اوضاع روانی به شدت تخمی است.
واقعا نمیدانم برای نوشتن چنین چیزی که بر سرم رفت آمادهام یا نه.
نمیتوانم. خیلی نوشتم و پاک کردم. اما هنوز برای خودم آنقدر تازه است که به زبان و کلمه نیاید. حتی نوبت فوری هم از تراپیستم نگرفتم. نمیتوانستم برای او بگویم که بعد از ده سال میم توی صورتم نگاه کرد و بعد از شنیدن رنج این سالها فقط عذرخواهی کرد.
یهو میم پیام داد و حالم را پرسید. خوشحال شدم. حالم خیلی بد نبود. همین را گفتم. گفتم که «خشمگین شدم. داد زدم. خزعبل گفتم و کمی آرام شدم؛ اما به همان روال قبلم.» صحبت را شروع کرد. از اضطرابم گفت. علایم را برایم بالا و پایین کرد. یهو شروع کردم به حرف زدن. از این گفتم که خانه پناهم است و برای همین نمیتوانم پا از آن بیرون بگذارم. گفتم که نمیدانم اینجا و این سر دنیا چه کسی هستم و این هیچکس نبودن آزارم میدهد. گفت باید تراپی را جدی بگیرم و خودش چون رابطهمان دوستی است نمیتواند کاری برایم بکند مگر اینکه روزی یکی دو ساعت از سر رفاقت باهم صحبت کنیم. نمیدانم وقتی از بیهویتیام گفتم گریهام گرفت یا وقتی شنیدم که او هم نمیتواند کاری برایم بکند. اما آنقدر گریه کردم که پیام دادم دیگر نمیتوانم حرف بزنم گریه امان را بریده. این حرف را ناخودآگاه برای جلب ترحم زدم؟ شاید. چون چند دقیقه بعدش گفت باهم پیام تصویری برقرار میکنیم. بگذار آزاد شوم، زنگت میزنم. الان از اینکه کی بهم زنگ بزند اضطراب گرفتهام. نمیداند حجابم را برداشتهام و نزدیکترین دوست مومنم است. روسری سرم کنم یا اینکه همانطور که پیش بقیه هستم باشم؟ اصلا کار درستی هست که با که هنوز در پستوی قلبم نوری دارد باز سر حرف و درد دل را شروع کنم؟ نمیدانم. مخصوصا اینکه از حال و روز او هم خبر ندارم. نمیدانم کجای زندگیاش است و چه میکند. این چند سال اخیر فقط حرف از من بوده و گوش از او.
بهخیر کند.
دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی میکنم. از حرفهایی که میزند خشم میگیرم و دلم میخواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی میگوید فکر نمیکردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم میریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا میآید که من توی این خانه روی تخت افتادهام و فقط سرم در شبکههای مجازی است و او بیرون از این خانه دارد رشد میکند. چیزی تقصیر او نیست. همهاش به خودم برمیگردد اما آن بخشی از وجودم را که نمیتوانم کنترل کنم همهاش میرود سر حسادت و زخم زبان زدن و ریدن به زندگی. چند روز قبل که با میم حرف زدم گفت دو دستت را مشت کن و بهم فشار بده. چه اتفاقی میافتد؟ دردم گرفته بود. گفت حالا ببین روانت به چه روزی افتاده. داری همه چیز را چنان به خودت سفت و سخت میگیری که دردش به زودی منفجرت میکند. و همین هم شد. حالا این انفجار را سر وی میریزیم. تراپیستم که در تعطیلات نوروز است. با میم هم نمیخواهم حرف بزنم. وی هم که اصلا نمیتواند بشنود و حتی اگر بتواند خودم نمیخواهم. واقعا درماندهام. کلی دوست و رفیق هم در این مقاطع و با این دردهایی که من دارم و با روحیه محافظهکارانهام به درد نمیخورند. شدهام شبیه نوجوانهای 15 ساله. در برزخم. همهاش میخوابم. برعکس زمانی که ایران بودم و این یک سال اخیر خواب به اندازه داشتم، صبحها زود بیدار میشدم و بعد از مدتها توانسته بودم چند کیلو وزن کم کنم. حالا اینجا پر خوابم. نمیتوانم خوردنم را کنترل کنم و از این میترسم که از این همه نشستن و خوابیدن دوباره به آن درد عجیب کمر مبتلا شوم که با هر نفس کشیدنی انگار جانم از جسمم در میرفت.
