اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

سوم

رفته است دوش بگیرد. دیروز از صبح تا شب پای سیستمش بود. ران می‌گرفت. نمی‌دانم چیست دقیقا ولی کل زندگی ما، چه در دوره‌ی دانشجویی‌اش چه زمان کاری‌اش به ران گرفتن گذشت. ساعت‌ها نشستن و حل کردن و خواندن و کشف کردن و در آخر هم ران گرفتن. حالا شاید کارهای دیگر هم می‌کرده؛ اما چیزی که در جواب سوال‌های من می‌گوید، یک کلمه است: ران می‌گیرم. گاهی هم فکر می‌کنم جوری دارد می‌گوید: تو که نمی‌فهمی چرا خودت را درگیر می‌کنی؟ اما نمی‌داند وقتی خلق من پایین است، کاری ندارم بکنم و او در روزهای تعطیل هم می‌نشیند سر کار من باید راهی برای حرف زدن با او پیدا کنم. البته که همیشه هم به بیراه رفته‌ام. دیشب چون از شش صبح پای سیستمش بود ساعت 9 رفت توی رخت‌خواب. چراغ را خاموش کرد و گوشی‌اش را روشن. من هم همین‌طور زل زده بود به گوشی‌ای که از صبح یک لحظه هم از دستم نیفتاده بود. گفتم: شام نمی‌خواهی؟ علاقه‌ای نداشت. همه‌اش به این فکر می‌کردم که تا سه روز دیگر هر روز صبح تا شب که باید برود سر کار و من توی خانه، در کشوری که فرسنگ‌ها از خانه‌ام دور است، دقیقا باید چه گهی بخورم؟ مخصوصا الان که به خاطر شرایطم تراپی‌ام کنسل شده، خلقم پایین است و دستم به هیچ کاری نمی‌رود. وی واقعا در دنیای خودش است. دنیایی که کمتر برای من جایی دارد. کاش حداقل به جایی که دلش می‌خواهد برسد. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد