اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و بیست و پنجم

دیروز تراپی سختی را گذراندم. از رفتن دوست عزیزم و خداحافظی با او گفتم. اینکه چقدر وجودش برایم ارزشمند است و چقدر نبودنش در ایران باورناپذیر است. از این حرف‌ها پلی زدم به صحبتم با میم و بعد نمی‌دانم چطور یاد تداعی‌هایم به سمت کودکی کشیده شد. گفتم من کودکی آدم محبوبی بودم. همیشه در مهمانی‌ها توجه از بقیه می‌گرفتم، حتی از خاطره‌ای گفتم که در آن سال‌های کودکی که ایران زندگی نمی‌کردیم در یک مغازه صوتی و تصویری چند روزی عکس من را روی همه مانیتورهایشان برای تبلیغ گذاشته بودند، یاد آن توریست‌های آلمانی افتادم که از پدرم خواسته بودند اجازه دهد عکس من را به عنوان بچه بانمک بگیرند! یا در مدرسه؛ هر سال معلمی بود که رابطه‌ی عجیبی با من برقرار می‌کرد، بدون اینکه من علاقه‌ای به چنین سوگولی بودن‌ها داشته باشم. از معلم ریاضی اول دبیرستان تا معلم‌های ادبیات هر سال تحصیلی، یا آن معلم عربی که یک اسم خاص هم برای من گذاشته بود و من را با آن صدا می‌زد. کودکی و نوجوانی پرتوجهی را نگذرانده‌ام؟ حتی در ارتباط با پدر و مادر و خواهرانم هم همین‌طور. پدرم من در آغوش می‌گیرد، همیشه بعد از مدرسه دستکم ده دقیقه در آغوش مادرم بودم، با خواهرانم رابطه‌ی خیلی خوبی دارم؛ اما چه می‌شود که یکهو در رابطه با جنس مخالف چنین عجیب برای توجه گرفتن دست و پا می‌زنم. چطور می‌شود از آن دختری که محبوب است و دوست‌داشتنی و از خودش ناراضی نیست می‌رسم به دختری که برای دوست داشته شدن اینطور پشتک‌وارو می‌زند و تمام آن نارسیسیزمی که به دست آورده، ترک می‌خورد و می‌شکند. تراپیستم پرسید به نظرت چه می‌شود و از کجا شروع شده است؟ بدون لحظه‌ای فکر کردن گفتم بعد از ارتباط با میم. او اولین نفری بود که مثل بقیه من را خوب نمی‌دانست. تراپیست گفت: او تا الان کنار تو مانده است، او تو را خوب می‌داند. تداعی‌هایم فعال شد. گفتم: درست است، او هیچ‌وقت نگفت از من خوشش نمی‌آید، او از من پرسید از رابطه چه می‌خواهم؟ تراپیستم گفت: بهترین سوال، تو از رابطه با او چه می‌خواستی؟ گفتم: من دلم می‌خواست او پارتنرم باشد، به من ابراز علاقه کند و «دوست»م داشته باشد نه اینکه فقط دوستم باشد. گفت: پس نگاه سکشوال داشتی. گفتم بله و یکهو همه چیز شکل دیگری گرفت. تعمیم دادن دوست داشته شدن به بدنم. من در آستانه بیست سالگی نه شنیدن از آدم‌ها را به بدنم مرتبط دانسته‌ام. بدنی که در عرف جذاب نیست. من می‌خواستم میم از لحاظ جنسی هم من را بپذیرد و من در تله‌ای افتادم که حداقل دوازده سال در آن گیر کرده‌ام. از بدنم و نگاه جنسی به آن عبور نکرده‌ام. این حرف‌ها که در سرم می‌چرخید، حمله شروع شد. جوری گریه می‌کردم که نفس کشیدن برایم سخت بود. از روی کوچ بلند شدم و نشستم. همینطور اشک می‌ریختم و سعی می‌کردم بتوانم نفس بکشم. 5 دقیقه بی‌وقفه، با صدایی که می‌خواستم خفه‌اش کنم. موقعیت عجیبی بود. نمی‌فهمیدم چرا اینطور به گریه افتادم. کمی که آرام شدم تراپیست پرسید چی شد؟ گفتم نمی‌دانم. انگار همه چیز برایم واضح شد. من می‌خواستم فقط آن دختر کوچولوی خوش خنده و مهربان نباشم. می‌خواستم جاذبه جنسی هم داشته باشم؛ حداقل برای میم. تراپیست حرفی زد که از دیروز توی سرم می‌چرخد: انگار امیدی را از دست دادی.

سرم را تکان دادم. بله امیدم را از دست دادم. من همان دختر 12 سال قبلم، با همان جاذبه‌هایی که ندارد.