اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

چهل و چهارم

چرا فرسنگ‌ها دور از بعضی آدم‌ها و بعد از سال‌ها، شبی که به تو تماما خوش گذشته، صبحش با کابوس بودن آن آدم‌ها و حرف‌هایشان بیدار می‌شویم؟

چهل و سوم

من آدم خوش تیپی نیستم. زیاد به اینکه چه لباسی بپوشم فکر نمی‌کنم. خریدهای سریع و دیر به دیر است. حوصله گشتن و انتخاب‌های خاص کردن ندارم. همین که لباسی بپوشم که راحت باشم برایم کافی است. یک لباس را صدجا و صدبار می‌پوشم و تا زمانی که صدای بقیه در نیاید که دیگر این لباست افتضاح است، می‌پوشمش. اما اتفاقی که برایم با مهاجرت افتاد چیزی غیر از رفتار همیشگی‌ام است.برای دیدن و رفتن با ایرانی‌ها نه زیاد، تقریبا (نه عینا) مثل قبل رفتار می‌کنم؛ اما در برخورد با غیرایرانی‌ها روی لباس‌ها و تیپم حساس می‌شوم. توی لباس انتخاب کردن مضطرب می‌شوم و حس می‌کنم باید در پوشیدن دقت بیشتری به خرج دهم. با اینکه اینجا آدم‌ها تقریبا دقتی در پوشیدن لباس، آرایش صورت یا مو ندارند. خیلی برایشان علی‌السویه است و همه راحت و کول می‌پوشند و آنقدر تیپ‌های عجیب و ناهم‌خوان زیاد است که آدم بینشان احساس راحتی می‌کند. چرا منی که در ایران هیچ رفتار پوششی به تخمم نبود حالا تغییر کرده‌ام؟ برای خودم تعریف هویت بدون داشتن توانایی استفاده از زبان است. من در ایران نیاز نبود با ظاهرم شناخته شوم و آدم‌ها بخواهند به خاطر ظاهر و نوع پوششم با من دوستی کنند ولی اینجا چون من هنوز الکنم و نمی‌توانم آنطور که می‌خواهم خودم را معرفی کنم یا دیگران من را بشناسند، تیپ و ظاهر برایم اهمیت پیدا می‌کند. الان دیگر فکر و اندیشه‌ام مهم نیست، چون راه ارتباطی شناساندن فکر و اندیشه‌ام ناهموار است پس ترجیح می‌دهم حداقل از لحاظ ظاهری آراسته و مورد پذیرش باشم. جالب اینکه همه این اتفاقات به صورت ناخودآگاه برایم افتاد. وقتی برای اولین بار با دوستان خارجی قرار گذاشتیم از چند روز قبلش اضطراب لباسی را که می‌خواهم بپوشم داشتم و تا لحظه آخری که می‌خواستم راه بیفتم در حال عوض کردن لباس بودم. لحظه آخر به این فکر کردم که دوست دارم دیگران من را چطور بشناسند و پیش خودم گفتم دوست دارم آدمی اسپرت و صمیمی باشم. تا این حرف را به خودم زدم لباسم انتخاب شد و با اضطراب خیلی کم به دیدن دوستانم رفتم. پیش فرض ذهنی‌ام این بود که من با زبانم نمی‌توانم کسی را تحت تاثیر قرار دهم پس بهتر است ظاهرم طوری باشد که کمی دلپذیر باشم. 

روان چه بازی‌های عجیبی با ما می‌کند.

چهل و دوم

داشتم برای درمانگرم از پسر جذبی میگفتم که چقدر به من ابراز علاقه و احساس می‌کند و در حرف‌هایش این سوال را پرسیده که آیا عاشق زن متاهل شدن اخلاقی است یا نه. من هم زدم به کوچه منطقی حرف زدن و بعد هم که دیدم کمی دارد کشش می‌دهد، جواب پیام‌هایش را دیر دادم و واکنشی به اسمایلی‌های بوس و قلبش ندادم. اما نکته اصلی این بود در رابطه با این پسر که من بعد از صحبت کردن با او میل جنسی‌ام زیاد می‌شود. نه اینکه به سکس با او فکر کنم که واقعا برایم ناجذاب است چون لحن حرف زدنش از آن‌هاست که من را خاموش می‌کند ولی توجهش به نوعی است که هیجان زیاد می‌شود و دلم می‌خواهد سکس کنم! درمانگرم آن را به نوعی ربط داد به آن قسمت من که دلم می‌خواهد فاعل باشم. افراد زیر دستم باشند و قدرت و مردانگی را پررنگ کنم. این دقیقا چیزی است که همیشه توی سکس من را روشن می‌کند. همه چیز دست من باشد و همه حرکات با هماهنگی من انجام شود. تسلط بر همه امور. همینطور که این پسر هم آن میل قدرتمند بودن من را رو می‌آورد. چون من نگاه از بالا به پایینی به او دارم و به شدت این برایم ارضا کننده است. از طرفی توی رابطه با میم برعکس هستم. او آن کسی که قدرت دارد، حامی است، درست و غلط را می‌داند و من جلوی او عریان‌ترین حالت خود دارم. از همه ضعف‌هایم حرف میزنم و نیاز به پایین بودن و مفعول بودن دارم. نگاه سنتی زنانگی اینجا پررنگ می‌شود. و این در دو سطح تمایل به هم‌جنس و دگرجنس برایم می‌چرخد. رفتار بایسکشوال دارم در قبال روابط عاطفی‌ام! هرچند از لحاظ جنسی جسم زنانه برای من بیشتر محرک است تا جنس مردانه. شاید هم بیشتر و کمتر ندارد؛ اما گاهی کفه ترازو به سمت جنس زنانه است.


