سرم شلوغ شده است. ترم جدید شروع شده، کار جدید بیشتر شده، کار قبلی کم کم دارد واگذار میشود. مهمان دارم و آه هم در بساط ندارم. کارها برایم کمی سخت شده. یک چشمم به حساب بانکیام است یک چشمم به خرجهایی که دارم. الان توی حسابم فقط سه و نیم میلیون پول هست. برای خودم اینطور زندگی کردن عجیب است. امیدوارم دورۀ گذار باشد. هرچند با این قیمت دلار و وضعیتی که مملکت دارد، جا برای ترسیدنهای بیشتر هم گذاشتم. خدا به همهمان رحم کند.
هفتۀ پیش به درمانگرم میگفتم که نمیخواهم رابطهام با میم را قطع کنم. هر دفعه چیزی میشود که من از تجربهاش لذت میبرم. همین صحبتهای بعد از دعوا. محبتی که انگار از عمق وجودش میآید. حرف زدنی که میدانم فقط برای من است. گاهی به این فکر میکنم که چقدر دلکندن از این آدم بعدها سخت میشود. با چه کسی میتوانم اینقدر روان باشم؟ مثلا بگویم ببین من دارم حسودی میکنم. بگویم من نیاز دارم برایم این کار را بکنی، آن کار را بکنی. من خوب نیستم. من خوب هستم. من آدمم. او برای هر کدام از این نیازها تلاش بکند، حرف بزند، معذرت خواهی بکند، بداند که از چه میگویم. قشنگ است. همه چیز با این آدم، قشنگ است. به طای عزیزم میگفتم هرجوری هست دلم را به دست میآورد؛ برای من این چیز جدیدی است. خیلی جدید است. من هنوز نیاز دارم رابطۀ سالم را بیشتر و بیشتر تجربه کنم.
دیشب خواب ماضییار را میدیدم. برگشته بود ایران. آمده بود خانهمان و میخواست من برگردم به زندگی قبلیمان. لبخند همیشگیاش را هم داشت. من در خواب مضطرب بودم. مادرم در خواب گفت انگار شرایط بهتر است، برگرد! در خواب به مادرم گفتم: خاک بر سرت! تو باید هوای من را داشته باشی. (تا به حال اینطور در بیداری با مادرم حرف نزدهام.) بعد شوهرخالهام وارد شد. گفت: بچهای، بچسب به زندگیات. من رفتم داد کشیدم که من نمیخواهم مثل بچههای تو باشم. نمیخواهم در رفاه باشم اما کسی به من توجه نمیکند. داد میکشیدم. بعد از بیداری یادم آمد که زمانی که میخواستم جدا شوم شوهرخاله که مرد نازنینی هم هست به بابا گفته بود، جدا نشوند، چند سال دور از هم زندگی کنند دوباره به هم برمیگردند. شاید هنوز از اینکه من را نادیده گرفته بود عصبانی بودم. نمیدانم. صبح که بیدار شدم بدنم درد میکرد. توی خواب به این فکر بودم اگر مجبور شوم دوباره به ماضییار برگردم چطور به میم بگویم. خواب خوبی نبود.
آه از این روزهایی که در خواب گذشت. بدنم و روانم واقعا به آن نیاز داشت. دلم سکوت و خواب میخواست و برای خودم فراهم کردم. کمی از آن فضای خودسرزنشگری دور شدم و حالم بهتر است. بنا نیست در هر جلسهای که دارم بهترین خودم باشم. باید به خودم امان دهم. از هفته دیگر امتحانهایم شروع میشود. آخر هفته باید یک سر بروم تهران و سریع برگردم. میم برایم وقت خالی کرده. در خلال حرفهایش هم فهمیدم دو هفته پیش هم به خاطر دیدن من مراجع دلاریاش را کنسل کرده است. دلم گرم میشود. همین که به چهره پر از خندهاش فکر میکنم یا حتی آن اخمهای روی مخاش لبخند روی لبانم میآید. حالا میخواهد به خاطر هورمون باشد، میخواهد بهخاطر علاقهای باشد که سالها در من برای او جمع شده است.
دیروز ریلزی برایم در اینستا فرستاده بود که برایش دیسلایک فرستادم. گفت میدانستم خوشت نمیآید ولی حرف طرف درست است. گفتم برای توی متحجر شاید درست باشد و خندیدیم. بعد گفتم باورم نمیشود با این عقاید و افکاری که داری من اینقدر از تو خوشم میآید. برای خودم عجیب است. نمیدانم شاید تا جایی که همه چیز برای خودش باشد و نخواهد به من کاری داشته باشد همه چیز قشنگ باشد. دو آدم متفاوت در بعضی از عقاید و دوستیای که پابرجاست.
