چند سالی است در برهههای مختلف با خواهر بزرگم همکاریم. همیشه فضا جوری بوده است که من پوزیشن بهتری از او داشتم. حقوقم بیشتر بوده، افراد بیشتر به من توجه میکردند، کارم بهتر بوده، اما او بیشتر دوست داشته میشده است. چون ارتباطش با آدمها مهربانانهتر از من است. برونگراست و با آدمها زیاد عیاق میشود. برعکس من که سخت با همکارانم ارتباطی غیر از ارتباط همکاری میگیرم. معمولا در این فضاهای همکارانه با خواهرم، مجبور غرهایش را دربارۀ فضای کار بشنوم. گاهی زیاد حرف میزند و من حوصلۀ شنیدنش را ندارم. هر وقت خانه مادرم میروم، خواهرم شروع میکند از کار صحبت کردن. دوست دارم فرار کنم. خیلی محبت دارد؛ اما به شدت هم با هیجاناتش درگیر است. خیلی کنترلگر است و به جای اینکه با آدمها از ناراحتیهایش حرف بزند، با رفتارش میخواهد حرف بزند. گاهی خستهام میکند. یاد دوران کودکیام و ارتباطم هم که با او میافتم از خشمگین میشوم. یادم است به شدت من را پایین نگه میداشت. اجازه نمیداد من حرفی بزنم، بروزی از خود داشته باشم و بدتر از همه، تمام مادرم را برای خودش داشت و نمیگذاشت ما به او نزدیک شویم. اینقدر تمامیتخواه! بود که حتی الان هم مادرم اگر حرفی را زودتر به ما بزند، زود میگوید به خواهرتان نگویید تا خودم بهش بگویم. خیلی محبت دارد، خیلی خرج میکند برایم، خیلی سعی میکند همراهم باشد، اما تهش من آن خواهر کوچکی هستم که در هفت سالگی او به دنیا آمدم و پادشاهیاش را بهم زدهام. من آن خواهر کوچکم که سر کار از او پوزیشن بهتری دارد، تا چند وقت پیش من آن خواهر کوچکی بود که ازدواج کرده بود و پدر و مادر به او افتخار میکردند. تا سالها من از اینکه شاغلم، بعد از اینکه شغل بهتری دارم، بعد از اینکه ازدواج کردهام، از اینکه هرکاری میکردم که او نکرده است عذاب وجدان داشتم. الان هم برایم همه چیز مسئله است. من هنوز کامل جدا نشدهام آدمهایی به من ابراز علاقه کردهاند (به خواهرهایم هنوز نگفتهام)، در کار جدید مدیر بخشی هستم که بخش او به نوعی زیر مجموعۀ من میشود. مستقل زندگی میکنم و توجه خانواده روی من است. از اینکه از میم برایش بگویم میترسم. چند وقت پیش داشتم از ابراز علاقه آن پسر همکلاسی برای مادرم میگفتم و دو خواهرم هم نشسته بودند. آخر حرفهایم خواهر بزرگم گفت حالا امیدوارم بخت تو هم مثل من نباشد! کسی را پیدا کنی. از روی مهربانی میگفت، اما برای من این صدا را داشت که باز من جلو افتادهام و او از این ناراحت است. او برایم خوشحال میشود، اما نوع رفتارش به من عذاب وجدان میدهد. اگر اتفاقی را که بین من و میم افتاده است، بگویم چه؟ خواهرم سال دیگر چهل سالش میشود، تا به حال رابطهای نداشته و من برای داشتن رابطه پیش او عذاب وجدان دارم. این چند وقت هم متوجه تغییر رفتار من شده است. احتمالا هم دیده است که چندبار اسم میم روی گوشی یا لپتاپم افتاده است و گاهی میگوید مطمئنی خبری نداری؟ این هم آزارم میدهد. امروز میگفت: دیشب خواب دیدهام مراسم عقدت است، خیلی خوشحال بودی و ماهم دلشوره داشتیم که هنوز کارهایمان را نکردیم و مهمانها چرا زود آمدهاند. برایم خوابش خیلی نمادین بود.
شبها زود میخوابم و روزها زود بیدار میشوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، مینشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه میکنی و میبینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه میدانی حداقل تا 11 نیروهایت مشغول به کار نمیشوند و باز هم باید در خلوت و تنهایی خودت بنشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن.
امروز بنا بود خانمی بیاید خانه را تمیز کند. هیچ حوصله تمیزکاری ندارم. صبحها تا چراغ آشپزخانه را روشن میکنم سوسکهای ریزی میبینم که از نور گهگیجه میگیرند و میخواهند فرار کنند. گاهی میگذارم فرار کنند و گاهی هم با یک حرکت میکشمشان. در این سالها اولین بار است که چنین خانه درهمپاشیدهای را دارم تحمل میکنم. عجیب است که از یک ماه پیش هیچ دستی نزدم به خانه. نه جارویی، نه تیای، نه گردگیریای. فقط چند وقت یکبار ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی را پر و خالی میکنم. قبلا دوست داشتم آدمها در خانه رفتوآمد کنند؛ اما حالا آنقدر بیحوصلهام که حتی حرف زدن در خانه خودشان هم برایم سخت است، چه برسد به اینکه بخواهم آدمهایی را دور خودم جمع کنم. گاهی از خودم میپرسم نکند آن همه دوست و رفیق دور خود جمع کردن کار وی بود؟ البته که او دوست داشت با آدمها بیشتر از با من در ارتباط باشد، اما همۀ این دوستانی که این سالها کنار ما بودند، اول با من آشنا شدند و رفیق هم بودیم و شدیم. نگهداریشان کار وی بود؟ یا اینکه چون هنوز خلقم پایین است و گیج و عصبیام نمیتوانم ارتباطاتم را از سر بگیرم؟ نکند این همه آدم را از دست بدهم؟ کاش میتوانستم بهشان بگویم بهتان احتیاج دارم اما حالا توانش را ندارم. آدمها برای ما و مشکلاتمان صبر میکنند؟ اصلا نیاز است این همه آدم دور خودم داشته باشم؟ نیاز است. اگر نبود این یک سال را چطور میگذراندم.
از خانه و کثیفیاش دور نشوم! چرا بالاخره بعد از این همه مدت زنگ زدم کسی بیاید خانه را تمیز کند؟ ذوق آمدن میم را داشتم. اما بعد از یکشنبه و فروکش کردن آن ذوق و انرژی و گریه کردنهای مداوم برای خودم و اینکه شاید آخرین ماه سال بتوانیم همدیگر را ببینیم و اصلا شاید اتفاقی بینمان نیفتد، بیخیال خانه شدم. بیخیال جارو کشیدن ساده. بیخیال تمیز بودن و آدم بودن.
خانهام نمادی از حال واقعیام است. پر است از خوردهریزهایی که حالم را نمیدانم بد میکند یا نه. اصلا اهمیتی برایم دارد این همه کثیفی؟ برای که تمیز کنم؟ خودم که با این شکلی بودنش کنار میآیم. این به ذهنم هم میرسد، گوشیام پر است از عکسهای دو نفره با وی، لپتاپم هم. هیچچیز و هیچجایی را نمیتوانم پاک کنم. هنوز باور تنها بودن، باور بدون وی بودن سخت است.
کمتر از دو هفتۀ دیگر جداییام رسمی میشود.
عجب چند روز عجیبی را گذراندم. اصلا حالم را نمیفهمیدم. خداروشکر که هورمونها همیشگی نیستند. حالم واقعا خراب بود. الان بهترم. حداقل صحبت با درمانگرم کمی آرامم کرد. انرژی معتدل شده است و دارم به روال قبل ادامه میدهم. کمی عقلم سر جا آمده است. از آن سه هفتهای که از میم پیشنهاد گرفتم دور شدهام انگار. اینطوری احساس میکنم بهتر میتوانم ببینم. الان دارم به این فکر میکنم که چطور باید به رابطه با او فکر کنم و روند رابطه با او چطور باید باشد. کمی هم فکر نکنم بهتر است. بگذارم پیش برود. هر اتفاقی افتاد، افتاد. حداقل الان میدانم از لحاظ روانی خیلی توان این را ندارم که جستوجوگری کنم و کنجکاوی داشته باشم که چه رخ میدهد. شاید دارم از سرکوب احساس استفاده میکنم، یا شایدم دارم از خودم به طریقی مراقبت میکنم. هرچه هست، دل قویدار باید باشد که کمتر صدمه ببینم و در هیچ چاهی خودم را نیاندازم.
برای درمانگرم از آن روزی گفتم که میم سالها قبل من را پیش یکی از فیلمنامهنویسهای معروف برد که دوست صمیمیاش است.یادم آمد او چقدر با بودن من کنارش راحت بود و چقدر صرفا من را دوست خودش میدانسته، که اگر بیشتر از دوست بودم اینقدر راحت من را درگیر آدمهای نزدیکش نمیکرد. بعد یادم آمد که یکدفعه دعوتم کرد خانۀ آن فیلمنامهنویس. آن روز خیلی روز تلخ و بدی بود. به من گفت حوصله بیرون رفتن ندارد، بیایم خانۀ دوستش که آنجا باهم کار میکنند. من هم به هوای بودن دوستش رفتم. یادم است زمستان بود و پالتوی قشنگی را که تازه خریده بود با لباس بافت شیکی ست کرده بودم و پوشیده بودم. از در که وارد شدم و نگاه سرد میم را دیدم حالم عوض شد. با اینکه خانه گرم بود، حتی جرئت نکردم پالتو را دربیاورم. میترسیدم به من حرفی بزند. میترسیدم کار اشتباهی بکنم. از گرما داشتم لهله میزدم و او هم رفت نشست پشت میزش به انجام دادن کارهایش. من هم روی مبل قدیمی نشسته بودم و سقف و دیوارها را نگاه میکردم. آن زمان اینترنت و شبکههای اجتماعی هم نبود که خودم را سرگرم کنم. فقط دلم خوش بود که گاهی میم سرش را بالا میکرد، حرفی میزد و جوابی میدادم و تمام. گمانم چهار پنج ساعت همینطور گذراندم تا دوست فیلمنامهنویسش آمد. نیم ساعت کنار او نشستم و حرف زدم و رفتم. یادم نمیآید چطور به من گذشت آن روز. یعنی از احساسات و آنچه بر من گذشت چیزی خاطرم نیست، اما یادم است که حالم خوش نبود. کلافه بودم و نمیدانستم چرا اینطور برخورد کرده است. حس بدی حتما داشتم. شب که به سمت خانه طای عزیزم داشتم برمیگشتم، میم برایم اسمس داد. گفت ببخشید امروز اینقدر ان بودم! حالم خوش نبود. حالا از چه چیزی میترسم؟ از اینکه حالش خوش نباشد، من را بگذارد گوشهای، بدون اینکه حرفی بزند و از حالش بگوید و بعد که تمام کثافتهای درونم بالا آمد و آن خوب نیستیهایم رو شد، بگوید ببخشید که ان بودم، حالم خوش نیست.
آلودگی این روزها هی به فکرم میاندازد، که با وی میماندی. حداقل در کشوری بودی که آب و هوای خوبی داشت. از سودی که به تو میرساند استفاده میکردی، حالا دوستت هم نداشت که نداشت، مگر همه باید همدیگر را دوست داشته باشند؟ بعد یادم میآید آن کسی که زندگی را تمام کرد من نبودم، وی بود. حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم از او استفادۀ خاصی بکنم.
