اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

ششم

صبح‌ها که از خواب بلند می‌شوم، دل‌تنگم. اگر سر از توییتر و اینستاگرام در بیاورم با هر محرکی دلم می‌خواهد گریه کنم. اضطراب رهایم نمی‌کند و غمم زیاد است. اما باید به خاطر وی لبخند بزنم و بگویم ما می‌توانیم. هر روز آیه یاس می‌خواند. هر روز از روز قبل از خودش ناامیدتر می‌شود و من باید مثل یک ناجی سر برسم و بگویم اشتباه می‌کند. واقعا هم اشتباه می‌کند. توانایی‌اش زیاد است و اعتماد بنفسش پایین. بدتر از همه مادرش، که خیلی هم دوستش دارم، است. حمایتش مالی است فقط. نمی‌داند نباید از سر آن دنیا به پسرش بگوید تو که شانس نداری، تو که هرجا بروی فلان می‌شود، یا بمیرم برای بچه‌ام که همه‌اش به در بسته می‌خورد. نمی‌دانم مکانیزم دفاعی‌اش است در برابر نبود پسر عزیزش یا همیشه این حرف‌ها را می‌زده و من کم می‌شنیدم. هرچند قبلا هم از حرف‌های پدر و مادرش حالم بد می‌شد، اما الان برایم جور دیگری است. چون الان فقط من هستم که کنارش می‌توانم دل‌داری‌اش دهم یا حرف‌هایش را بشنوم. نه دوست نزدیکی کنارمان هست نه هم‌زبانی. بدتر از همه جلسات روان‌درمانی‌اش هم بد پیش می‌رود. جوری شده که نسبت به درمانگرش خشم دارم. چرا بعد از 10-12 جلسه هنوز مقاومت وی را نشکسته؟ چرا کاری نمی‌کند که وی راحت حرف بزند و پشت تلفن مانیفست برای درمانگرش صادر نکند؟ و اینقدر جلسات بد پیش برود که وی بگوید من واقعا نیاز به درمانگر ندارم، هر وقت با توام حالم خوب است. همه حرف‌هایم را به تو می‌زنم و چی بهتر از این؟ اما وی نمی‌داند که چه بار سنگینی روی دوش من می‌گذارد. اصلا از خودش می‌پرسد که الفی دلش می‌خواهد حرف‌های من را بشنود یا نه؟ حرف‌هایش اضطراب و غمم را بیشتر می‌کند. من نمی‌خواهم از ناتوانی‌هایش بشنوم. نمی‌خواهم بدانم تنها هستم. نمی‌خواهم بدانم خودم تکیه‌گاهم و هیچ پشتی ندارم. من از این رویه‌ی یک طرفه خسته‌ام. دوستش دارم. خیلی هم دوستش دارم؛ اما این همه ضعف آن هم در این موقعیت و در این حال بد تحملش برایم سخت است. 

پ.ن: وسط هر نوشته‌ای گریه‌ام می‌گیرد. باز خوب است تنها هستم.