اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

چهل و یکم

باورم نمی‌شود که وقت می‌گذارم و گاهی با این پسر جذبی حرف می‌زنم. دلم برایش می‌سوزد یا از تنهایی زیاد دلم می‌خواهد معاشری داشته باشم، نمی‌دانم. دوست دارد بداند و حرف بزند و درباره اعتقاداتش سخن‌پراکنی بکند؛ اما هر دفعه که درباره چیزی با او صحبت می‌کنم آنقدر هیجانش کنترل نشده و اطلاعاتش سطحی است و آنقدر بلد نیست گفت‌وگو کند که دلم می‌خواهد برینم به سر و پایش. پنج سال از من بزرگ‌تر است؛ اما دقیقا مثل  جوانانی حرف می‌زند که تازه وارد دانشگاه شده‌اند و شور دانشگاه آن‌ها را گرفته است! دوست دارد درباره ایدئولوژی، فمینیست، تاریخ، سیاست و هزار کلیت دیگر بدون هیچ مطالعه‌ای حرف بزند. استعداد دارد، کمی مطالعه دارد؛ اما واقعا نه ساختار دارد نه تحلیل بلد است. همه‌اش هم می‌گوید من دارم از تو یاد می‌گیرم و وای که چقدر تو خوبی و فلان و بهمان که من ریدم به آن آدمی که چهار کلام کسشر را سخن نغز و در نهفته می‌داند.

عصبانی‌ام چون مجبورم حرف‌هایش را از ریشه بزنم. حوصله شنیدنش را ندارم و احساس می‌کنم اگر ادامه بدهم به گفت‌وگو با این مرد جذبی! یک روزی دهنم را باز می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. هرچند کرم حرف زدن و تملق شنیدن از دیگری واقعا رهایم نمی‌کند!

چهلم

گریه‌هایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست.  هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد می‌ترسم و گمان نکنم به این زودی‌ها بتوانم این دلبستگی اضطرابی‌ام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را می‌کشد. مثل کودکی نوپا که در صورتی راه می‌رود که مادرش بعد از چند قدم او را بگیرد. من در تمام طول زندگی‌ام و در هر مقطعی دنبال آن «مادر» بوده‌ام. کی می‌توانم این بند وابستگی به دیگری را ببرم، نمی‌دانم.

این روزها وی را خیلی دوست دارم. از وقتی از نگرانی‌هایم برایش گفتم، از اینکه چقدر حالم بد است،  رابطه‌مان حال بهتری گرفته است. با اینکه صبح تا شب دانشگاه است، اما بودنش را حس می‌کنم و حمایت و بلوغی دارم از او می‌بینم که قبلا کمتر دیده‌ام. فکر می‌کنم اثرات رفتن وی پیش روان‌درمانگر است و صحبت کردن‌های بیشتر و بیشتر باهم. سه ماه گذشته واقعا همه چیز سخت و ناگوار بود. حالا، حداقل، در این روزی که دارم این کلمات را تایپ می‌کنم اوضاع خیلی بهتر است.

سی و نهم

این چند وقت اخیر تراپی‌هایم به شدت سنگین است. به آگاهی‌هایی می‌رسم که مغزم را منفجر می‌کند. به تراپیستم گفتم الان نیاز به مسکنی دارم که آرامم کند نه اینکه آنقدر با خودم مواجه شوم که تحمل بارش اینقدر سنگین شود. خیلی خسته‌ام. کارهایی می‌کنم که اوضاعم را بد از بدتر می‌کند. دیروز تولد وی بود. هیچ کاری نکردم. بهش گفتم دلم می‌خواست برایت کیک بخرم، گفت خودم هم فکر کردم برایم خریدی. چرا نخریدم؟ بی‌دلیل. حال و حوصله بیرون رفتن را نداشتم. دلم می‌خواست شیملس را ببینم. دلم می‌خواست فراموش کنم کجاام. دلم می‌خواست فراموش کنم که اولین سال است که استقلال مالی ندارم و نمی‌توانم برای وی چیزی بخرم. دلم نمی‌خواست از روی کمد پولی که او درآورده را بردارم و بروم برایش کیک بخرم. من در تک تک سلول‌هایم به همه آدم‌ها وابسته‌ام بعد نمی‌دانم از کدام گوری این فکر به ذهنم می‌رسد که پول او را نباید استفاده کنم. من نیاز کار دارم. نیاز به این دارم که باید درسم را بخوانم. نیاز به خواندن زبان و مدرک گرفتن دارم. نیاز دارم آنقدر وقت داشته باشم که بتوانم روی تراپی‌هایم کار کنم. من خسته‌ام. اخبار ایران داغونم کرده است. به توییتر نگاه می‌کنم و گریه می‌کنم. یاد مادری می‌افتم که همه خانواده‌اش را در متروپل از دست داده است و من اینجا با کسشعرهای مهاجرت سر می‌کنم. من خسته‌ام از گریه کردن. خسته‌ام از این دوست ایرانی نکبتی که فقط وجه‌اشتراکش با ما ایرانی بودن است در این غربت و از هر چیزی ناراحت می‌شود به هرچیزی حسودی می‌کند و حتی نمی‌توانم جلویش سیگاری بکشم. 

