اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و ششم

با این وضعیت روانی، این گریه‌های ممتد، این بیچارگی، این ملال و هزاران «این» دیگر، گمان نکنم بتوانم با آن برنامه قبلی که داشتم پیش بروم. خیلی وقت است کتابی نخوانده‌ام. خیلی وقت است هیچ فعالیت فکری درستی نداشته‌ام. همه‌اش غرق در اضطراب و غم‌ام. کاش تکلیفم با وی مشخص می‌شد که می‌دانستم باید به سوگ بنشینم یا ادامه دهم. ناتوانم. چقدر انسان تنهاست. 

صد و پنجم

دیروز در جلسه تراپی یک نیم‌چه حمله عصبی بهم دست داد. یکهو وقتی داشتم از هیجاناتم صحبت می‌کرد و خشمم به خانواده گلویم تیر کشید و بعد به سرفه افتادم و حالت خفگی بهم دست داد. از اتاق درمان زدم بیرون و کمی آب خوردم. هرچه سرفه می‌کردم صدایم باز نمی‌شد. کمی بعد که خودم را بیرون از اتاق درمان دیدم حالم بهتر شد. برگشتم پیش تراپیستم. گفت: چی شد؟ گفتم گاهی اینطور می‌شوم. گفت فکر نمی‌کنی جلسه را قطع کردی؟ یادت می‌آید از چی حرف می‌زدی؟ گفتم نمی‌خواهم ادامه دهم. جوری پیچیدگی تن و روانم را حس کردم که می‌خواستم فریاد بزنم. به هر نحوی بود ادامه دادم...

شب بعد از مدت‌ها با مادرم تنها شدم. نمی‌خواستم شروع کنم به حرف زدن، اما نمی‌دانم مادرم چه چیزی گفت که احساس کردم می‌توانم حرف بزنم. با گریه حرف‌هایم را شروع کردم، مادرم آمد کنارم نشست و بغلم کرد. گفتم روزهای زندگی‌ مشترک به خوبی نمی‌گذرد. ازش گلایه کردم که چرا آن زمانی که تازه ازدواج کرده بودم و از این روانپزشک به آن روانپزشک می‌رفتم از من نپرسیده چه مرگم است؟ گفت من می‌پرسیدم. یادت نیست پیش فلان روانشناس هم رفتیم؟ اما تو چیزی نمی‌گفتی. واقعیتش یادم نبود. یادم نبود که پیگیر بود، اما من نمی‌توانستم حرفی به او بزنم. کار درست را در نگران نکردنش می‌دانستم. همین که می‌دانست افسرده‌ام برایش نگرانی زیادی بود. دلم نمی‌خواست بیش از این درگیرش کنم. گفت مگر تو و وی همدیگر را دوست ندارید؟ زندگی‌تان که خیلی خوب است؟ گفتم: چه خوبی؟ گفت می‌دانم دل‌تنگی. گفتم نمی‌خواهم نگرانت کنم اما همه‌اش از دلتنگی نیست. بعد توی بغلش باز گریه کردم...

هرچند از استرس اینکه او را نگران نکرده باشم، شب تا صبح بی‌خواب شدم. نکند غصه بخورد؟ نکند به خاطر من ناراحت باشد؟ نکند برای جسم‌اش اتفاقی بیفتد؟

صد و چهارم

امروز اولین جلسه زوج‌درمانی‌مان را شروع کردیم. موقعیت عجیبی بود. وی از آن سر دنیا، من در گوشه خانه و درمانگرمان در جایی دیگر باهم صحبت می‌کردیم. درمانگر قابل اعتماد بود. صدایش آرام بود، خوب درک می‌کرد و به نظرم انتخاب خوبی کردیم. من با روحیه محافظه‌کارانه‌ام وارد جلسه شده بودم. وی با روحیه سپاس و قدردانی از من وارد شده بود. اجتناب در حرف زدن از سمت من بسیار بود. همه‌اش می‌خواستم همه چیز را خوب نشان دهم. حرف به حرفم را مثل همیشه سانسور می‌کردم. حتی اینجا هم که می‌نویسم، با اینکه نشانی از خودم نمی‌دهم اما باز همه احساساتم را بیان نمی‌کنم. پر از سانسور و سانسور و سانسورم. از چه می‌ترسم؟ نمی‌دانم. درمانگر به من گفت اجتنابت زیاد است. گفتم می‌دانم. حرف‌هایم را می‌خوردم. نمی‌دانم از ترس ناراحت شدن وی این کار را می‌کردم یا می‌خواستم خودم را خوب جلوه دهم؟ چه گهی می‌خواستم بخورم که نمی‌شد. همه‌اش بغض داشتم. دلم به خاطر پی‌ام‌اس لعنتی درد می‌کرد، الان هم درد می‌کند، فین فین‌ام شروع شده بود و گه به این پرده‌ای که لایه لایه زیرش پنهان شدم. 

