اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و پنجاه و چهارم

چند سالی است در برهه‌های مختلف با خواهر بزرگم همکاریم. همیشه فضا جوری بوده است که من پوزیشن بهتری از او داشتم. حقوقم بیشتر بوده، افراد بیشتر به من توجه می‌کردند، کارم بهتر بوده، اما او بیشتر دوست داشته می‌شده است. چون ارتباطش با آدم‌ها مهربانانه‌تر از من است. برون‌گراست و با آدم‌ها زیاد عیاق می‌شود. برعکس من که سخت با همکارانم ارتباطی غیر از ارتباط همکاری می‌گیرم. معمولا در این فضاهای همکارانه با خواهرم، مجبور غرهایش را دربارۀ فضای کار بشنوم. گاهی زیاد حرف می‌زند و من حوصلۀ شنیدنش را ندارم. هر وقت خانه مادرم می‌روم، خواهرم شروع می‌کند از کار صحبت کردن. دوست دارم فرار کنم. خیلی محبت دارد؛ اما به شدت هم با هیجاناتش درگیر است. خیلی کنترل‌گر است و به جای اینکه با آدم‌ها از ناراحتی‌هایش حرف بزند، با رفتارش می‌خواهد حرف بزند. گاهی خسته‌ام می‌کند. یاد دوران کودکی‌ام و ارتباطم هم که با او می‌افتم از خشمگین می‌شوم. یادم است به شدت من را پایین نگه می‌داشت. اجازه نمی‌داد من حرفی بزنم، بروزی از خود داشته باشم و بدتر از همه، تمام مادرم را برای خودش داشت و نمی‌گذاشت ما به او نزدیک شویم. اینقدر تمامیت‌خواه! بود که حتی الان هم مادرم اگر حرفی را زودتر به ما بزند، زود می‌گوید به خواهرتان نگویید تا خودم بهش بگویم. خیلی محبت دارد، خیلی خرج می‌کند برایم، خیلی سعی می‌کند همراهم باشد، اما تهش من آن خواهر کوچکی هستم که در هفت سالگی او به دنیا آمدم و پادشاهی‌اش را بهم زده‌ام. من آن خواهر کوچکم که سر کار از او پوزیشن بهتری دارد، تا چند وقت پیش من آن خواهر کوچکی بود که ازدواج کرده بود و پدر و مادر به او افتخار می‌کردند. تا سال‌ها من از اینکه شاغلم، بعد از اینکه شغل بهتری دارم، بعد از اینکه ازدواج کرده‌ام، از اینکه هرکاری می‌کردم که او نکرده است عذاب وجدان داشتم. الان هم برایم همه چیز مسئله است. من هنوز کامل جدا نشده‌ام آدم‌هایی به من ابراز علاقه کرده‌اند (به خواهرهایم هنوز نگفته‌ام)، در کار جدید مدیر بخشی هستم که بخش او به نوعی زیر مجموعۀ من می‌شود. مستقل زندگی می‌کنم و توجه خانواده روی من است. از اینکه از میم برایش بگویم می‌ترسم. چند وقت پیش داشتم از ابراز علاقه آن پسر همکلاسی برای مادرم می‌گفتم و دو خواهرم هم نشسته بودند. آخر حرف‌هایم خواهر بزرگم گفت حالا امیدوارم بخت تو هم مثل من نباشد! کسی را پیدا کنی. از روی مهربانی می‌گفت، اما برای من این صدا را داشت که باز من جلو افتاده‌ام و او از این ناراحت است. او برایم خوشحال می‌شود، اما نوع رفتارش به من عذاب وجدان می‌دهد. اگر اتفاقی را که بین من و میم افتاده است، بگویم چه؟ خواهرم سال دیگر چهل سالش می‌شود، تا به حال رابطه‌ای نداشته و من برای داشتن رابطه پیش او عذاب وجدان دارم. این چند وقت هم متوجه تغییر رفتار من شده است. احتمالا هم دیده است که چندبار اسم میم روی گوشی یا لپ‌تاپم افتاده است و گاهی می‌گوید مطمئنی خبری نداری؟ این هم آزارم می‌دهد. امروز می‌گفت: دیشب خواب دیده‌ام مراسم عقدت است، خیلی خوشحال بودی و ماهم دلشوره داشتیم که هنوز کارهایمان را نکردیم و مهمان‌ها چرا زود آمده‌اند. برایم خوابش خیلی نمادین بود.