دلم برای مادرم و بغل کردنش تنگ است. دلم برای خواهرانم تنگ است. دلم برای شهرم، برای هر کثافتی که آنجا بود تنگ است. 

سی و هشتم

با میم حرف زدم. بیست دقیقه بعد قطع کردم. نمی‌توانستم حرف بزنم. هرچقدر خواستم او حرف بزند، نزد. فقط خواست درد مرا بشنود. اما من فقط گریه کردم. گند می‌زنم به همه چیز. کاش تمام می‌شد. همه چیز تمام می‌شد.

سی و هفتم

حتی از صرافت اینجا نوشتن هم افتادم. البته برایم چیز عجیبی نیست. مثل هزار و یک اتفاق دیگری که شروع می‌کنم اما وسطش دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادنش ندارم. این هم به همان حال. چند روز پیش با میم باز حرف زدم. حالم نسبت بهش منطقی‌تر شده است و حرف‌هایش کمکم کرد. واقعا کمکم کرد. بعد از حرف زدن با او توانستم بیشتر خودم و غمم را ببینم و راحت‌تر با وی حرف بزنم. وی هم تشویقم کرد که با میم حرف بزنم تا بتوانم خودم را بهتر و بیشتر تحلیل کنم. گرفتاری عجیبی است. مهاجرت، رها کردن زندگی و دوستان و در نهایت رها کردن آن خودی که دوستش نداری در جهت ساختن خودی که دوستش داری.

سی و ششم

بالاخره باران چند ساعتی است قطع شده است. آفتابی نیست، اما نور امیدوار کننده‌ای به خانه می‌تابد. امید دارم امروز به خاطر نور حالم کمی بهتر باشد. دیروز که  فقط به گریه و غم و لذت جسمانی و دیدن سریال گذشت. یک روز تباه. کاش امروز بنشینم سر کارهایم و کمی پیش بروم، اگر این فکرهای غمگنانه بگذارد. 

سی و پنجم

دیروز سه ساعت با میم حرف زدم. تصویری. تمام وجودم پر از شور و شعف حرف زدن با او بود. گریه کردم، خندیدم، غم وجودم را گرفت، دست و پایم یخ کرد، برایش از تاریک‌ترین وجوهم حرف زدم، اما آن شعف و شوق حرف زدن با او ازم جدا نشد. آخر حرف‌هایمان وی آمد خانه. فکر کنم  از اینکه داشتم با میم حرف می‌زدم معذب شد. گفت ببخشید مزاحمت شدم گفتم نه آخرش است و دوباره شروع کردم به صحبت کردن با میم و عجیب اینکه وی ماسکش را درنیاورد. هول شده بود. نمی‌دانست باید چه کار کند. می‌داند که با میم حرف می‌زنم. می‌داند که نزدیک‌ترین دوستم است، اما نمی‌داند چه شد که احساس کرد وارد فضای خصوصی من شده است. واقعا هم شده بود، بدون اینکه بخواهد. بعد از پایان حرفم به این فکر کردم چرا نیامد با میم احوالپرسی کند؟ چرا خودم نگفتم؟ فضای عجیبی شد. عجیب‌تر اینکه میم هم داشت همان موقع می‎گفت تو هنوز مشکلاتت را با من حل نکردی. من مشکلاتم را با هیچ‌کس حل نکردم.

