دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی میکنم. از حرفهایی که میزند خشم میگیرم و دلم میخواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی میگوید فکر نمیکردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم میریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا میآید که من توی این خانه روی تخت افتادهام و فقط سرم در شبکههای مجازی است و او بیرون از این خانه دارد رشد میکند. چیزی تقصیر او نیست. همهاش به خودم برمیگردد اما آن بخشی از وجودم را که نمیتوانم کنترل کنم همهاش میرود سر حسادت و زخم زبان زدن و ریدن به زندگی. چند روز قبل که با میم حرف زدم گفت دو دستت را مشت کن و بهم فشار بده. چه اتفاقی میافتد؟ دردم گرفته بود. گفت حالا ببین روانت به چه روزی افتاده. داری همه چیز را چنان به خودت سفت و سخت میگیری که دردش به زودی منفجرت میکند. و همین هم شد. حالا این انفجار را سر وی میریزیم. تراپیستم که در تعطیلات نوروز است. با میم هم نمیخواهم حرف بزنم. وی هم که اصلا نمیتواند بشنود و حتی اگر بتواند خودم نمیخواهم. واقعا درماندهام. کلی دوست و رفیق هم در این مقاطع و با این دردهایی که من دارم و با روحیه محافظهکارانهام به درد نمیخورند. شدهام شبیه نوجوانهای 15 ساله. در برزخم. همهاش میخوابم. برعکس زمانی که ایران بودم و این یک سال اخیر خواب به اندازه داشتم، صبحها زود بیدار میشدم و بعد از مدتها توانسته بودم چند کیلو وزن کم کنم. حالا اینجا پر خوابم. نمیتوانم خوردنم را کنترل کنم و از این میترسم که از این همه نشستن و خوابیدن دوباره به آن درد عجیب کمر مبتلا شوم که با هر نفس کشیدنی انگار جانم از جسمم در میرفت.
چهار دیواری خانه مسخم میکند. ترس میاندازد در جانم و با دستهای سیاهش شانهها و پاهایم را محکم چسبیده که بیرون نزنم. من آدم تنها بودن در خانهام، آدم تنها بودن در محیط باز نیستم. چون از قضاوت دیگری میترسم. میدانم هیچکسی در این طرف دنیا تنها بودن من به تخمش نیست، اما اعتماد بنفس تنها بودن در بیرون را ندارم. حالا که دیگر پریود نیستم چه مرگیم است. دلم میخواهد از پنجره بیرون بپرم. گاهی دریا را که میبینم دلم میخواهد در سیاهیاش غرق شوم. خیلی وهمآلود است. خیلی.
امروز حالم بهتر است. پریود که تمام میشود انگار به زندگی برمیگردم. انرژی دارم برای کار کردن. ذوق دارم برای ادامه دادن و از یک برزخ بودن و نبودن خلاص میشوم. البته همیشه این حال را تجربه نمیکنم. این روزها به خاطر نومهاجر بودنم و وضعیتی که دارم تمام اتفاقات برایم غلو شده است. میفهمم که یک سری چیزها سر جایشان نیست ولی توان کنترل کردن را ندارم. امروز با این که زیاد خوابیدم؛ اما بعد از دوش گرفتن و قهوه خوردن رغبتم به کار زیاد شد. درونم خوشحالم و الان که واژه «خوشحال»ی را نوشتم لبخند زدم. همین کافی است.
دیشب یکی از شاگردانم پیام داد که میشود فلان روز برویم باهم فلان برنامه؟ از دیدن پیامش خیلی خوشحال شدم ولی از اینکه باید برایش بنویسم که دیگر نیستم ناراحت بودم. باورش نمیشد میگفت فکر کردم یک سفر تفریحی رفتهاید. گفتم نه عزیزم. چیز دیگری نمیشد گفت. اما از اینکه من را مناسب همراهی دیده خوشحال بودم.
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد.
