دیروز حالم بد جوری بد بود. گریههایم بند نمیآمد و سخت میتوانستم از جایم بلند شوم. جلسه مصاحبه کاریام را نرفتم و با «دروغ» ردش کردم. آن هم کاری که خیلیها دنبالش هستند و نام خوبی از آدم میسازد. اما ته چاه بودم. نمیتوانستم خودم را نجات دهم. من که همیشه در بدترین حالتم هم برای خودم غذا درست میکنم، خوابیدم. آنقدر خوابیدم که ساعت 5 عصر وقتی بیدار شدم نمیدانستم کجا هستم. فکر میکردم صبح زود است و باید بلند شوم و برای مصاحبه کاریای که ساعتها ازش گذشته است، آماده شوم. از ضعف حالا نمیتوانستم بلند شوم. کل روز یاد دوست نداشته شدن از سمت وی بودم. اینکه این همه سال کنار من بدون خوشحالی و عشق زندگی میکرده و من همهاش در حال دست و پا زدن برای جلب محبتش بودم. چرا همان روزی که گفت صورتم را دوست ندارد من از رابطه عقب نکشیدم؟ چرا فکر میکردم دارم عاقلانه رفتار میکنم؟ مگر از بدیهیات نیست که چهره طرف باید به دلت بنشیند، وقتی آنطور نبوده و خودش هم اعتراف کرده چرا من دنبال این بودم که عوضش از رفتار و افکارم خوشش میآید. حالا بعد از دوازده سال میفهمم که حتی اینها را هم دوست نداشته. من برایش ملالانگیز بودم و او میترسیده در این چند سال با صدای بلند بگوید. خیلی احساس حقارت میکنیم. انگار طفل صغیری بودم که وی میخواسته فقط در قبالش وظیفهاش را انجام دهد.
دیروز دوست داشتم به میم عزیز پیام دهم. اما نمیتوانستم! احساس مزاحم بودن، احساس آویزان بودن، احساس اضافی بودن و... روی سر و مغزم بود. یک هفته هم بود خبری نداشتم ازش. دلم میخواست او پیام دهد، حالم را بپرسد. انگار نیاز داشتم کسی حواسش به من باشد. با چشمهای گریانم همهاش نگاهم به گوشی بود. ساعت ده و نیم شب که قصد خواب کرده بودم، چشمم به گوشی افتاد و اسمش را دیدم. گوشی را گرفتم دستم و سیخ نشستم. حالم را پرسید. جوابی ندادم و از حالش پرسیدم. گفت خوب است، اما خسته با چشمانی عفونت کرده. از این گفتم که حالم به منوال قبل است، اما رویام نمیشود بگویم که چقدر بدم. گفتم میترسم آدمها از بد بودن من خسته شوند، کنارم بگذارند. گفت مشکل تو نیست، مشکل آن آدمهاست. از مصاحبه کاری گفتم، گفت طبیعی است، اینقدر سخت نگیر. حال تو به اندازه کافی بد هست، سختترش نکن. گفتم اینقدر گریه کردم و روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم که از خودم بدم میآید. گفت همه آدمها با شرایط تو این روزها را دارند، هیچ اشکالی ندارد کاری نکنی، هیچ اشکالی ندارد به سقف خیره شوی. درست میگوید. همه اینها در مسیر سوگواری بزرگم است. همانطور که برایم مینوشت بلند بلند گریه میکردم. حالم خیلی بهتر شد. یکهو یادم آمد چشمش عفونت کرده. گفتم سختت نیست داری تایپ میکنی؟ گفت چرا. گفتم پس بخواب.
با ده دقیقه حرف زدن شبم از این رو به آن رو شد. کاش این آدم همیشه برایم بماند.
دلم میخواهد وقتی چیزی مینویسم، آدمهای دیگر هم دربارهی احساساتشان برایم بنویسند. این اشتراکگذاری احساسات برایم خیلی خوشایند است؛ حرف زدن دربارهی خود و شنیدن از خود دیگری.
هوا خیلی گرم است. گرمی هوا برای هر بد بودنی کافی است.