سی و چهارم

چنان روزم به گریه گذشت که سردرد و تهوع رهایم نمی‌کند. امروز در تراپی چنان با واقعیتی روبه‌رو شدم که روزها و روزها باید در سکوت به آن فکر کنم تا بتوانم حلاجی‌اش کنم. روزهای سختی است. کاش بتوانم بگذرم.

سی و سوم

از صبح تا شب تنها هستم. تقریبا حوصله هیچ کاری را ندارم. وی شب‌ها بیدار می‌ماند معمولا. صبح‌ها که من بیدارم خواب است و نزدیک ظهر می‌رود دانشگاه و تا شب می‌ماند. نهایت وقتی که باهم صرف می‌کنیم صبحت‌های کوتاه و دیدن فیلم است. دلم می‌خواهد بهش بگویم حداقل برنامه خواب و بیداری‌اش را با من تنظیم کند چون هرچه زودتر برود دانشگاه بهتر است و منم به کلاس‌هایم میرسم اما می‌ترسم احساس کند که من می‌خواهم فضای او را بگیرم. وقتی هم روی برنامه پیش نرود حالش گرفته می‌شود و تلخی‌هایش زیاد. الان می‌خواهد برنامه‌های ورزشی دانشگاه را هم ثبت نام کند و دیگر کلا وقتی برای من نمی‌ماند. درستش این است که هم او به من فکر کند هم من به خودم و خودم را از این لجن رخوت بیرون بکشم. 
واقعا نیاز به معاشر دارم. کسی که روزانه با او حرف بزنم و در همین کشور لعنتی باشد. با هم برویم بیرون و کمی احساس زنده بودن بکنم.

سی و دوم

هر روز رابطه‌مان پیچیده‌تر می‌شود. این چند روز به این گذشت که من به او اصرار کنم از حرف زدن با من نترسد و بنشینیم با هم حرف بزنیم. کارش البته زیاد است و همه‌اش ذهنش درگیر دانشگاه. اما این وسط من هم با این همه تنهایی و رخوتی که دارم باید حرکتی از خودم نشان دهم و پیگیر رابطه باشم وگرنه می‌دانم که رهایش می‌کنم. آنقدر رهایش می‌کنم که باز همه چی برمی‌گردد به اینکه من چشم روی هرچیزی ببندم و او از هرچیزی ناراحت باشد و گاهی تنی به هم بزنیم و روزگار بگذرانیم. چند شب پیش با میم حرف زدم. زیاد هم حرف زدم. تا به حال از مشکلاتم با وی نگفته بودم. کامل حرف‌هایم را شنید و جوری تحلیل کرد که دلم می‌خواست پیشم بود و بغلش می‌کردم! گفت جای خوبی از رابطه نایستادید. تا دیر نشده زوج درمانی را شروع کنید. هرچند باید در این رابطه با درمانگر خودم حرف بزنم؛ اما همین که به وی گفتم باید زوج‌درمانی را شروع کنیم گارد گرفت و گفت نه! گفت تو اصرار کردی که بروم پیش روانکاو و دارم می‌روم پس تغییراتم را بپذیر! 

تغییراتت را بپذیرم؟ تغییرات من را چرا تو نمی‌پذیری؟ دیشب می‌گفت زندگی با گذشت سرپا می‌ماند، تو عوض شدی و گذشتت را از دست دادی. خودخواه شدی. باورم نمی‎شد چنین حرفی بزند. حالا که کمی، خیلی کم دارم به خودم توجه می‌کنم و خودم هم برای خودم می‌خواهد مهم شود، شدم خودخواه؟ یاللعجب از این انسان. باز دوباره مثل چند ماه پیش گفت نمی‌خواهم از تو با این روند خودخواه شدنت بچه‌دار شوم. مگر من می‌خواهم؟  انتظار شنیدن هرچیزی را داشتم غیر از این. و برایم این تعجب‌آور است که چرا با این همه مشکل و این همه نخواستن من حاضر نیست کاری بکنیم. واقعیتش من باید حتما از او بشنوم که من را نمی‌خواهد که می‌خواهد جدا شویم. خودم به تنهایی توانش را ندارم. برای همین دلم می‌خواهد حتما زوج درمان را امتحان کنیم و گزینه آخر نبودنمان کنار هم باشد.

کاش از خر شیطان پایین بیاید.