهارم

بالاخره توانستم با دوستانم به سفر دو روزه بروم. سفری که من به عنوان آدم مجرد اتاقی جدا داشتم. باز هم یک موقعیت جدید بود برای من. موقعیتی که بدون آنکه به آن فکر کنم خودم را انداختم میانۀ آن. خسته بودم از اینکه قبل از هرچیزی بترسم برای این تنها بودن. رفتم و بهم خوش گذشت. اصلا هم آنطور که فکر می‌کردم احساس دورافتادگی و ناراحتی نداشتم. سرم را با بچه دوستم گرم کردم و از فضا و محیط لذت بردم. حتی یک جایی وسواسم دربارۀ خوردن میوه‌های قاچ شده را کنار گذاشتم و با بقیه همراه شدم. کمی شجاعت پیدا کردم. همین برایم کافی است. پله پله پیش بروم بهتر است. دلم می‌خواهد توی تابستان حداقل یک سفر تنهایی بروم. این باید برایم هدف شود. دلم می‌خواهد بعد از اینکه از سفر برگشتم بیایم اینجا بنویسم من توانستم. توانستم با تنهایی‌ام بنشینم و خوشحالم. آنقدرها هم که فکر می‌کردم تنهایی وحشتناک نیست. 


فردا تولد ماضی‌یار است.

صد و هشتاد و سوم

فکر می‌کنم تازه متوجه شدم که کسی از زندگی‌ام رفته است. انگار تازه احساساتم بالا آمده است و دارم دست و پا می‌زنم تا بفهمم که چه روی داده است. انگیزه‌ای که می‌گویم از دست داده‌ام، به خاطر چیزی است که فکر می‌کنم به دست نمی‌آورم. آن چیزی هم که به دست نمی‌آورم، خلاص شدن از تنهایی به آن روشی است که دوست دارم. انگیزه برای کار ندارم، انگیزه برای ارتباط گرفتن ندارم، انگیزه برای به پیش رفتن ندارم. یک چیزی انگار در درون من مرده است. انگار با تنها شدن دیگر قلابی ندارم که به آن به زندگی وصل شوم. حالا می‌فهمم که چقدر من خودم را درگیر دیگری کرده بودم. برای زندگی دو نفره من تلاش می‌کردم، برای خودم به شخصه چیزی برای تلاش نداشتم. سرمایه‌گذاری روی خودم در صورتی بود که در قالب زوج باشم. جالب هم اینکه همه سرمایه‌گذاری‌های روی خودم جواب داده است. از لحاظ کاری در شهر خودم آدم مطرحی‌ام، کارهای مهمی در زمینه علایقم کرده‌ام که خیلی‌ها در کل کشور من را به آن کارها می‌شناسند. تصمیم گرفتم تغییر رشته دهم و حوزۀ کاری‌ام را عوض کنم و در آن هم خوب پیش می‌روم. اما همه این‌ها آن عایدی‌ای را که من می‌خواهم ندارد. حتی با میم و دوست داشته‌شدن از جانب او هم من را سرذوق نمی‌آورد. توجهش حالم را بهتر می‌کند، اما باز چون آن چیزی که من از رابطه می‌خواهم، به دست نمی‌آورم، خیلی در حال روانی من تفاوتی ایجاد نمی‌کند. 

چند روز پیش باید ماموریتی می‌رفتم تهران. از قبل به میم گفته بودم و او گفته بود فرصتش را ندارد. من هم چیزی نگفته بودم از روز رفت و آمدم. روز قبل رفتنم پیام داد که چه می‌کنی و کی می‌آیی؟ گفتم فردا. حرفی نزد که شاید بتوانم ببینمت یا قراری باهم ست می‌کنیم. من هم به هوای ندیدنش برنامه‌ام را جوری تنظیم کرده بودم که نمی‌بینمش. صبحش پیامی رد و بدل شد و گفت شاید بتوانیم همدیگر را ببینیم. ظهر پیام دادم من کارم متاسفانه تمام شده و تا زمانی که کار تو تمام شود نمی‌توانم صبر کنم و می‌روم. در کمال تعجب مرخصی گرفت، آمد دنبالم. مثل همیشه بود؛ گرم و پرشور و ساکت. نمی‌دانم از کجا به این رسیدیم که از حال این روزهایم حرف زدیم، خیلی وقت بود با میم دربارۀ خودم صحبت نکرده بودم. بیست دقیقه شاید حرف زدیم. اما جوری شیرۀ من را کشید که روز بعدش کامل خوابیدم. گریه می‌کردم و می‌خوابیدم. من همه چیزم به بودن دیگری گره خورده است. پول درآوردنم برای این است که یک زندگی با دیگری بسازم. کار کردنم برای نشاندن خودم کنار دیگری است. خودم برای خودم معنایی ندارم. نمی‌دانم چطور بپذیرم که فقدان همیشه هست و با این فقدان زندگی کنم. من همیشه در حال پر کردن فقدان‌های مختلف زندگی‌ام، برای همین است که همیشه روانم پر از درد است، چون آدمی بدون فقدان نیست. همیشه جای خالی چیزی هست که نتوان آن را پر کرد. به قول درمانگرم باید با این فقدان بنشینم، اما همیشه در حال فرارم. می‌خواهم جای اینکه ببینمش، پرش کنم. پر از چی؟ نمی‌دانم. 

