اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و بیست و یکم

هوا خیلی گرم است. گرمی هوا برای هر بد بودنی کافی است. 

امروز به نقطه‌ی عجیبی در روان‌درمانی‌ام رسیدم. بعد از سه سال و نیم به درمانگرم گفتم می‌خواهم روی کوچ دراز بکشم. او هم موافق بود. دراز کشیدم، بلند شدم. دوباره دراز کشیدم، دوباره بلند شدم و در آخر دراز کشیدم. احساس عجیبی بود. فکر می‌کردم همه چیز از کنترلم خارج است. درمانگر را نمی‌دیدم. صورتش را، حرکت دست‌ها و پاهایش را. همه چیز برایم سقف بود و کتابخانه روبه‌رو. کمی رها کردم تا توانستم شروع کنم. آنقدر که فکر می‌کردم سخت نبود. اتفاقا راحت‌تر بود. انگار تداعی‌ها سریع‌تر به ذهنم سرازیر می‌شد. نکته قابل تاملی که از جلسه درمان امروزم دستم آمد، نگاه عینی من رابطه بود. برعکس رفتارم و انتظاری که از رابطه دارم. من به سمت کسانی می‌روم که از جسمم عبور نکنند. از جسمی که از نگاه عرف جاذبه جنسی ندارد و دنبال پس زده شدنم. رابطه برای من در سطح می‌ماند؛ در سطح جسم، اما از آدم‌هایی که رفتار و فکر مرا دوست دارند، دوری می‌کنم. انگار همه چیز را در جاذبه جنسی‌ای که ندارم می‌خواهم پیدا کنم. باز به دنبال پر کردن فقدانم بدون آنکه آن چیزی را که دارم عرضه کنم. فکر و رفتارم را نمی‌بینم و جسمی را که هیچ‌جوره نمی‌توان به دستش آورد برای خودم آنقدر بزرگ می‌کنم که همه چیز برایم دست نیافتنی می‌شود. 

کاش می‌توانستم کمی نارسیسیتیک باشم. آن نارسیسیزمی که از من شکسته شده، بازیابم. کاش کمی از سعی کردن دست برمی‌داشتم و می‌رفتم توی دل ماجرا. کاش اینقدر نمی‌خواستم «خود» را کنترل کنم.