هفته عجیبی بود. با میم کمی حرف زدم و دوباره سودای بودن با او در من بالا آمد. طوری دوباره ذهنم میکشید سمت او، انگار میم آمده پیامی داده و درخواست کرده باهم باشیم. این حس و حالم وقتی عجیبتر شد که آقای لام آمد اعلام کرد دوباره مجرد است و نتوانسته رابطه را پیش ببرند. دختره خوشش نیامده و تمام شده. اولش ذوق کردم ولی بعد احساس کردم من واقعا نمیخواهم غیر از آقای میم با کسی باشم. شاید اگر واقعا میخواستم راه میدادم، فریز نمیشدم و اینقدر در تلاطم رفتار با آقای لام نبودم. ته دلم اینطور بود که اگر ذرهای امید به ارتباط با آقای لام داشته باشم، رویای میم تمام میشود. این را به درمانگرم هم گفتم. او حرفی زد که همه چیز برایم شفاف شد. گفت تو در فانتزی بودن با میم هستی. این فانتزی برای تجربه نکردن ناکامی است. در فانتزی تو همچنان در کنار اویی، رابطه داری، امید به آینده داری، اما واقعیت این است که میم دیگر در رابطه با تو نیست، به هر دلیل. میترسد، نمیخواهد یا هرچیزی. وقتی فانتزی باشد و وصال راحت، معلوم است در دنیای واقعی تاب ناکامی سخت است. تلخ است شنیدن چنین چیزی. خودم میفهمم میترسم از رد شدن، میترسم از اتفاقی که با ماضییار افتاد، اما نمیدانم چطور بخواهم. چطور فانتزیام را به دیگری انتقال دهم و چطور از این فضای امنی که ناکامی درش ندارد دل بکنم.
خیلی خستهام.
احساسات عجیب و غریب زیادی را تجربه میکنم. کارهای عجیب و غریب خارج از محدوده امنم میکنم و این برایم مثل تیغ دو لبه میماند. برای اولین بار در خیابان به پسری که جلو آمد و زبان ریخت و حرف زد شماره دادم. پسر هشت سال از خودم کوچکتر بود ولی اعتماد بنفس خوبی داشت. شغل جالبی داشت و محترم بود. یک شب هم باهم قرار گذاشتیم و بیرون رفتیم. حرفهای من ترساندش. فکر کرد میخواهم او را شوهر کنم و از او بچه بخواهم. جالب اینکه به من گفت چقدر تو عمیقی و برای من که اصلا پا پیش گذاشته بودم که یک رابطه خارج از محدوده امنم تجربه کنم خیلی عجیب بود. من میخواستم یک رابطه عاطفی و کوتاه، مثل همانهایی که همخانهام برقرار میکند، داشته باشم. اینقدر نخواستن پسر کوچک برایم فشار داشت که دیشب به میم پیام دادم. میدانستم نباید پیام بدهم، اما دادم و درخواست رابطه فیزیکی ازش کردم. گفت خیلی تمایل دارد، اما به نفع رابطهمان نیست. فکر کردم دیدم رابطهای نداریم. خیلی وقت است رابطهای نداریم. آن وقت چیزی نگفتم. اما آخر شبش پیام دادم که به نفع رابطهمان؟ چه رابطهای؟ میدانم تا چند روز دیگر جواب نمیدهد و میدانم که از او رابطهای نمیخواهم، اما اینکه دوری بکند و من را نبیند و حرف نزند و بعد هم ادعا مراقبت و نفع رابطه را پیش بکشد، برایم مسخره است.
امروز سی و شش ساله شدم. دوست داشتم یاری کنارم بود و آرزوی کودکی با آن یار. فعلا ندارمش، اما دلم روشن است که چنین رویایی را خیلی زود میسازم.
هفته پیش آقای لام برایم کیک تولد سوپرایزی از شیرینی فروشی گرانی خرید. چندین بار هم اعلام کرد که بانیاش خودش بوده و بهترین را برای من انتخاب کرده است. همان شبش هم حرفی زد که غمگین شدم. از رابطه میگفتیم که برگشت سمت من و گفت تو هر پسری را که از تو خوشش میآید، تبدیل به برادر میکنی با حرفهایت، با ایموجیهایت، با زمان دادنهایت. نمیدانم درباره رابطه خودش با من حرف میزد یا همینطور چیزی گفت. من هم طبق معمول لال شدم و لبخند زدم.
این روزها علاوه بر غمهایی که بر من میگذرد، خشم زیادی از ماضییار نیز تجربه میکنم. گاهی بهت نبودنش و شکل جدیدی که زندگیام دارد، گلویم را فشار میدهد. دلم میخواهد لپتاپ را باز کنم و ایمیلش را بیاورم و هرچه در دلم مانده نثار او بکنم. چطور یکهو همه زندگیای که ده دوازده سال برایش زحمت کشیده بودم پودر شد و رفت؟ مگر چه چیزی رخ داده بود؟ چطور تمام شد؟ این روزها تحمل سختیهای بودن با ماضییار برایم سختتر از تحمل تنهایی است. واقعیتش زندگی عجیب و غریبی هم باهم تجربه نکرده بودیم. گاهی فکر میکنم بهتر از او برایم پیدا میشود؟ نمیدانم. با او دوست خیلی خوبی بودم. اگر اشتباهاتی را که الان متوجهش هستم، زودتر فهمیده بودم شاید میتوانستم آن زندگی را جمع و جور کنم. چقدر همه چیز دیر میشود. میترسم پیدا کردن یار جدید هم آنقدر دیر شود که دیگر به بچه نرسم. نداشتن فرزند برایم پررنگترین حسرت است. چند روز دیگر تولدم است و باز بالا رفتن سن چشمم را پر کرده است. وزنم هم بسیار زیاد شده است. شدهام آن زن تنها که هم غصه میخورد و هم هرچه به دستش میرسد.