الان میفهمم چیزی که در این پسر هست و من از آن خوشم میآید، تعریف کردن او از من است و بس! وقتی نظراتش را درباره سینما، روانشناسی، ادبیات، جامعه حتی سیاست میشنوم واقعا حالم بد میشود. چقدر نیازمند تایید دیگری بودن میتواند نگاه آدم را به بقیه متفاوت کند. هر وقت صحبت درباره خودش و زندگی روزمرهاش و گوش کردن به من باشد، همه چیز برایم جذاب است و حتی پشن هم به او دارم؛ اما امان از وقتی که درباره چیزی بخواهد اظهار نظر کند. با اینکه با شرم دارم اینها را مینویسم، شرم از اینکه اینطور آدمها را قضاوت میکنم، اما جلوی قضاوت کردن و از بالا به پایین نگاه کردن خودم را هم نمیتوانم بگیرم. البته خودش هم میگفت که نگاه از بالا به پایین به او دارم؛ اما من همهاش میخواستم انکار کنم چون نیاز داشتم هنوز بشنوم که چقدر خاص و خوب و عالیام. هرچند امروز حرف آخرم را زدم و خوشحالم بالاخره قبول کرد که دیگر خصوصی به من پیام ندهد، اما از طرفی هم، هم برای خودم متاسف شدم که چطور چند روزی درگیر حال خوش دوست داشتن از طرف او شدم هم اینکه اینقدر به آدمها نگاه استاندارد من خوب است، استاندارد تو بد است دارم.
با اینکه از اول توی ذهنم آن را یک آدم زرد میدیدم، اما وقتی محبت کردنها و تعریف کردنهایش زیاد شد و خوشخوشانم شد، توی ذهنم میخواستم به خودم او را آدمی جلوه بدهم که فکر خوبی دارد؛ اما فضایی برای رشد نداشته است. حالا اما میبینم اصلا هیچ وجه مشترکی بین او و من حتی برای دوستی ساده هم نیست.