صد و هشتاد و دوم

حالا که پی‌ام‌اسم تمام شده، پریود شدم و دو سه روز هم از آن گذشته، حالم بهتر است! کارهایم فشرده است، اما کلافگی اجازه نمی‌دهد خیلی خوب پیش بروم. امروز هم از آن روزهایی است که از صبح بدبیاری آوردم. غذایم خراب شد، لپ‌تاپم بیخود بیخودی وسط کار خاموش شد و باید این هفته بروم تهران ماموریت. هنوز بلیت گیرم نیامده و هیچ رغبتی به رفتن هم ندارم. الان در این حال هستم که خودم به اندازۀ کافی خوب هستم، پیش می‌روم، زندگی را می‌چرخانم و دهان زندگی را صاف می‌کنم. هرچند اینطوری‌ام هستم که چقدر گل‌واژه می‌گویم و چه اصراری به این دارم که قدرت‌نمایی کنم. می‌روم جلو. شد شد، نشد هم که نشد. چه اتفاقی بناست بیفتد؟ 

امروز داشتم چیزی می‌خواندم که نوشته بود: «ما از موقعیتی آسیب دیده‌ایم، اما ناهشیارانه آن موقعیت را تکرار می‌کنیم، به این امید که این بار بر آن فائق شویم، اما هربار شکست می‌خوریم و این چرخۀ فاسد بارها و بارها تکرار می‌شود...»

صد و هشتاد و یکم

حالم واقعا خوب نیست. انرژی روانی‌ام صفر یا شایدم زیر صفر است. درمانگرم می‌گوید با فقدان کنار نیامده‌ای. حالا که خالی از آدم شده‌ام، حالا که از همه دوری می‌کنم روانم بهم ریخته است. حرکت کردن برایم سخت است. ادامه دادن برایم سخت است. خودم را نمی‌توانم تنها ببینم. آدم‌های اطرافم برایم دورند. نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. خیلی بهم ریخته‌ام. همه‌اش خوابم. همه‌اش می‌خواهم سیگار بگیرانم. همه‌اش می‌خواهم گوشه‌ای بخزم و آدم‌ها را نبینم. چقدر این چیزی را که هستم دوست ندارم. این‌قدر وابسته به آدم‌ها، این‌قدر فراری از تنهایی، این‌قدر ندیدن خودم و توانایی‌هایم. هفتۀ پیش استادم جوری ازم تعریف می‌کرد که اگر از دیگری تعریف کرده بود برای یک سالش بس بود که ادامه دهد، اما در من اثری نداشت. ماضی‌یار دوباره پیام داد که شنیدم باران شهر را قشنگ‌تر کرده، حتما برو اطراف را بگرد و من اینطور بودم که با کی؟ چطور بروم؟ چه می‌گویی؟ چرا پیام می‌دهی؟ یاد آن روزهای خودمان افتادم که ماشین را روشن می‌کرد و می‌رفتیم می‌گشتیم. می‌خندیدیم و می‌خوردیم و خسته و کوفته برمی‌گشتیم. حالا چی؟ حالا من آن آدم را ندارم. هیچ آدمی ندارم. مهم‌تر از همه اینکه خودم را هم ندارم. منتظرم کسی من را بخنداند، ببرد، زندگی به من بدهد. خودم چی؟ هیچی. نمی‌خواهم ذره‌ای ادامه دهم. چرا اینقدر فقدان برایم سخت است. چرا همیشه دنبال چیزی هستم که اختگی مرا پر کند. همه‌اش دنبال نداشتن‌ها هستم. چرا این داشته‌ها برایم کافی نیست؟ میم در سکوت است هنوز. حتی نمی‌دانم با او باید چه کنم؟ خسته‌ام.