چهار دیواری خانه مسخم میکند. ترس میاندازد در جانم و با دستهای سیاهش شانهها و پاهایم را محکم چسبیده که بیرون نزنم. من آدم تنها بودن در خانهام، آدم تنها بودن در محیط باز نیستم. چون از قضاوت دیگری میترسم. میدانم هیچکسی در این طرف دنیا تنها بودن من به تخمش نیست، اما اعتماد بنفس تنها بودن در بیرون را ندارم. حالا که دیگر پریود نیستم چه مرگیم است. دلم میخواهد از پنجره بیرون بپرم. گاهی دریا را که میبینم دلم میخواهد در سیاهیاش غرق شوم. خیلی وهمآلود است. خیلی.
امروز حالم بهتر است. پریود که تمام میشود انگار به زندگی برمیگردم. انرژی دارم برای کار کردن. ذوق دارم برای ادامه دادن و از یک برزخ بودن و نبودن خلاص میشوم. البته همیشه این حال را تجربه نمیکنم. این روزها به خاطر نومهاجر بودنم و وضعیتی که دارم تمام اتفاقات برایم غلو شده است. میفهمم که یک سری چیزها سر جایشان نیست ولی توان کنترل کردن را ندارم. امروز با این که زیاد خوابیدم؛ اما بعد از دوش گرفتن و قهوه خوردن رغبتم به کار زیاد شد. درونم خوشحالم و الان که واژه «خوشحال»ی را نوشتم لبخند زدم. همین کافی است.
دیشب یکی از شاگردانم پیام داد که میشود فلان روز برویم باهم فلان برنامه؟ از دیدن پیامش خیلی خوشحال شدم ولی از اینکه باید برایش بنویسم که دیگر نیستم ناراحت بودم. باورش نمیشد میگفت فکر کردم یک سفر تفریحی رفتهاید. گفتم نه عزیزم. چیز دیگری نمیشد گفت. اما از اینکه من را مناسب همراهی دیده خوشحال بودم.
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد.
رضا براهنی
دیشب میم پیام سال تحویل داد. خیلی خوشحال شدم. روز قبلش پیش خودم دل دل میکردم که پیامش بدهم یا نه. ندادم. چه خوب که پیام ندادم و خودش حالم را پرسید. هرچند اول فکر کردم یک تبریک سال نو معمولی است. بعد دیدم پرسید چطوری؟ و یک ساعت باهم حرف زدیم. آخرش گفت: «میخواهی جدی روی گرههایت کار کنیم؟ البته اگر تغییر انتخابت است» گفتم تصمیمم به تغییر است. اما بعد راجعبه این صحبت میکنیم. پیش خودم فکر کردم این باز کردن گرهها یعنی با میم در اتاق درمان بودن. الان خودم هفتگی با تراپیستم ارتباط دارم ولی روش میم و تراپیستم باهم فرق دارد. از طرفی بخاطر احساسات من نسبت به میم درست است که خودم را بسپارم به او؟ در این دوسال فکر میکردم از این احساسات عبور کردهام. اگر نکرده باشم چی؟ فقط نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشوم و حالم بدتر میشود. البته چیزی که قلقلکم میدهد هزینه تراپیست خودم است که باز افزایش پیدا کرده. من اینطرف دنیا بدون درآمد ریالی (درحقیقت بدون هیچ درآمدی) با کمی پولی که در حسابم در ایران گذاشتهام چطور هزینه درمان را بدهم؟ چه پیشنهاد عجیبی کرد. حالا باید چه جوابی بدهم را نمیدانم.
خلقم پایین است از وی عصبانیام. پریود ضعیف و عصبیام کرده و باران که امان چرخیدن در شهر را نمیدهد.
یکی آمده با لحن پدرانه یا مادرانه نوشته، «نوشتن در اینجا غرق شدن در سیاهیهایت است» یا چنین چیزی. یکی دیگر هم نوشته «چقدر چرتوپرت مینویسی و به تخمم که حالت فلان و بهمان است و این وبلاگ مثل هزارتا وبلاگ دیگر است که از لحن نوشتهشان مطمئنم همه را یکی مینویسد». آن روزی که این کامنتها را گرفتم حالم بد شد. تپش قلب گرفتم و حس بد بهم دست داد. این روزها خیلی حالم نرمال نیست ولی این واکنشها همیشه حالم را بد میکرده است. چند ساعت بعدش با تراپیستم جلسه داشتم. وقتی از وبلاگ نوشتنم گفتم گفت خوشحال است که توی یک ماهی که نتوانسته بودیم جلسه را برگزار کنیم راهی پیدا کردهام که حالم را بهتر کند. وقتی از کامنتها گفتم هم همان نظری را داشت که بعد از آرام شدنم بهش رسیدم. چه اهمیتی دارد به حرفهای دیگری که از وجوه من خبر ندارد توجه کنم؟ چرا باید چیزی که حالم را خوب میکند به بهانهی خوشایند دیگری کنار بگذارم. مینویسم و خوشحالم. به زودی هم وبلاگی با اسم و رسم واقعی خودم میزنم. هم اینجا و هم آنجا. اینطوری حال بهتر و بهتری خواهم داشت.