چهل و یکم

باورم نمی‌شود که وقت می‌گذارم و گاهی با این پسر جذبی حرف می‌زنم. دلم برایش می‌سوزد یا از تنهایی زیاد دلم می‌خواهد معاشری داشته باشم، نمی‌دانم. دوست دارد بداند و حرف بزند و درباره اعتقاداتش سخن‌پراکنی بکند؛ اما هر دفعه که درباره چیزی با او صحبت می‌کنم آنقدر هیجانش کنترل نشده و اطلاعاتش سطحی است و آنقدر بلد نیست گفت‌وگو کند که دلم می‌خواهد برینم به سر و پایش. پنج سال از من بزرگ‌تر است؛ اما دقیقا مثل  جوانانی حرف می‌زند که تازه وارد دانشگاه شده‌اند و شور دانشگاه آن‌ها را گرفته است! دوست دارد درباره ایدئولوژی، فمینیست، تاریخ، سیاست و هزار کلیت دیگر بدون هیچ مطالعه‌ای حرف بزند. استعداد دارد، کمی مطالعه دارد؛ اما واقعا نه ساختار دارد نه تحلیل بلد است. همه‌اش هم می‌گوید من دارم از تو یاد می‌گیرم و وای که چقدر تو خوبی و فلان و بهمان که من ریدم به آن آدمی که چهار کلام کسشر را سخن نغز و در نهفته می‌داند.

عصبانی‌ام چون مجبورم حرف‌هایش را از ریشه بزنم. حوصله شنیدنش را ندارم و احساس می‌کنم اگر ادامه بدهم به گفت‌وگو با این مرد جذبی! یک روزی دهنم را باز می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. هرچند کرم حرف زدن و تملق شنیدن از دیگری واقعا رهایم نمی‌کند!

چهلم

گریه‌هایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست.  هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد می‌ترسم و گمان نکنم به این زودی‌ها بتوانم این دلبستگی اضطرابی‌ام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را می‌کشد. مثل کودکی نوپا که در صورتی راه می‌رود که مادرش بعد از چند قدم او را بگیرد. من در تمام طول زندگی‌ام و در هر مقطعی دنبال آن «مادر» بوده‌ام. کی می‌توانم این بند وابستگی به دیگری را ببرم، نمی‌دانم.

این روزها وی را خیلی دوست دارم. از وقتی از نگرانی‌هایم برایش گفتم، از اینکه چقدر حالم بد است،  رابطه‌مان حال بهتری گرفته است. با اینکه صبح تا شب دانشگاه است، اما بودنش را حس می‌کنم و حمایت و بلوغی دارم از او می‌بینم که قبلا کمتر دیده‌ام. فکر می‌کنم اثرات رفتن وی پیش روان‌درمانگر است و صحبت کردن‌های بیشتر و بیشتر باهم. سه ماه گذشته واقعا همه چیز سخت و ناگوار بود. حالا، حداقل، در این روزی که دارم این کلمات را تایپ می‌کنم اوضاع خیلی بهتر است.