امروز به نقطهی عجیبی در رواندرمانیام رسیدم. بعد از سه سال و نیم به درمانگرم گفتم میخواهم روی کوچ دراز بکشم. او هم موافق بود. دراز کشیدم، بلند شدم. دوباره دراز کشیدم، دوباره بلند شدم و در آخر دراز کشیدم. احساس عجیبی بود. فکر میکردم همه چیز از کنترلم خارج است. درمانگر را نمیدیدم. صورتش را، حرکت دستها و پاهایش را. همه چیز برایم سقف بود و کتابخانه روبهرو. کمی رها کردم تا توانستم شروع کنم. آنقدر که فکر میکردم سخت نبود. اتفاقا راحتتر بود. انگار تداعیها سریعتر به ذهنم سرازیر میشد. نکته قابل تاملی که از جلسه درمان امروزم دستم آمد، نگاه عینی من رابطه بود. برعکس رفتارم و انتظاری که از رابطه دارم. من به سمت کسانی میروم که از جسمم عبور نکنند. از جسمی که از نگاه عرف جاذبه جنسی ندارد و دنبال پس زده شدنم. رابطه برای من در سطح میماند؛ در سطح جسم، اما از آدمهایی که رفتار و فکر مرا دوست دارند، دوری میکنم. انگار همه چیز را در جاذبه جنسیای که ندارم میخواهم پیدا کنم. باز به دنبال پر کردن فقدانم بدون آنکه آن چیزی را که دارم عرضه کنم. فکر و رفتارم را نمیبینم و جسمی را که هیچجوره نمیتوان به دستش آورد برای خودم آنقدر بزرگ میکنم که همه چیز برایم دست نیافتنی میشود.
کاش میتوانستم کمی نارسیسیتیک باشم. آن نارسیسیزمی که از من شکسته شده، بازیابم. کاش کمی از سعی کردن دست برمیداشتم و میرفتم توی دل ماجرا. کاش اینقدر نمیخواستم «خود» را کنترل کنم.
گمان کنم یکی از سختترین جداییها را دارم؛ پر از احساس، پر از دلتنگی، سراسر عقلانی. چند روز پیش مادر و پدر وی آمدند خانهام. گریه میکردند. مادرش بغلم کرد و همینطور با اشک من را میبوسید. پدرش مثل کسی که فرزندی را از دست داده باشد، گریه میکرد. مدام رو به من با گریه میگفت: تو نیمی از قلب منی، بدون تو چطور زندگی کنم؟ و من مبهوت این همه ابراز احساسات و علاقهی آنها به خودم بودم. همهاش میگفتند تو مثل دختر ما هستی، حتی بعد از جدایی هم پیش ما بیا، هر چیزی نیاز داشتی بگو تا برایت فراهم کنیم، پول اگر میخواهی بگو تا برایت واریز کنیم و و و. فضا طوری بود که من در سکوت و سر به زیر گریه میکردم.
دلم برای وی تنگ شده است. دلم برای خندههایش، شوخیهایش، لهجه قشنگی که دارد، تنگ شده است. هر روز باهم تصویری حرف میزنیم، اما آن در آغوش گرفتن و لمس صورت چیزی است که دلم میخواهد حداقل برای آخرین بار داشته باشمش. نمیدانم چطور باید پیش بروم؟ نمیدانم آیا پذیرفتهام که این جدایی واقعی است یا نه. عکسهای وی توی گوشیام را همهاش مرور میکنم و بعدش یک دل سیر گریه میکنم. یاد بوی بدن و صورتش که میافتم اشکم سرازیر میشود. قرصهای روان هم اثری ندارد برای این همه غمی که با خودم حمل میکنم.
بالاخره بلند عنوانش کردم. شنبه روز سختی بود. در جلسه زوجدرمانی درباره مسائل مالی و حقوقی حرف زدیم. باورم نمیشد جلسه درمانیمان به جلسه تسهیل طلاق تبدیل شده است. اینکه حالا باید حساب کنم برای زندگی کردن چه اتفاقی باید برایم بیفتد. چقدر از لحاظ مالی تامین شوم و چطور آینده را تنها بگذرانم. هرچند این تمام سختی نبود. سختی بیشتر دیروز بود که عصر خانه پدر و مادرم روبهرویشان نشستم و بلند از تصمیمان گفتم. پدر و مادرم در سکوت نگاهم کردند. غمزده شدند. کمی تلاش کردند. پذیرفتند. سه نفری گریه کردیم و بعد در آغوشم گرفتند. اطمینان دادند که همراهم هستند و به تصمیم من مطمئنند. همان چیزی که انتظار داشتم. اما از نگرانیشان، از ناراحتیشان، از غمی که به آنها تحمیل کردم حالم بد میشود.
روزهای سختتری در راه است.
وی زنگ زده است و میگوید: چطور ده سال کنار هم زندگی کردیم و من خوشحال نبودم. نمیدانم باید چه جوابی به او بدهم. سکوت میکنم و میگویم حداقلش الان میدانی که از چه کسی و از چه چیزهایی خوشت نمیآید. این خودش یک پیشرفت است. میگوید: شاید، نمیدانم.