همه چیز برایم تازگی دارد. رابطهام با میم و موقعیتی که در آن هستم عیجب است. خیلی نمیتوانم تحلیل کنم چه اتفاقی دارد میافتد. چه رفتاری باید پیشی بگیرم، یا حتی خیلی سادهتر چطور باید حرف روزمره بزنم. از پشت گوشی خجالتزده میشوم. یکهو زبانم قفل میشود. مغزم سفید میشود و حرف زدن از یادم میرود. هیجانم بالاست. انگار آن انرژیای که سالها گم کرده بودم دوباره برگشته است. باورم نمیشود، شدم همان دختری که تا قبل از بیست و یکسالگی پر از حرف و انرژی و بروندهی بود. الان دوست دارم با آدمها حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم، شوخی بکنم و نشان دهم که چقدر خوبم! توی آینه نگاه میکنم، به صورتم دقت میکنم. میبینم آنطور که فکر میکردم هم نازیبا نیستم. همین که میم من را زیبا میبیند انگار کافی است. قبلا درگیر زیبایی نبودم، یعنی پذیرفته بودم من یک قیافه عادی دارم که همسرم هم آن را دوست ندارد. همه چیز برایم عادی بود و تلاشی نمیکردم، اما از بعد از پیشنهاد دوباره همکلاسیام و تاکیدش روی جذابیت ظاهریام و بعد هم پیشنهاد میم و جذاب خواندنم، انگار متوجه شدم که من هم از نگاه بعضی آدمها میتوانم زیبا و جذاب باشم. این حس خیلی برایم عجیب است. انگار بعد از 33 سال اتفاقی درون من افتاده است که دلم میخواهد خودم را از نظر ظاهری دوست بدارم. بعد از مدتها رفتم و برای خودم لباس خریدم. از آن کارها که همیشه با سختی و بیحوصلگی انجام میدادم در این ده سال اخیر. اما این دفعه چندین و چند لباس پرو کردم، خودم را میدیدم و دوست داشتم جذاب باشم. لباس را برای اینکه چیزی پوشیده باشم نخریدم، خریدم که خوشتیپ و جذاب و خواستنی هم باشم، حداقل برای خودم. چیزی که تازه دارم میبینم.
همه چیز برایم تازگی دارد. بلد نیستم این موقعیت را. خیلی سال گذشته از زمانی که با پسرها لاس میزدم. (غیر از لاس چه چیز دیگری میشود گفت؟) یکبار به میم گفتم الان نمیدانم در برابر این حرفت چه جوابی بدهم. گفت خودت را میزنی به آن راه؟ از ادبیاتچی بعید است! برای خودم هم عجیب و بعید بود که ندانم باید چه بگویم، اما چیزی که به نظرم میرسید این بود که واقعا خودم را میزنم به آن راه! هنوز انگار یک گارد پنهانی برای وارد شدن به رابطه جدید دارم. هنوز خودم را رها نکردهام و مغز و روانم با جسمم همراه نیستند. جسمم در طلب دیدن و ادامه دادن با میم است و روانم اینطور است که صبر کن، آرام آرام. چقدر روان پیچیده است.
کمی وا دادهام. احساساتم متعادل شده است. هنوز ذهنم بسیار درگیر است. هنوز به گوشی خیره میشوم که آیا میم پیامی میدهد یا نه. هنوز دلم میخواهد خودم را گول بزنم. هنوز دلم میخواهد برای خودم بلند بلند گریه کنم. اما چه میشود کرد باید ادامه داد. هر چقدر هم دور خودم بچرخم و گریه کنم و نخواهم باشم، باز هستم.
چیزی که این روزها به آن زیاد فکر میکنم نتیجهای است که از کم کردن رابطهام با میم برایم حاصل میشود. (حالتان دارد از میم و ملحقاتش بهم میخورد؟) من علاوه بر اتاق درمان که همۀ حرفم را راحت میزنم، پیش میم هم راحتم، اما بقیۀ دوستانم برایم آنقدر امن نیستند. شاید هم خیلی بحث امن بودن نیست، بیشتر از این جنبه که دوست ندارم آدمها به خاطر «من» نگران باشند. تا نگرانی خانواده را میبینم ژست دختر مستقل را میگیرم. تا نگرانی دوستانم را میبینم ژست دوست قهرمان را میگیرم. نمیدانم جنبه ضعیف نپنداشته شدنم مهم است، یا اینکه آدمها وقتشان را برای من بگذارند؟ چون احساس اضافه بودن و باری روی دوش دیگران شدن، خیلی اذیتم میکند. اتاق درمان هست، اما در اتاق درمان میروم برای درمان، خیلی روزمرهام را نمیگویم، خیلی از ذوق و شوقم در رابطه با کار یا دیگران یا هرچیز دیگر در زندگی نمیگویم. زمانش محدود به 50 دقیقه در هفته است و مثل میم هر روز و هر شب نیست. این داستانسرایی کردم که بگویم بعد با این جای خالی چه گهی بخورم؟ چه دغدغههایی دارم! کلی کار عقبمانده و روی هم تلنبار شده دارم، درس نخواندهام. کلی قول دادهام. هی ایده به نظرم میآید و برای آدمها و خودم تز بیخود صادر میکنم و وای از این همه کلافگی و تشویشی که دارم.