به زندگی برگشتهام.
روزهای خوبی را میگذرانم، غمی هم کنارش تجربه میکنم که خلقم را پایین میآورد. دیشب ساعت 9 و نیم شب خوابیدم و امروز 9 و نیم صبح بیدار شدم. وقتی میل به خوابم زیاد میشود برای من هشدار است. میدانم چند روز دیگر سالگرد جداییام است. اما این را نمیدانم که بدنم برای گذراندن این روزها دارد به سکون دعوتم میکند یا فقط آلودگی و سرما و زیست نامناسب است. نمیدانم کجا هستم. چند روز با دوستان عزیزم سفر رفتم. با آنها همه چیز خوب بود. میخندیدم، خودم بودم و نگران این نبودم که اگر از همه قطع شدم، کسی به من کاری دارد. میرفتم گوشهای کز میکردم و غرق خودم میشدم. هم این را دوست داشتم و هم اینکه خیلیجاها پابهپای آنها خندیدم و شوخی کردم و همراهی. چیزی در درونم است که اضطرابم را بالا میبرد. الان از لحاظ کار جدید واقعا در موقعیت خوبی هستم. استادم تمایزهایی برایم قائل میشود که نشان از اعتماد زیادش به کارم دارد. یکی از همکارانم که کارش درجه یک است، جوری از من تعریف میکند که انگار رونالدویی را پیدا کردهاند! دیگر همکارانم از من مشورت میخواهند و دوست دارند درباره کارشان نظر بدهم. اینها برایم فشار شده است. و جمله «اگر نتوانم» دارد دیوانهام میکند. نمیدانم یکهو چی شد که سرعتم کند شد. یعنی بیشتر دلم کند شدن میخواهد. یک جورهایی فقط دارم دور خودم چرخ میزنم. میدوم. نمیایستم. با اینکه دلم ایستادن میخواهد. شاید ایستادن و غش کردن توی بغل کسی. این غش کردن برایم این معنا را دارد که کسی پشتم را میگیرد. میتوانم توی شکستهایم به او تکیه کنم. اگر شکسته شدم، اگر نخواستم ادامه دهم، اگر استراحت خواستم، اویی باشد.
با میم کجدار و مریز میگذرانیم. او خیلی درگیر است. من خیلی درگیرم. او با درگیریهایش نمیتواند وقت خالی کند. من با درگیریهایم میتوانم وقت خالی کنم. همین که هر روز پیگیر حال و روزم است، خوب است. دوری و دوستی تراز.
چند روزی است آمادهام خانۀ پدر و مادرم. برای خودم استراحتی میکنم. غذا و خوراکی آماده است، همه بهم میرسند و کنار بخاری لم میدهم و گاهی کار میکنم و گاهی هم تماشا! تماشای بودن پدر و مادرم و گاهی خواهر بزرگترم. خانۀ خودم به خاطر داشتن شوفاژ و قطعی برقها سرد میشود. تنها هم که هستم انگار حضورم یخشکن نیست. برخلاف قبل که همیشه دلم میخواست سریع بروم خانۀ خودم، اما از سهشنبه به راحتی ماندهام. خوش میگذرد. من خانوادۀ پر چالشی ندارم. حداقل نسبت به دیگرانی که میشناسم. هرچند این روزها با آمدن خالۀ کوچکم به شهرمان کمی فضای خانه تیره و تار است! خاله کوچکم سالهاست جدا شده و تنها زندگی میکند؛ اما نه آن تنهایی که باید و میتواند از پس زندگی خودش بربیاید. چه دور به ما باشد چه نزدیک، مادرم همیشه نگرانش است. نکند فلان شود؟ نکن بهمان شود؟ مادرم، خالهام، داییام بیشتر از آن چیزی که نیاز است برای او وقت میگذرانند. در این هفته فقط دو دفعه مادرم با هول و ولا خودش را رساند به خانهاش. یک دفعه برای اینکه سرش درد میکرد و پیام داد برایم قرص بخرید! یک دفعه برای اینکه از صبح تا دم دمای عصر گوشیاش را جواب نداد. من عصبانی میشوم از این همه توجهطلبی و گرفتن توجه! شاید خودم هم دلم میخواهد چند آدم دست به سینه داشته باشم که کارهایم را انجام دهند. گاهی چنان از رابطه مادر با این خاله عصبانی میشوم که نمیتوانم وقتی پیشمان هست جلوی زبانم را بگیرم. البته که او هم هیچوقت از طعنه و کنایه زدن و غر زدن دست برنمیدارد.
