دو روز پیش نون پیام داد که پذیرش دانشگاه از کانادا برایش آمده. خوشحال شدم. نون خیلی دوست داشت از ایران برود. از همان دوران دبیرستان فکر و ذکرش رفتن بود؛ اما ازدواج و عاشق شدن ماندگارش کرد. حالا با بدتر شدن اوضاع ایران همسرش هم بالاخره راضی شده است که با او بیاید. آنها کسب و کار خوبی در ایران دارند، پیشرفتهای زیادی کردهاند و هر روز رو به جلو حرکت میکنند؛ اما وضعیت را خوب نمیبینند و دغدغههای ماندنشان هر روز کمتر از دیروز شده است. میدانم هرکسی بفهمد که رفتنی شدهاند از تعجب شاخ درمیآورد، بس که همه چیزشان در ایران از نگاه بقیه خوب است. ما رفتیم. آنها هم میروند. زوج دیگری از گروهمان هم که دو سالی است درگیر کارهای مهاجرتشان هستند. از یکی هم حرف نشنیده شنیدهام که فلانی هم دارد کارهایش را میکند. خواهر خودم هم ذهنش درگیر مهاجرت است. سه نفر هم مرداد امسال رفتهاند. یکیشان کانادا و دوتای دیگر آمریکا. یکی هم چندسال است دارد راههای مختلف را امتحان میکند، اما پولش نسبت به بقیه کمتر است و کارها برایش لاکپشتی پیش میرود. زوج از همجدا شده هم که در ظاهر هنوز باهم هستند، شهریور به احتمال زیاد میروند. این دو نفر میروند که در کشور مقصد از هم جدا شوند بدون آنکه خانوادههایشان جلوی جداییشان را بگیرند. چقدر همه چیز غمبار است. گروهی که ده سال است روز را باهم شب میکنیم و شب را باهم روز، به یکباره و در سال سیاه 1400 از هم میپاشد. تو ویدیو کالهایمان آرزوی روزی را میکنیم که کنار هم در یک کشور خوب همدیگر را از نزدیک ببینیم. چقدر همه چیز غریب و قریب است.
خدا لعنت کند باعث و بانیاش را.