من در ایران جز آدمهای با حجاب محسوب میشدم. از دوازده سال پیش که تصمیم گرفتم هدبند بگذارم و موهایم را زیر روسری پنهان کنم، روند بالا و پایینی را تجربه کردم. مخصوصا بعد از ازدواج که به شدت روسری را جلو میکشیدم و از مغازههای حجاب ملزومات آن را فراهم میکردم. آن زمانها دلم میخواست روشنفکر دینی باشم. شاید به این دلیل که فقط با این روش میتوانستم جلب توجه کنم. چون افرادی که دور و برم بودند حجاب نرم در ایران را داشتند و در خانههایشان روسری از سر برمیداشتند. من این چنین نبودم. میخواستم در ذهن همه آن دختر فعالی باشم که حجاب هم دارد. همان بحث ورود به کارهای سیاسی و رعایت حجاب و از این دست مسخرهبازیها. راستش خیلی هم اعتماد بنفس طور دیگری بودن هم نداشتم و از طرفی در خانه هم باحجاب بودن پذیرش بیشتری داشت تا شلحجاب بودن. اما کم کم خسته شدم، دلم میخواست حداقل مثل دوران نوجوانی باشم و جلو کشیدن روسری برایم اهمیتی نداشته باشد. وی البته دوست داشت به همان حالت اولی که من را دیده باشم. چندبار هم سر اینکه اگر من روزی حجابم را بردارم چه عکسالعملی نشان میدهد دعوا کرده بودیم. البته که من در ایران قصد برداشتن حجاب را نداشتم. یعنی حوصله توضیح و اینکه چرا و چگونه را نداشتم و این وسط موضعگیری وی هم برایم ناخوشایند بود. خیلی هم آن موقع برایم مهم نبود و فکر میکردم چیزهای مهمتری هست که برایش وقت صرف کنم بهتراست. اما این دوسال اخیر همه چیز برایم تغییر کرد. واقعا از داشتن حجاب خسته شده بودم. برایم معنی نداشت که حالا این تکه پارچه چه کاری بناست برای من بکند و چه آرامشی میخواهد بدهد. واقعا چیزی نبود. جز اینکه من کلافه میشدم. از بودن با آدمها در خانه خودم با روسری خسته میشدم و به این فکر میکردم که اینها که همه دوستان منند چرا باید خودم را جلویشان روسریپیچ کنم. تا روز آخری هم که ایران بودیم به همان روال قبل بودم اما تا وارد فرودگاه استانبول شدم و کمی قدم زدم روسری را انداختم دور شانهام و بعد از سالها رهایش کردم. آنقدر که فکر میکردم پیش غریبهها سخت نبود. اما امان از زمانی که باید با آدمهای آشنا ارتباط بگیرم. قبل از اینکه از ایران بیایم تو شوخی و خنده در جمع خانواده خودم به پدر و مادرم گفتم. آنها طبق معمولی چیزی نگفتند و در شوخی من شریک شدند و عکسهایی را هم این چند وقته بدون حجاب برایشان میفرستم نگاه میکنند. دو سه دفعه اول هم با دوستانم شال گرمی را روی سرم انداخته بودم اما بعد کم کم روسری را جلوی همهشان برداشتم. اما هنوز سنگر دیگری مانده که فتح نکردم! آن هم خانواده وی است. البته خودش هم انگار دوست ندارد به خانوادهاش من را بدون حجاب نشان دهد. قبل از اینکه سفرمان شروع شود به او گفتم که قصدم چیست و او هم خیلی صادقانه گفت راستش من در ایران برایم سخت بود. احساس میکردم موقعیتم با برداشتن حجاب تو به خطر میافتد ولی خارج از ایران نه. حرفش با اینکه صادقانه بود اما حس اینکه من مال او هستم و خوبی و بدی موقعیتهای زندگیاش را با من تنظیم میکند حالم را بد کرد. گذاشتم پای اینکه هنوز کامل نتوانسته خودش را از بافت سنتی خانواده و جامعه رها کند؛ هرچند از حق نگذرم خیلی با دیگر مردان ایرانی فرق دارد و تلاشش را برای اینکه برابرانه فکر و رفتار کند میکند. اما برای رسیدن به برابری باید یاد گرفت و یاد داد و تمرین کرد. ما هم سعیمان را میکنیم.
ترکیب پیاماس، مهاجرت، تنهایی و غروب بد سمی است.