اتفاق ناگوار این یک ماه هم اضافه شدن 4 کیلو به وزنم است.
از همراهی عجیب میم گفتم؟ گمان نکنم. سهشنبه یک تجربهی جدید داشتم و صبحش در خلال پیامی در اینستاگرام به میم گفتم. مثل همیشه گفت اوکی است و موفق میشوم و از خودم انتظار منطقی داشته باشم. عصرش توی خانه نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم که دنبالم بیایند. گوشی را روی پایم انداخته بودم که دیدم میم دارد زنگ میزند. از تعجب شاخ درآوردم. کم میشود تماس بگیریم باهم. یا تصویری حرف میزنیم یا پیامکی. گوشی را برداشتم و یکهو پرت شدم به سالهای پیش. همان نوع سلام و احوالپرسی کردنش، همان حالی که صدایش برایم عجیب میشود و قلبم به تپش میافتد، و نیشم چنان باز میشود که دوست دارم فقط حرف بزنم و حرف بزنم و لوندی کنم و گوشی را قطع نکنم. برایم صحبت کرد. حال و احوال کرد. خوشحال و خندان بودنش را میتوانستم از پشت گوشی و صدایش بفهمم. ازم خواست تجربه را برایش بازگو کنم و دقیق گوش کرد و چند سوال پرسید و گفت چند نکته را رعایت کنم که تجربهام کمخطاتر باشد. چنین حمایتی، با اینکه به بهانه تشکر از کتابی بود که از سر کار برایش فرستادم، برایم یک چیز وصف نشدنی بود و باعث شد آن کار و تجربه جدیدم به شکل خیلی خوبی پیش برود.
حتی کارگاهی که پنجشنبه و جمعه گذراندم هم اگر همصحبتی با او و یاد گرفتن از او نبود، به این حال نمیگذشت. حالی که واقعا جانم را جلا داد و اعتماد بنفسم را بالا برد. دیشب بهش پیام دادم که چقدر خوبی و چقدر برای من اثرگذاری. او هم زد به در لودگی که خداروشکر چشمت به روی حقایق باز شد.
حالا که دارم در رابطه با میم با خودم کنار میآیم، بیشتر جدایی از وی اذیتم میکند. الان میدان اصلی شهر که میروم همهاش خندههای وی در گوشم است. یاد مسخرهبازیهایش، غر غرهایش، خندههایش.... وای از خندههایش، همه در سرم میچرخد. همه مکانها الان برایم پر از خاطره است. خاطرهها همه خوشایندند، حتی یاد خاطرههای سخت و ناخوشایند هم که میافتم ذهنم پس میزند. ای امان از این ذهن پر غرض من.