مثلا چند وقت پیش توی یک گروه فامیلی از موفقیتهای همدیگر گفتیم. همه هم خوشحال و خوشرو و قربون صدقۀ هم برویم، بودیم. یکهو پیام داد روز مادر چه روزی است و من جوابش را دادم. پیام داد خوش باشید با ماماناتون! من قاصر بودم از این جوابش. جالب اینکه کسی جوابی به او نداد. همه رد کردیم. اما اینکه خودش را بندازد توی موقعیتی که همه برای او دل بسوزانند اذیتم میکند. البته که از لحاظ روانی نیاز به کمکهای زیادی دارد، ولی خیلی یاد روزهایی میافتم که مادرم میتوانست کنار ما باشد، اما کنار خواهرش بود. نمیدانم! من خودم از جان و دلم خواهرهایم را دوست دارم. هرکاری برایشان میکنم و کنارشان خیلی خودم هستم.آیا اگر روزی من هم فرزندی داشته باشم، خواهرهایم را به فرزندم ارجح میدانم؟ نمیدانم. البته که مادر من و خاله بزرگم و داییام همهشان جذب آدمهایی میشوند که نیاز زیادی دارند و دلشان میخواهد خودشان را فدای دیگری کنند. حالا آن دیگری مادر یا پدرشان باشد، یا خواهرشان. و همین وقت گذاشتن زیاد مادر من برای خواهرش گاهی پدرم را کلافه میکند. مادرم تا پدرم کلافه میشود و بغ میکند اضطراب میگیرد و میخواهد پدرم را راضی نگه دارد. همینطور توی سیکل راضی کردن و آرام نگه داشتن دیگران میدود. خسته نمیشود؟ من که از دیدنش هم سرم درد میگیرد! البته که خودم در زندگی متاهلیای که داشتم همین بودم، اما خوشحالم الان میفهمم که چقدر آن زندگیای را که پر از درد دیگران بود و من حملش میکردم، دوست ندارم. دلم همین رهاییای را که الان دارم، میخواهم.
زنده باد زندگی خالی از فشارهای خودخواسته!
امروز با میم دو ساعت ویدیوکال کردیم. باهم به کارهای بچهگانهمان خندیدم. از روزمرهمان گفتیم. دلمان به چه چیزهایی خوش است. خوشحالم از این خوش بودن. چه مقطعی باشد و چه ادامهدار.
دیروز زنگ زدند و گفتند برای کار جدید پذیرفته شدهام. خیلی خوشحال بودم. پیام استادم شگفتانگیز بود و حالم را واقعا دگرگون کرد. همه چیز رو به روال است. امروز فقط با خودم سردرد سندروم پیش از قاعدگی را حمل میکنم. دیشب خواب دیدم منفجر شدم، از انفجار جیغ زدم و بیدار شدم و دیدم اطرافم خالی است. بالشت را بغل کردم و خوابیدم. زندگی انگار همین است. خوشحالی و غم و عبور از هر دو. در هیچکدام نمیتوان بیشتر از همان لحظهاش ماند.
همان موقع که زنگ زدند به میم پیام دادم. ویس گذاشتم و خیلی خوشحال بودم. تا آخر شب دیدم خبری نشد، پیام دادم پس کجایی؟ جواب داد. دلم میخواست همان موقع که در اوج خوشی بودم با من حرف میزد. انگار اگر او حرف میزد ذوقم چند برابر میشد. دلم میخواست کسی بود که این اتفاقات خوب را با او جشن میگرفتم. او برایم هدیهای میگرفت و شامی با هم میخوردیم. الان همۀ آدمهای اطرافم از هر موقعیتم خوشحال میشوند و همراهم هستند، اما جای خالی یک شخص برایم گاهی پررنگ میشود. دیشب برای خودم یک جارچیزکیک خریدم! صبح با قهوهام در تنهایی خوردم و به به و چه چه کردم. این هم برای خودش عالمی است.