در آخر درمانگر گفت: سختی کار با شما این است، که تو به شدت دچار سرکوب احساسات و خودتی و زیر آن ملالی که وی می‌گوید خودت را چند سالی مدفون کرده‌ای. 

صد و سوم

میم پیام داد: روبه‌راهی؟ گفتم: نه. گفت: خبری شده؟ گفتم: «خبر خاصی نیست، کلافه‌ام. دلم بیرون زدن از قالبم رو می‌خواد. استرس دارم. حوصله ندارم. خسته‌ام. بغل می‌خوام. عشق‌ورزی می‌خوام. چه می‌دونم. احساس می‌کنم غمم زیاده. نمی‌خوام اینقدر درگیر غم و رنج باشم. هی ملال‌انگیز بودنم تو چشممه.» و گریه‌ام گرفت. آنقدر گریه کردم که انرژی‌ام صفر شد. سبک شدم. بعد هم برایش پیام دادم: «مرسی بساط گریه‌ام رو جور کردی».

صد و دوم

کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متن‌های پروژه را عوض می‌کردم. کله‌ام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ می‌زنم. دلم می‌خواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزه‌بازی در بیاور، فقط خندید. سکوت کردم تا در سکوت نگاهش کنم، گفت حجم اینترنتم دارد برای هیچ و پوچ از بین می‌رود. کله‌ام خراب‌تر شد! گفتم کیلومترها از هم دوریم همین نگاه کردن بهم هم حالمان را شاید بهتر کند... بی‌حوصله نگاهم کرد. خداحافظی کردم. الان دلم می‌خواهد گریه کنم. همان یکمی انرژی هم که داشتم ازم گرفته شد. چقدر همه چیز عجیب و غریب و تلخ شده است. 

صد و یکم

چند وقتی است وی دارد حرف می‌زند؛ از مشکلاتی که از نظرش در زندگی‌مان داریم. این مرا خوشحال می‌کند. انگار بعد از یازده سال یخش باز شده. هرچند این دیر گفتن بدجور آزار می‌دهد. یازده سال از پشت پرده باهم زندگی می‌کردیم و حالا چیزهایی می‌گوید که هم برایم خوشحال‌کننده است، به خاطر گفتنش، هم برایم زجر آور است، به خاطر دیر شنیدن و گذر عمرمان و نگاهی که به من دارد. دیروز چیزی گفت که به نظرم در خودم شکستم. گفت یکی از مسائل اصلی من در زندگی «ملال» همیشگی توست. ملال. چه چیز عجیبی. او من را یازده سال آدم ملال‌انگیزی می‌دانسته و دم برنیاورده. برعکس من که فکر می‌کردم کنار هم شادی‌هایی را تجربه کردیم، او چیز دیگری تصور می‌کرده. گفت برای همین است که فکر می‌کنم دیگر دلم نمی‌خواهد با تو بچه‌دار شوم. کودکی که از تو متولد شود کودک شادی نیست. فرزندی که ما پدر و مادرش باشیم شادی را تجربه نمی‌کند. من در سکوت نگاهش می‌کردم. باورم نمی‌شد وی این حرف‌ها را بزند. او سر طیف برونگرایی است و من وسط‌های میان‌گرایی‌ام! اما آن‌قدر در کنار من غم و ناراحتی را تجربه کرده که من را ملال‌انگیز می‌داند. درست است به خیلی چیزها نمی‌خندم. خلقم پایین است گاه‌گداری (!) و سکوت و شنیدن را ترجیح می‌دهم، اما واقعا این چند سال سعی‌ام را کرده بودم که پابه‌پای‌اش در همه فعالیت‌هایش شرکت کنم. هر سفری که می‌خواست، هر مهمانی‌ای که دوست داشت، هر ماجراجویی‌ای که طلب می‌کرد، همه و همه را کنارش بودم. هرچند اعتراض هم می‌کردم. هرچند روزهای غمگینم هم زیاد بود، اما شنیدن اینکه ملال من زیاد است، برایم سنگین بود. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، یک روز معلم ریاضی‌مان گله‌مند رو به بچه‌ها گفت، چرا اینقدر همه‌تان درگیر درس و اضطرابید؟ شماها باید شاد باشید. کلاستان خیلی غم‌انگیز است. اگر «الف کوچک» نبود، سخت بود بفهمم با نوجوان‌ها کلاس دارم. بعد هم گفت الف شادترین بچه کلاس است. من هنوز این تصویر را از خودم در ذهنم دارم، کسی که حتی در پایین‌ترین خلقش هم خوش‌روست، لبخند می‌زند و چشم‌هایش پر نشاط است. اما انگار چیزی که در این یازده سال به چشم وی آمده، دختری است که ملال را زندگی می‌کند. 
آن موقع که حرف می‌زدیم آنقدر شوک بودم که نمی‌دانستم باید چه حرفی بزنم یا سوالی بپرسم. فقط جلوی گریه‌ام را گرفتم و لبخند زدم. بعد که قطع کرد کلی گریه کردم و سیگار کشیدم. آخر شب پیامش دادم که مرسی که حرف زدی. به نظرت من چطوری بودم ملال انگیز نبودم؟ چیزی نگفت. امروز که زنگ زد دوباره پرسیدم. گفت فکر می‌کنم و بهت می‌گویم. 