روز تراپیام را تغییر دادم. این هفته چنان گریهای روی کاناپه سر دادم که فقط چندبار بلند شدم تا بتوانم نفس بکشم. پیاماس بودن، دلتنگی، صحبتهای گاه و بیگاه با وی، همه و همه روانم را بهم ریخته بود. اینقدر تا اینجای هفته به سختی خودم را کشیدم که گاهی باور به اینکه این روزها میگذرد و زنده میمانم برایم سخت میشود. دیروز سر کار نرفتم. نتوانستم. خوابیدم فقط. روز قبلش هم همینطور. بیشترش دانشگاه بود و بعد رفتم ماساژ و بعد هم تراپی. بدنم اجازه نمیدهد مثل قبل باشم. هرکاری برایم فرسایشی و خسته کننده است. وکیل هم که زنگ میزند، جان از بدنم در میرود تا بتوانم با او صحبت کنم. حال وی خیلی بد است. مادرش هم چند روز پیش زنگ زد و تا سلام کردم گریهاش گرفت و قطع کرد. فردایش جاریام پیام داد. گفت: الف عزیزم دوست داریم و همیشه جایت توی قلب ماست. به قول تراپیستم جدایی ما خیلی شیک و دراماتیک است. همه همدیگر را خیلی دوست داریم و انگار واقعا خواهر و برادر خود را از دست دادیم.
این وسط هم درس و دانشگاه برایم بار شده است. چرا تابستان تمامش نکردم وقتی میشد؟ چطور فکر میکردم پاییز حالم بهتر میشود؟ گاهی از تصمیمهای لحظهای که میگیرم واقعا حیرت میکنم.
دیروز تولدم بود. شب قبلش 20 نفر از دوستانم سوپرایزم کردند. واقعا هم شگفتزده شدم. انتظارش را داشتم کاری بکنند ولی دقیقا زمانی کردند که اصلا انتظارش را نداشتم. خیلی خوشحال شدم. شب خیلی خوبی را گذراندم. با اینکه پیاماسم اما آن شب کنار بچهها به من خوش گذشت. خوشحالم از داشتنشان. شاکرم. شبش که میخواستم بخوابم یاد دوازده سال پیش افتادم که تولد خیلی بزرگی گرفته بودم. همه دوستانم را دعوت کرده بودم. همان شب وی بهم پیامک داد و ابراز علاقه کرد. آن شب دقیقا روی تختم در اتاقی که در خانه پدری دارم خوابیده بودم و پیامک وی را دیدم. پریشب هم همان حس را داشتم. روی تختم در اتاق خانه پدری بودم. غمگین شدم. یاد لذت و ذوق آن شبم افتاد و جداییای که بعد از دوازده سال نصیبم شد. صبح تولد وی پیام داد و ابراز دلتنگی کرد. تب داشت. ناراحت شدم که پیام داده. گریه کردم. آمدم سر کار و تلگرامم را که باز کردم کلی پیام تبریک از دوستانم گرفتم. همه با یک همدلی خاصی پیامشان را داده بودند. ابراز دلتنگی با آرزوی از بین رفتن غمهایم. خیلی برای قشنگ بود. نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. رفتم در دستشویی و های های گریه کردم. با اینکه چشمهایم سرخ شد، اما آرامش بعد از گریه برایم مهمتر بود.
چشمم هم به پیامها بود که میم پیامی بدهد و تا شب که عکسی در کلوز فرند اینستاگرامم گذاشتم و یادمش آمد که تولدم است حرفی نزد. پیام داد و تبریک گفت. مثل برادر بزرگی که رابطه دوستانهای با خواهرش دارد. چرا من اینقدر ذوق بودنش را دارم وقتی میدانم هیچ سرانجامی ندارد. چرا احساسات آدمی نفهم میشود. اصلا چرا اینقدر بالا و پایینم. چرا اینقدر نیاز به کسی دارم که دوستم بدارد؟ این همه دوست را که اینقدر دوستم دارند چرا نمیبینم؟ چرا میخواهم مردی باشد که با او رابطه احساسی داشته باشم، اما از وجود این دوستانم بهره نمیبرم.
