کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متنهای پروژه را عوض میکردم. کلهام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ میزنم. دلم میخواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم میخواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزهبازی در بیاور، فقط خندید. سکوت کردم تا در سکوت نگاهش کنم، گفت حجم اینترنتم دارد برای هیچ و پوچ از بین میرود. کلهام خرابتر شد! گفتم کیلومترها از هم دوریم همین نگاه کردن بهم هم حالمان را شاید بهتر کند... بیحوصله نگاهم کرد. خداحافظی کردم. الان دلم میخواهد گریه کنم. همان یکمی انرژی هم که داشتم ازم گرفته شد. چقدر همه چیز عجیب و غریب و تلخ شده است.
گاهی رابطهام با وی عجیب میشود. در عین اینکه دوستش دارم نمیتوانم حضورش را تحمل کنم. اکثر اوقات دوست ندارم حرف بزند. در حقیقت دوست ندارم تحلیل سیاسی اجتماعی اقتصادی بدهد، حوصلهام از حرفهایش سر میرود. دلم میخواهد سکوت کند و من فقط نگاهش کنم یا در آغوشش بگیرم. صبحها که خواب است دوست دارم سر و صورت و گوشش را بوسه بزنم. دوست دارم فقط نگاهش بکنم. حتی برای سکس کردن هم بیشتر دوست دارم فقط بغلش کنم، گردن و سینهاش را بو کنم؛ اما بیشترش نه. عشقورزی برایم اینطور دلپذیرتر است. گاهی عذاب وجدان میگیرم از این نگاهم. حس میکنم فقط تن و جسمش را میخواهم، آن هم با برداشتی که خودم میخواهم، نه برداشتی که شاید او هم بخواهد. از شوخیهایش خوشم نمیآید. گاهی شوخیهایش برایم آزار دهنده میشود، مخصوصا آن شوخیهایی که تهمایه جنسی دارد. همیشه هم توی ذوقش میزنم. میگویم این حرفت چندش بود، یا بدم آمد، یا بسس دیگر چقدر لوده بازی میکنی. اصلا چرا نسبت به یکسری از شوخیها اینقدر گارد دارم. برای خندیدن به هرچیزی قبلش کلی بالا و پایین میکنم. تقریبا کمتر چیزی به خنده میاندازد من را. در جمعها معمولا به خنده دیگران خندهام میگیرد و اگر هم حتی به آن خندهها، نخندم، خندهسازی میکنم. حالا که فکرش را میکنم در اکثر مواقع در رابطه با وی و دیگران خندهسازی میکنم. هرچند فکر میکنم بیشتر این خندهسازیها از سرکوب ناخودآگاه بعضی از رویدادها میآید. توان به سطح خندیدن یا لذت بردن از هرآنچه هست را از دست دادهام. فکر کنم از یک جایی به بعد سعی کردم، کمتر بخندم و کمتر از شوخیهای «همینطوری» خوشم بیاید. از یک جایی به بعد خندیدن به هرچیزی برای سبکسری بود، برایم نادانی بودم، برایم کم ارزشی بود. اما آنقدر غرق در استانداردسازی خودم شدم که حالا سخت میتوانم از خط و خطوطی که برای خودم رسم کردم بیرون بزنم. با روانم چه کردم؟ هم با روان خودم هم با روان وی. آنطور که به اون حس بد میدهم بعد از هر شوخی، آنطور که خودم را سفت میگیرم و توان خنده را از خودم گرفتم. هرچیزی هست، انگار در رابطه به وی شکاف بزرگی ایجاد کردهام. من تحمل این همه برونریزی شادانه و درست کردن جکها خندهدار از طرف او را ندارم. من اصلا توان شنیدن او بدون آنکه احساس کنم نباید درباره این موضوع و آن موضوع صحبت کند، ندارم. این چه دوست داشتنی است، نمیدانم.