تراپی روز شنبهام به از دستاوردهای هفتهام که بیرون رفتن تنها و خرید کردن بود شروع شد و به مفهوم عجیب رقابت رسید. مفهومی که به تازگی برایم بسیار روشن و واضح شده است. جوری که احساس میکنم در جای جای زندگیام تلاش شدیدی برای وارد زمین شدن و رقابت با دیگری دارم. در هر رابطهای یک دوگانه میسازم که باید یک نفر رقیب دیگری باشد. آدمها را در رابطه کنار همدیگر نمیبینم، همه انگار در تقابل هم هستند و باید یکی برتریاش را به دیگری نشان دهد. بدترین زمین بازیای هم که درست کردم زمین بازی رابطهام با وی است. به دنبال برنده شدنم در رابطه با او و حالا که او از نظر شغلی و درسی و قطعا اعتماد بنفس اوج گرفته است و من خودم را دیگر در زمین بازی نمیبینم، مثل اینکه دو تیم فوتبال یکی از لیگ برتری و دیگری دسته سه بخواهند بازی کند و بازیکنان دسته سه میدانند از پیش باختهاند، عقب کشیدهام. نه اینکه فقط این اتفاق و این تلاش برای برنده شدن در رابطه زناشوییام باشد، در همه شئون زندگیام این رقابت برایم چنان پررنگ است که از فکر کردن به آن وحشت میکنم. شنبه به خوبی این وجوه را با تراپیستم نگاه کردیم، با اینکه سوال اصلی خودم این بود که این رقابت خیلی انتزاعی و ناخودآگاه است، چطور باید خودآگاهش کنم یا چطور باید بتوانم به آن توجه کنم، روز یکشنبه و در جریان مهمانی کوچکی که در خانه یکی از ایرانیها بود، دقیقا خودم را وسط بازی گذاشتم و بعد با آنالیز کردن حریفانم، خودم را از پیش باخته محسوب کردم و زمین بازی را ترک کردم. به وضوح خودم را مصدوم کردم و رفتم در رختکن.
ماجرا از چه قرار بود؟ بنا بود دورهم برای اولینبار سوشی درست کنیم. همه چی خوب بود تا اینکه، میزبان خبر داد دوست خارجیاش هم میآید. دوست خارجی یک دختر علاقمند به خاورمیانه که میل شدیدی هم به ارتباط با همه داشت به ما پیوست. با بچهها یکی یکی ارتباط برقرار کرد، همه هم خیلی عادی با او انگلیسی حرف میزدند، وی هم همینطور. کریستین هم چندبار با من شروع کرد به صحبت کردن و من با جوابهای مقطعی سر حرف را میبریدم. بعد هم در جواب نگاهش شروع کردم به لبخند زدن که یعنی میترسم از اینکه با من حرف بزنی. کلا حرف زدن فارسی را هم کم کردم. نشستم گوشهای و هر وقت کسی کاری داشت من سریع به سمت کار میرفتم که کسی از من صحبت کردن نخواهد. من از همه خجالت میکشیدم سر حرف زدن، حتی تلاشی هم نکردم که بعضی از کلمههایی را هم که بلد نبودم سرچ کنم و شروع کنم به صحبت کردن. قفل کرده بودم. شده بودم یک آدم کم حرف خجالتی. با اینکه آنجا آدمهایی بودند که زبانشان متوسط بود، اما همه تلاش میکردند حرفی بزنند و خودشان را مشغول کنند.
ضربه آخر چی بود؟ آنجا که وی در راه برگشت آمد کنارم وسعی کرد حمایتگرانه بگوید چرا یکهو ساکت شدی، چرا تلاشی برای صحبت کردن با کریستن نکردی؟ دیدی من هم خیلی روان نبودم؛ اما حرف زدم و در آخر دستم را به معنی اینکه نگران نباش، فشار داد.
دیروز نمیفهمیدم باز دارم همان الگوهای همیشگی را تکرار میکنم. امروز اما میبینم باز هم افتادم در تله رقابتی که خودم با دیگران بدون اینکه بدانند، ساختم و باز بدون هیچ تلاشی، فقط با آنالیز کردن آنها، پا پس کشیدم. بازنده بودن را قبل از باخت ترجیح دادم. چرا همه چیز برای من اینقدر در زمین بازی میچرخد؟ چرا حالا که اینقدر همه چی برایم رقابت است، حداقل بازی نمیکنم؟
همان حرفی که همیشه به دیگران میزنم که نکنند؛ از ترس مرگ خودکشی.
گاهی رابطهام با وی عجیب میشود. در عین اینکه دوستش دارم نمیتوانم حضورش را تحمل کنم. اکثر اوقات دوست ندارم حرف بزند. در حقیقت دوست ندارم تحلیل سیاسی اجتماعی اقتصادی بدهد، حوصلهام از حرفهایش سر میرود. دلم میخواهد سکوت کند و من فقط نگاهش کنم یا در آغوشش بگیرم. صبحها که خواب است دوست دارم سر و صورت و گوشش را بوسه بزنم. دوست دارم فقط نگاهش بکنم. حتی برای سکس کردن هم بیشتر دوست دارم فقط بغلش کنم، گردن و سینهاش را بو کنم؛ اما بیشترش نه. عشقورزی برایم اینطور دلپذیرتر است. گاهی عذاب وجدان میگیرم از این نگاهم. حس میکنم فقط تن و جسمش را میخواهم، آن هم با برداشتی که خودم میخواهم، نه برداشتی که شاید او هم بخواهد. از شوخیهایش خوشم نمیآید. گاهی شوخیهایش برایم آزار دهنده میشود، مخصوصا آن شوخیهایی که تهمایه جنسی دارد. همیشه هم توی ذوقش میزنم. میگویم این حرفت چندش بود، یا بدم آمد، یا بسس دیگر چقدر لوده بازی میکنی. اصلا چرا نسبت به یکسری از شوخیها اینقدر گارد دارم. برای خندیدن به هرچیزی قبلش کلی بالا و پایین میکنم. تقریبا کمتر چیزی به خنده میاندازد من را. در جمعها معمولا به خنده دیگران خندهام میگیرد و اگر هم حتی به آن خندهها، نخندم، خندهسازی میکنم. حالا که فکرش را میکنم در اکثر مواقع در رابطه با وی و دیگران خندهسازی میکنم. هرچند فکر میکنم بیشتر این خندهسازیها از سرکوب ناخودآگاه بعضی از رویدادها میآید. توان به سطح خندیدن یا لذت بردن از هرآنچه هست را از دست دادهام. فکر کنم از یک جایی به بعد سعی کردم، کمتر بخندم و کمتر از شوخیهای «همینطوری» خوشم بیاید. از یک جایی به بعد خندیدن به هرچیزی برای سبکسری بود، برایم نادانی بودم، برایم کم ارزشی بود. اما آنقدر غرق در استانداردسازی خودم شدم که حالا سخت میتوانم از خط و خطوطی که برای خودم رسم کردم بیرون بزنم. با روانم چه کردم؟ هم با روان خودم هم با روان وی. آنطور که به اون حس بد میدهم بعد از هر شوخی، آنطور که خودم را سفت میگیرم و توان خنده را از خودم گرفتم. هرچیزی هست، انگار در رابطه به وی شکاف بزرگی ایجاد کردهام. من تحمل این همه برونریزی شادانه و درست کردن جکها خندهدار از طرف او را ندارم. من اصلا توان شنیدن او بدون آنکه احساس کنم نباید درباره این موضوع و آن موضوع صحبت کند، ندارم. این چه دوست داشتنی است، نمیدانم.