من برای انجام کارهایم به یکی از فضاهای کار اشتراکی شهرم میروم. اینجا پر است از پسر و دخترهای جوان و گاهی هم نوجوان که دارند برای آیندهشان کارهای مهم میکنند. همهشان یک مهارت را حداقل بلدند، به یک زبان تسلط دارند و اگر به ترید کردن مشغول نباشند، یا برنامهنویسند یا پروژههای بزرگ را مدیریت میکنند یا در پی زدن استارتاپ جدیدند. تقریبا بیشترشان هم برنامه رفتن دارند، حداقل آنهایی که من دیدم. این همه بچه با استعداد چند قدم مانده تا از ایران خارج شوند. به قول یکی که نوشته بود، الان مهاجرت کردن جزیی از مراحل زندگی شده است؛ مثل کنکور دادن، سربازی رفتن، ازدواج کردن، بچهدار شدن. این دل من را به درد میآورد. دیروز یکی از دوستانم آمده بود پیشم کار بکند. وسط کار همسرش که از دوستهای نزدیکم است زنگ زد که ویزای توریستی کانادایشان آمده است. به ناچار برایشان خوشحالم، اما واقعا بودنشان دلگرمی است برایم. اگر اینها بروند، اگر عین برود، اگر خواهرم برود، من میمانم و یک زندگی خالی. عین زمانی که خودم داشتم میرفتم به من گفت تو پشت و پناهمی، بدون تو چه کنم؟ من برایم اینطور بود که من همیشه هستم. چرا میگوید بدون تو چه کنم؟ حالا که برگشتم و یکی یکی رفتن دوستهایم را میبینم و اقدامهایشان را میشنوم پشتم میلرزد. من چقدر دلگرم بودم به بودنشان. باید گروههای جدید ساخت؟ باید روی تنهایی خود حساب کرد؟ برای منی که زیست اجتماعیام خیلی پررنگ است چطور این اتفاق میتواند بدون آسیب باشد؟ حالا بدون آسیب هم نه، آسیب کم. چقدر بزرگ شدن سخت است.
فکر میکنم میم را بهعنوان ابژه عاطفی قرار دادهام. زمانی که از بودنش ناامید میشوم، فشار عصبیای که به من از نبود وی وارد میشود، بسیار زیاد میشود. من از یک جایی به بعد میم را همه چیز کرده بودم. این چند وقت کم پیام میدهد. سراغی از من نمیگیرد. روزهایی هم که پیام میدهم حتی سوال خوبی؟ یا بهتری؟ را نمیپرسد. برعکس قبلا که همهاش از من خبر داشت. گفتم بهش. گفتم که چرا سراغ نمیگیری؟ گفت نمیدانستم اوضاعت خوب نیست. عذر میخواهم. گفتم: عذرخواهی نمیخواستم فقط از سر دوستی پرسیدم و گفت: خب عذرنمیخواهم. و من هم جوابی نداشتم و فقط به اوکی بسنده کردم. این حرفها مال اوایل هفته پیش است و هنوز پیامی نداده که بهتری یا نه. الان بیشتر که فکر میکنم میبینم من مراقبت و توجه او را جایگزین وی کرده بودم. من او را به جای خالی وی گذاشته بودم. محبتش را مینوشیدم و متوجه نبودم که این را از سر دوستی یا نگاه انساندوستانه میم است. با اینکه هی به خودم یادآوری میکردم، اما ناخودآگاه چیز دیگری از من میخواست. حالا انگار اوضاع برایم سختتر شده. حالا همه چیز خالی است. هیچ چیزی جلوی رویم نیست و من سخت ترسیدهام. خوابم بسیار زیاد شده. سرکار زود خسته میشوم. مغزم هشدار میدهد. تمرکز ندارم و انجام هرکاری برایم دشوار است. چند شب پیش کابوس دیدم و دوباره جیغ زدم. جیغ زدن برایم هشدار است. اینکه حواست باشد! دوباره داری خودت را از دست میدهی. سیگار کشیدنم بسیار شده است. چند روز دیگر تولدم است و تنها چیزی که دلم میخواهد حضور میم در شهرم، پیش من است. با اینکه رویایی بیش نیست، اما برایم قشنگ است. حتی جرئت ندارم پیامش بدهم. میدانم کارم درست نیست. اگر واقعا او را جایگزین وی کرده باشم، از دست دادنش، سختتر از سوگ از دست دادن وی است.
این روزها هر پسر مو بلندی را میبینم، وی یادم میآید. امروز سر کار یکی تل زده بود و یک لحظه خشکم زد. انگار که وی کنارم است.