دیشب بیشتر خوابم حول این وبلاگ و دیده شدن توسط آدمهایی بود که دلم نمیخواست. اینکه دیگری از حرفهای مگوی من بشنود اینقدر برایم رعبآور است که این ترس در خواب رهایم نمیکرد. دقیقا خوابم این بود که آمدهام سر وقت اینجا و دیدم که 16 نفر برایم کامنتگذاشتهاند که وای خواندیمت. یا اِلف جان چقدر خوشحالیم داری مینویسی و آن دختری که خودش هم وبلاگ مینویسد و بدجور ارتباط با او حالم را بد میکند، میخواهد از من حمایت بکند. عزیزم و جانم میکند و لحن حرفهایش تیزی دارد. بُرندهاست و حال بد کن. انگار میخواهد تو را تحلیل کند و بگوید بیچاره تو فلانی و بهمان. حوصله ندارم فلان و بهمانش را بشکافم.
یک ترس دیگری هم در جانم است. حالا که آمدهایم این سر دنیا یاد آن پسر توی توییتر میافتم؛ طاها. همان که اول در کشتی کار میکرد و ناراضی بودو بعد رفت برنامهنویسی یاد گرفت و شرکت زد و کارش کلفت شد. با زنش به ترکیه مهاجرت کردند که بروند جای دیگری ولی کرونا افتاد به جانشان و طاها تمام کرد. فکر کردن به اینکه کلی راه طی بکنی و بخواهی زندگی جدیدی را شروع کنی و بعد یکهو همه چیز تمام شود، وحشتناک است. آدمها با هزار امید و ناامیدی راهی را پی میگیرند و بعد آن شکست که وسطش میافتد همه چیز نابود نابود میشود؛ هم امیدت هم ناامیدیات. اگر اینجا که هستیم این شکست بیفتد وسط راه ما چی؟ هرچند برای من هنوز راهی نیست و فقط تماشاگر راه وی هستم، اما همان هم. دلمان مگر به بودن دیگری خوش نیست؟ اگر در این اوجگیری نمیدانم چندم پاندمی حتی یکیمان مبتلا شود چه خاکی باید به سرمان بریزیم؟ مرگ که دیگر چارهای هم ندارد.
پ.ن: بدون اینکه صفحه را جاستیفای کنم حس خوبی به نوشته ندارم.
داستان آنکسی که به قول شما کلفت شد و در استانبول تمام کرد
یاد یکی از آشناها افتادم نظامی بود و غیر قانونی مهاجرت کرد به آمریکا!
هجده سال نیامد
بعد هجده سال با دادن خسارت و جریمه برای دیدار خانواده به ایران آمد
در فرودگاه کمی اذیتش کردند
بعد که مرخص شد
چند روز بعد سکته کرد و رفت به همین راحتی !
گفتم عجب قسمتی نصیب ش شد
که در خاک وطن دفن شود