خیلی دربارۀ رابطهام با میم با تراپیستم حرف زدم. او برعکس من و دیگران فکر نمیکرد کار درستی کردم. نه اینکه بگوید کار درستی کردهای یا نه، اما سوالهایی که میپرسید برایم جالب بود. اینکه اصلا من آیندهام را چطور میبینم؟ آمادگیام برای رابطۀ جدی چطور است؟ فرصتهایم به چه شکل است؟ و هرچیزی که من جواب میدادم بیشتر من را به این میرساند که بر چه مبنایی رابطه را به آن شکلش تمام کردهام. خیلی کندوکاو کردم. اصلا این مسئلۀ بچهدار شدن و زندگی خانوادگی از کجا در من آنقدر قوت گرفته است؟ من که زمانی که با ماضییار بودم دلم نمیخواست فرزندی داشته باشم، فقط به فکر پیشرفت و کار و درآمد بودم، حالا چه چیزی در من پررنگ شده است. فقط میخواهم حسرت «نداشتن» را بخورم؟ به این فکر کردم من هیچوقت آیندهام را با همسر و فرزند نمیدیدم. حتی زمانی هم که با ماضییار بودم پیریام در تنهایی و کار بود. یعنی نگاهی که به آینده داشتم خیلی متفاوت با این چیزی است که الان تجربه میکنم. الان دوست دارم فرزندی داشته باشم، اما تصور کردن مردی کنارم را نمیدانم. هنوز با این موضوع کلنجار میروم. تداعیهایی که داشتم من را یاد اوایل مهر انداخت، یاد آن روزی که دوست نزدیک و عزیزم به من خبر باردار شدنش را داد. آن روز برایم عجیب بود. ترس برم داشت. حسادت کردم. دلم میخواست جای او باشم. مخصوصا با ذوقی که در چشمهای همسرش دیدم. دلم آنقدر خواسته شدن و توجه میخواست. دلم آنقدر قرص بودن و محکم بودن را میخواست. امیدها یا شاید آرزوهایم را با نیازهایم اشتباه گرفتم. حالا میبینم قطع رابطه با میم برای من در این نقطه خیلی هم کار درستی نبود. همین را به میم هم گفتم. او هم گفت میفهمم، اما سر من خیلی شلوغ شده است، میترسم فقط دلخوری ایجاد کنم هم برای خودت هم برای خودم. گفتم میفهمم. من چون مجبورم بیایم تهران گفتم به تو بگویم و سوال بعدیاش این بود چه وقت میآیی و گفتم فردا! و پسفردایش دوباره در آغوش هم بودیم.
برای آن همآغوشی نیاز دارم هنوز فکر کنم. انگار دوباره یک لایه جدید از رابطه بین من و او باز شده است. البته نه لایهای عمیقتر بلکه صرفا جدیدتر.
امروز خوابیدم. تا میشد خوابیدم. برنامهای که اتفاقا خیلی هم دوست داشتم شرکت کنم، نرفتم تا فقط بخوابم. از وقتی دوباره دانشگاه شروع شده، به دست گرفتن زمان و برنامهریزی برایم سخت شده است. برای همین کمتر از لحاظ جسمی میتوانم به خودم برسم. الان دارم به این فکر میکنم، شاید نبود میم هم مزید بر علت باشد. انگار دوباره یک بیاهمیتی برای خودم قائلم. شاید ته ذهنم، آن جاهایی که نمیخواهم رو بیاید چنین چیزی را پیش گرفته. امیدوارم اینطور نباشد. دلم برای تن میم تنگ شده است. دیشب همه بدنش جلو چشمم بود، بدون اینکه بتوانم پیامی دهم ابراز احساسات کنم. حال عجیبی است. مرور تن کسی که میدانی شاید دیگر آن را نداشته باشی. برای ماضییار اینطور نبودم. چون تا ایران برگشتم و به او پیام دادم که کمی از تن بگوییم، فوری گفت نه! با اینکه بدنش و بوی آن را دوست داشتم. من خوشحال بودم با بدنش اما او نه. شاید برای اینکه میم بدن من را دوست داشت و هنوز با او در ارتباطم لحظههای بودن باهم را مرور میکنم. حتی تصمیم گرفتم موهایم را کوتاه کنم، چون میم نیست. او اولین نفر بود که از موهایم تعریف کرد و بهنظرم آمد بلند بودن موهایم قشنگ است. حالا کمی توی دست و پایم است. توجهش حالم را خوب میکرد. توجهش انرژی میداد که از موهایم مراقبت کنم و دوستشان داشته باشم.
باز دلم میخواهد هفته دیگر که تهرانم میم را ببینم. هفته پیش دیدمش. باهم صبحانه خوردیم و خندیدیم و خندیدیم. فکر نکنم هفته پیش رو پیشنهادی از او داشته باشم. از طرفی دلم دیت رفتن هم میخواهد. با میم که نمیشود که بشود. شاید درستش این باشد بین این همه سرشلوغی فقط به خودم فکر کنم و کارم. نمیدانم.