سی و نهم

این چند وقت اخیر تراپی‌هایم به شدت سنگین است. به آگاهی‌هایی می‌رسم که مغزم را منفجر می‌کند. به تراپیستم گفتم الان نیاز به مسکنی دارم که آرامم کند نه اینکه آنقدر با خودم مواجه شوم که تحمل بارش اینقدر سنگین شود. خیلی خسته‌ام. کارهایی می‌کنم که اوضاعم را بد از بدتر می‌کند. دیروز تولد وی بود. هیچ کاری نکردم. بهش گفتم دلم می‌خواست برایت کیک بخرم، گفت خودم هم فکر کردم برایم خریدی. چرا نخریدم؟ بی‌دلیل. حال و حوصله بیرون رفتن را نداشتم. دلم می‌خواست شیملس را ببینم. دلم می‌خواست فراموش کنم کجاام. دلم می‌خواست فراموش کنم که اولین سال است که استقلال مالی ندارم و نمی‌توانم برای وی چیزی بخرم. دلم نمی‌خواست از روی کمد پولی که او درآورده را بردارم و بروم برایش کیک بخرم. من در تک تک سلول‌هایم به همه آدم‌ها وابسته‌ام بعد نمی‌دانم از کدام گوری این فکر به ذهنم می‌رسد که پول او را نباید استفاده کنم. من نیاز کار دارم. نیاز به این دارم که باید درسم را بخوانم. نیاز به خواندن زبان و مدرک گرفتن دارم. نیاز دارم آنقدر وقت داشته باشم که بتوانم روی تراپی‌هایم کار کنم. من خسته‌ام. اخبار ایران داغونم کرده است. به توییتر نگاه می‌کنم و گریه می‌کنم. یاد مادری می‌افتم که همه خانواده‌اش را در متروپل از دست داده است و من اینجا با کسشعرهای مهاجرت سر می‌کنم. من خسته‌ام از گریه کردن. خسته‌ام از این دوست ایرانی نکبتی که فقط وجه‌اشتراکش با ما ایرانی بودن است در این غربت و از هر چیزی ناراحت می‌شود به هرچیزی حسودی می‌کند و حتی نمی‌توانم جلویش سیگاری بکشم. 

دلم برای مادرم و بغل کردنش تنگ است. دلم برای خواهرانم تنگ است. دلم برای شهرم، برای هر کثافتی که آنجا بود تنگ است. 

سی و هشتم

با میم حرف زدم. بیست دقیقه بعد قطع کردم. نمی‌توانستم حرف بزنم. هرچقدر خواستم او حرف بزند، نزد. فقط خواست درد مرا بشنود. اما من فقط گریه کردم. گند می‌زنم به همه چیز. کاش تمام می‌شد. همه چیز تمام می‌شد.

سی و هفتم

حتی از صرافت اینجا نوشتن هم افتادم. البته برایم چیز عجیبی نیست. مثل هزار و یک اتفاق دیگری که شروع می‌کنم اما وسطش دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادنش ندارم. این هم به همان حال. چند روز پیش با میم باز حرف زدم. حالم نسبت بهش منطقی‌تر شده است و حرف‌هایش کمکم کرد. واقعا کمکم کرد. بعد از حرف زدن با او توانستم بیشتر خودم و غمم را ببینم و راحت‌تر با وی حرف بزنم. وی هم تشویقم کرد که با میم حرف بزنم تا بتوانم خودم را بهتر و بیشتر تحلیل کنم. گرفتاری عجیبی است. مهاجرت، رها کردن زندگی و دوستان و در نهایت رها کردن آن خودی که دوستش نداری در جهت ساختن خودی که دوستش داری.

سی و ششم

بالاخره باران چند ساعتی است قطع شده است. آفتابی نیست، اما نور امیدوار کننده‌ای به خانه می‌تابد. امید دارم امروز به خاطر نور حالم کمی بهتر باشد. دیروز که  فقط به گریه و غم و لذت جسمانی و دیدن سریال گذشت. یک روز تباه. کاش امروز بنشینم سر کارهایم و کمی پیش بروم، اگر این فکرهای غمگنانه بگذارد. 

سی و پنجم

دیروز سه ساعت با میم حرف زدم. تصویری. تمام وجودم پر از شور و شعف حرف زدن با او بود. گریه کردم، خندیدم، غم وجودم را گرفت، دست و پایم یخ کرد، برایش از تاریک‌ترین وجوهم حرف زدم، اما آن شعف و شوق حرف زدن با او ازم جدا نشد. آخر حرف‌هایمان وی آمد خانه. فکر کنم  از اینکه داشتم با میم حرف می‌زدم معذب شد. گفت ببخشید مزاحمت شدم گفتم نه آخرش است و دوباره شروع کردم به صحبت کردن با میم و عجیب اینکه وی ماسکش را درنیاورد. هول شده بود. نمی‌دانست باید چه کار کند. می‌داند که با میم حرف می‌زنم. می‌داند که نزدیک‌ترین دوستم است، اما نمی‌داند چه شد که احساس کرد وارد فضای خصوصی من شده است. واقعا هم شده بود، بدون اینکه بخواهد. بعد از پایان حرفم به این فکر کردم چرا نیامد با میم احوالپرسی کند؟ چرا خودم نگفتم؟ فضای عجیبی شد. عجیب‌تر اینکه میم هم داشت همان موقع می‎گفت تو هنوز مشکلاتت را با من حل نکردی. من مشکلاتم را با هیچ‌کس حل نکردم.