اگر با نظریۀ آدلر آشنا باشید، احتمالا دربارۀ ترتیب فرزندان و اثری که در روان آنها دارد چیزهایی میدانید. برای من این قسمت از نظریهاش جالب است؛ توصیفاتی که دربارۀ فرزندان اول، دوم و سوم دارد دقیقا با خانوادۀ من همخوان است. من همان فرزند وسطم که زیر سایۀ فرزند اول خودم را میبینم. فشارها را از پایین و بالا احساس میکنم، نسبت به بقیه تابو شکنم، موفقیتهایم نسبت به دو فرزند دیگر بیشتر است، حسادت را در خودم خیلی احساس میکنم و و و. بخش دیگری از نظریه آدلر دربارۀ عقدۀ حقارت و برتری است. جسم منم مانند جسم آدلر است، آن حقارت از نگاه دیگری را همیشه احساس کردم و خودم را بر اساس تصویری که دیگری نسبت به من داشته، باور کردهام. در جلسۀ تراپی این هفتهام، فضا رفت به سمت باوری که من نسبت به خودم دارم. رشدی که در جاهایی و مخصوصا در رابطه با وی به خودم اجازه ندادهام، محقق شود. او درس بخواند، من نخوانم. او موفقیت کسب کند، من نکنم. حتی کارهای کوچک. من همیشه درگیر و دار رشد او بودم و انگار اجازه نداشتم تا زمانی که او هست رشد کنم. همیشه باید خودم را در نگاه دیگری کمتر مینمایاندم تا وی بزرگتر و بیشتر باشد. نمیدانم این مراقبت از او بود، یا تایید باور دیگری بود که ناخودآگاه بر خودم مترتب میداشتم. سخت است. اینکه من همیشه چون جسمم کوچک بوده است، خودم را، کوچک انگاشتم. به خودم اجازه بلند شدن ندادم. مثل پسرک داستان طبل حلبی گونترگراس. ماندن در ناخودآگاهی که تو را پس میراند. این حالت را در رابطه با خواهر بزرگم هم دارم. من شرمنده بودم از اینکه او ازدواج نکرده و من ازدواج کردهام. من تا مقطعی درس میخواندم که او خوانده است. من از موفقیتهایم برای خانواده نمیگفتم که او همچنان بزرگ باشد و من با باور کوچک بودن خودم را هم کوچک نگه میداشتم. عجیب است این روندی که روان آدم طی میکند و ناخودآگاه جوری دستکاریات میکند که میفهمی چه کارها را با چه موانعی انجام دادی و انجام ندادهای. خوشحالم که به این آگاهیها میرسم و کاش بتوانم در لحظاتی که دچارشان میشوم، ازشان با همین آگاهی عبور کنم.