صدم

صدتا یادداشت نوشته‌ام؟ چه کارها!

دیروز با تراپیستم درباره‌ی میم مفصل حرف زدم. اینکه چرا اینقدر این آدم برای من امن است و در عین حال کنار او بودن به خاطر روابط خودم و گذشته‌ای که با او دارم پر از اضطراب و استرس و ترس می‌شود. به این رسیدم که شاید او مثل اولین سیگاری است که آدم در نوجوانی می‌کشد. یا اولین مناجاتی که با خدا در نوجوانی دارد و از آن اثر می‌گیرد. چنان لذت تجربه اول برای من پررنگ است که همه‌اش دنبال تکرار آن لذت هستم. مثل فردی که به مواد مخدر معتاد است. میم هم مثل مواد مخدر شخصی من شده است. مراقبت و توجه‌اش برایم مثل مصرف مواد مخدر است. با این تفاوت که من هم‌چنان از این مواد دارم لذت می‌برم. دوز مصرفم زیاد نشده، اما اینکه می‌دانم این مواد برایم همیشگی نیست و نمی‌توانم همیشه و همه جا کنارم داشته باشم، اینقدر من را مضطرب و ناامید کرده است و در تلاش و تکاپوی از دست ندادن نگه داشته است. 


نود و نهم

بعد از مدت‌ها و در سال جدید، بالاخره تصمیم گرفتم با لپ تاپ و نوشتن آشتی کنم. روزها روی مبل می‌خوابیدم و چشمم را به لپ تاپ بود؛ اما  دلم نمی‌خواست قدمی بردارم، دلم نمی‌خواست چیزی را به اشتراک بگذارم. انگار زبانم بسته باشد. 

بعد از پنج سال میم را حضوری دیدم. ذوق دیدنش نفسم را تنگ کرده بود. دستانم می‌لرزید و اولین حرفی که از او شنیدم این بود که سیگارت را عوض کن! خندیدم و بعد شروع کردم به توجیه کردن که سربالایی آمدم و از ظهر چیزی نخوردم و خسته بودم و از این حرف‌ها. از حرف‌های من خنده‌اش گرفت. پر از انرژی بودم. دلم می‌خواست تا می‌توانم حرف بزنم. 8 شب همدیگر را دیدیم. لباس مشکی تنش بود. می‌خواست بعد از قرارمان برود عزاداری یا شایدم شب قدر. هنوز مثل قبل بود. خوش‌رو، خوش‌برخورد، با صدای پر از آرامش. 

گفت: چقدر لاغر شدی، حتی از سال‌های خیلی قبل هم لاغرتر شدی. توجهش خوشحالم کرد. از اینکه به سال‌های خیلی قبل هم اشاره کرد خوشم آمد. شروع کردم به حرف زدن و حرف زدن. وسطش گفت کمتر حرف بزن و یکمی بخور. سکوت کردم و تند تند غذایم را خوردم و باز شروع کردم به حرف زدن. کنارش هم آرامم، هم همان دختر بشاش و شادابی‌ام که به پهنای صورت می‌خندد. درمورد وی حرف زدیم. یعنی بیشتر حرف‌هایم درباره وی بود. درباره خودم و اینکه تصمیم گرفتم در حوزه توانبخشی کار کنم هم حرف زدیم. نکته‌ای میان حرف‌هایم گفت: که مثل همیشه ذهنم را بهم ریخت. گفت: چرا توانبخشی؟ گفتم: چون کمتر کسی این حوزه را می‌بیند، گفت: و چرا تو این حوزه را انتخاب می‌کنی؟ گفتم: چون کسی من را نمی‌بیند؟ گفت: می‌بینی با زخم‌هایت انتخاب کردی؟ و من می‌دیدم.

آخر کار که می‌خواستیم حساب کنیم اول سوغاتی‌ای را که برایش آورده بودم دادم و بعد سعی کردم سریع‌تر از او به سمت حساب کردن بروم و در راه دستش را گرفتم که برگشت گفت: دست من رو نگیر! یادم نبود، نباید به او دست بزنم. وقتی هم از در کافه زدیم بیرون، گفتم می‌توانم بغلت کنم؟ گفت: نه! گفتم: می‌خواهم نشان دهم که چقدر از تو ممنونم، گفت: همینطوری می‌فهمم. 