شنیدن این حرفها برایم سخت است. ده سال تلاش برای دوست داشته شدن بدون هیچ نتیجهای بوده است. چطور این همه سال حرف نمیزده است. چطور نمیگفته که از کنار من بودن خوشحال نیست. چطور اینقدر خودش را سانسور میکرده و طوری دیگر نشان میداده و چطور من اینقدر دست و پا میزدم که کمی، فقط کمی من را دوست داشته باشد. و بدتر اینکه چطور من همیشه تلاشم به ادامه دادن بوده.
میم تقریبا یک روز درمیان پیام میدهد. از حالم میپرسد؛ خیلی کوتاه. اگر ادامه بدهم ادامه میدهد. اگر سوالی بپرسم جواب میدهد. تنها کسی است که از تصمیممان خبر دارد. دیروز پیام داد اوضاع چطوره؟ پیام دادم سلام بر نجاتدهندهام. اوضاع بگایی و بد است. کمی حرف زدیم. کمی از خودش گفت. کمی خندیدیم و به نیم ساعت نشده تمامش کرد. فکر میکنم احساس وظیفه میکند در برابرم. این خوشحالم میکند؛ اما میترسم احساسم نسبت بهش مانند سالهای اول جوانیام شود و وای از آن رنج کهنهای که بخواهد دوباره بالا بیاید، آن هم در این روزهای سختی که گذرش برایم طاقتفرساست.
به معنای واقعی دست و دلم به نوشتن و مرور کردن وقایع و پیدا کردن کلمات نمیرود. دلم توجه زیاد میخواهد. دوست داشته شدن. چیزی که به من بگوید امید داشته باشم به آینده. بغلم کند و از این حال کثافتی که دارم نجاتم دهد. عجیب است که هیچ نجاتدهندهای نیست و ما به امید روزی زندگی میکنیم که نجاتدهندهای بیاید. فیلمها پر از ابرقهرمانند. دینها از حرف از روز موعود میزنند. هر کسی به نوعی چشمش به آینده است، اما روزمرهمان پر از ناامیدی است و دانستن اینکه هیچکسی جز خودمان یاریدهنده نیست. خودمان هم غرقیم. فقط دست و پا میزنیم. این ولع ماندن روی آب عجیب است. این ادامه دادن و در رنج ماندن.
حال عجیبی است. روزهای سختی را میگذرانم.
دیروز واقعا کلافه و عصبانی بودم. دلم میخواست به زمین و زمان فحش بدهم و جیغ بزنم. حوصله فیلم دیدن هم نداشتم. حوصله کتاب خواندن هم نداشتم. از این که روی کاناپه هم بیفتم اعصابم خورد میشد. احساس میکردم حوصله در تنام بودن هم ندارم. دلم میخواست از جسم و بدنم خارج شوم. به وی پیام دادم که طبق معمول جوابی نداد. دو ساعت بعد زنگش زدم دیدم با دوستانش بیرون است و بدتر از همه اینکه گوشی را برد سمت آنها و مجبور شدم بخندم و صحبت کنم. باز ولو شدم روی تخت. پیام دادم به میم. گفتم سر کلاسی؟ گفت: نچ! شروع کردم حرف زدن. بعد گفت بیا و تصویری حرف بزنیم. گفتم حوصله فکر کردن به سوالهای تو و عمیق شدن در روانم را ندارم. گفت: اشکالی ندارد، همینطوری از هر دری حرف بزنیم. پتو را کشیدم روی تنم و همانطور که دراز کشیده بودم حرف زدیم. حالم اگر 10 بود رسید به 90 و اینقدر شاد و شنگول بودم و خندیدیم که الان هم مرورش برایم خوشایند است. برایش از لحظه سقط جنین یکی از دوستانم تعریف کردم که چقدر سخت بوده و در کنار آن دوست بودن برای من چقدر بار روانی داشته. از این گفتم که وی پوزیشن جدید در کشور جدید گرفته بدون آنکه من در آن دخیل باشم. از این گفتم که به خاطر امتحانهایم تراپیام را یک ماه تعطیل کردهام. گفت بیا این یک ماه پیش من تراپی. گفتم نه. من پیش تو پر از سانسور میشوم. گفت فقط روی اضطراب کار میکنیم تا هرجا که توانستی. اینقدر سرخوش حرف زدن با میم بودم که یکهو گفتم باشد! گفت فردا ساعت ده. یعنی یک ساعت و نیم دیگر. هم خوشحالم، هم استرس دارم، هم نمیدانم باید چه کنم. بعد از اینکه ویدیوکال را قطع کردم یک ریز میگفتم گه خوردم گه خوردم گه خوردم. اما گفتم امتحان میکنم. اتفاقی نمیافتد. امیدوارم نیفتد.