حالا این چند شب را به مرور آن دو ساعتی که با میم گذشتم، گذراندم. کاش بیشتر می‌دیدمش. کاش می‌شد بیشتر با او حرف بزنم. کاش بیشتر زندگی‌ام در گیر با او بودن بود.


نود و هشتم

در سکوت و تنهایی نشسته‌ام. هرچقدر شبکه‌های اجتماعی را بالا و پایین می‌کنم زمان نمی‌گذرد. انگار زمان منجمد شده است و می‌خواهد تنهایی‌ام را به روی‌ام آورد. نه صدای ترقه‌ای می‌آید، نه صدای شادی آدم‌ها. گاهی از دورترین نقطه صدای انفجار کوچکی می‌آید. وی آن سر دنیا با دوستان‌مان دور هم جمع شده‌اند و آش پخته‌اند و زده‌اند و رقصیده‌اند. بعد من اینجا روی کاناپه لم داده‌ام و غصه می‌خورم. 

ظهر با دوستانم رفتم استخر. آنطور که فکر می‌کردم حالم را جا نیاورد. انرژی‌ام گرفته شد و در همین لختی و بی‌حالی دو میلیون تومان دادم برای 25 جلسه استخر. الان از غصه این خرج الکی هم حالم بد است. پولی ته حسابم نمانده و باورم نمی‌شود من که همه چیز را جز به جز حساب می‌کنم که کمتر بخورم و کمتر بپوشم و کمتر رفت و آمد کنم که کمتر خرجم شود چنین خرج عجیبی کردم. از نظرم این چیزها خرج نیست، برج است. برای آدم‌هایی چون من هم نیست که فعلا نه کارشان درست است نه بارشان. همه پولی هم که آورده‌ام نمی‌خواهم خرج کنم. دلم می‌خواهد برای چنین خرجی فقط گریه کنم. 

کمی سیب خورد کردم توی یکی از کاسه‌های رنگی رنگی، ارده ریختم و خوردم که برای شام دیگر فکر پختن و شستن نباشم. نمی‌دانم بروم سیگاری بگیرانم یا باز متوسل شوم به گوشی‌ای که سراسرش سوت و کور است! کاش کسی پیامی می‌داد حرفی می‌زدیم. باید تا زمان خواب چشم به گوشی و ساعت باشم. حتی برای آشغال بیرون گذاشتن هم زود است چه برسد به خوابیدن و رویا دیدن. 

نود و هفتم

تنها زندگی کردن چالش جدید این روزهایم است. از دور آدم بیشتر به فکر تنها بودنش است؛ اما وقتی وارد تنهایی می‌شود، انجام کارهای روزمره بدون بودن دیگری مهم می‌شود. صبح‌ها بلند شوی، برای خودت صبحانه آماده کنی، تنها لباس‌هایت را بپوشی و بزنی بیرون. به ناهار فکر کردن به شام فکر کردن به اینکه اصلا می‌ارزد تنها غذایی بخورم یا گشنگی بکشم؟ به همه اینها به شکل گذرا فکر می‎کنی. از طرفی آنقدر خرج زیاد است که نمی‌دانی، به خوردن و نخوردن توجه بکنی یا نه. قیمت‎‌ها سرسام‌آور است. اصلا دخل و خرج جور نمی‌شود. حالا من که موقتم و هم از طرف خانواده خودم و هم از خانواده وی حمایت می‌شوم. پروژه هم که گرفته‌ام، اما بازم جور نمی‌شود. خیلی عجیب است این روزها. همه خشمگین‌اند و در تلاش برای دو قران بیشتر درآوردن. اما کفاف نمی‌دهد. غیر از خورد و خوراک، چالش دیگرم، رو پا نگه داشتن خانه است. خانه باید تمیز شود، خانه باید تعمیر شود، حواسم باید به شوفاژ و رادیاتور و ال و بل باشد، باغچه را آب بدهم، گل‌ها را سروسامان بدهم. مراقب باشم چیزی کپک نزند، چیزی نسوزد، چیزی خراب نشود. قبلا همه این کارها تقسیم بود. وی از من بیشتر حواسش جمع بود. بلد بود چه کار کند، اما احساس می‌کنم من تازه باید یاد بگیرم. پایین بودن خلق، درگیری با چیزهای جدید، تنهایی، کشمکش شخصیتی، درس خواندن، کار کردن، دوست داشتن و و و همه و همه روی هم افتاده. انگار توی یک تیله‌ی پر از رنگ زندگی می‌کنم که رنگ‌هایش را از هم نمی‌شود تفکیک کرد.