رضا براهنی
دیشب میم پیام سال تحویل داد. خیلی خوشحال شدم. روز قبلش پیش خودم دل دل میکردم که پیامش بدهم یا نه. ندادم. چه خوب که پیام ندادم و خودش حالم را پرسید. هرچند اول فکر کردم یک تبریک سال نو معمولی است. بعد دیدم پرسید چطوری؟ و یک ساعت باهم حرف زدیم. آخرش گفت: «میخواهی جدی روی گرههایت کار کنیم؟ البته اگر تغییر انتخابت است» گفتم تصمیمم به تغییر است. اما بعد راجعبه این صحبت میکنیم. پیش خودم فکر کردم این باز کردن گرهها یعنی با میم در اتاق درمان بودن. الان خودم هفتگی با تراپیستم ارتباط دارم ولی روش میم و تراپیستم باهم فرق دارد. از طرفی بخاطر احساسات من نسبت به میم درست است که خودم را بسپارم به او؟ در این دوسال فکر میکردم از این احساسات عبور کردهام. اگر نکرده باشم چی؟ فقط نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشوم و حالم بدتر میشود. البته چیزی که قلقلکم میدهد هزینه تراپیست خودم است که باز افزایش پیدا کرده. من اینطرف دنیا بدون درآمد ریالی (درحقیقت بدون هیچ درآمدی) با کمی پولی که در حسابم در ایران گذاشتهام چطور هزینه درمان را بدهم؟ چه پیشنهاد عجیبی کرد. حالا باید چه جوابی بدهم را نمیدانم.
خلقم پایین است از وی عصبانیام. پریود ضعیف و عصبیام کرده و باران که امان چرخیدن در شهر را نمیدهد.
یکی آمده با لحن پدرانه یا مادرانه نوشته، «نوشتن در اینجا غرق شدن در سیاهیهایت است» یا چنین چیزی. یکی دیگر هم نوشته «چقدر چرتوپرت مینویسی و به تخمم که حالت فلان و بهمان است و این وبلاگ مثل هزارتا وبلاگ دیگر است که از لحن نوشتهشان مطمئنم همه را یکی مینویسد». آن روزی که این کامنتها را گرفتم حالم بد شد. تپش قلب گرفتم و حس بد بهم دست داد. این روزها خیلی حالم نرمال نیست ولی این واکنشها همیشه حالم را بد میکرده است. چند ساعت بعدش با تراپیستم جلسه داشتم. وقتی از وبلاگ نوشتنم گفتم گفت خوشحال است که توی یک ماهی که نتوانسته بودیم جلسه را برگزار کنیم راهی پیدا کردهام که حالم را بهتر کند. وقتی از کامنتها گفتم هم همان نظری را داشت که بعد از آرام شدنم بهش رسیدم. چه اهمیتی دارد به حرفهای دیگری که از وجوه من خبر ندارد توجه کنم؟ چرا باید چیزی که حالم را خوب میکند به بهانهی خوشایند دیگری کنار بگذارم. مینویسم و خوشحالم. به زودی هم وبلاگی با اسم و رسم واقعی خودم میزنم. هم اینجا و هم آنجا. اینطوری حال بهتر و بهتری خواهم داشت.
من در ایران جز آدمهای با حجاب محسوب میشدم. از دوازده سال پیش که تصمیم گرفتم هدبند بگذارم و موهایم را زیر روسری پنهان کنم، روند بالا و پایینی را تجربه کردم. مخصوصا بعد از ازدواج که به شدت روسری را جلو میکشیدم و از مغازههای حجاب ملزومات آن را فراهم میکردم. آن زمانها دلم میخواست روشنفکر دینی باشم. شاید به این دلیل که فقط با این روش میتوانستم جلب توجه کنم. چون افرادی که دور و برم بودند حجاب نرم در ایران را داشتند و در خانههایشان روسری از سر برمیداشتند. من این چنین نبودم. میخواستم در ذهن همه آن دختر فعالی باشم که حجاب هم دارد. همان بحث ورود به کارهای سیاسی و رعایت حجاب و از این دست مسخرهبازیها. راستش خیلی هم اعتماد بنفس طور دیگری بودن هم نداشتم و از طرفی در خانه هم باحجاب بودن پذیرش بیشتری داشت تا شلحجاب بودن. اما کم کم خسته شدم، دلم میخواست حداقل مثل دوران نوجوانی باشم و جلو کشیدن روسری برایم اهمیتی نداشته باشد. وی البته دوست داشت به همان حالت اولی که من را دیده باشم. چندبار هم سر اینکه اگر من روزی حجابم را بردارم چه عکسالعملی نشان میدهد دعوا کرده بودیم. البته که من در ایران قصد برداشتن حجاب را نداشتم. یعنی حوصله توضیح و اینکه چرا و چگونه را نداشتم و این وسط موضعگیری وی هم برایم ناخوشایند بود. خیلی هم آن موقع برایم مهم نبود و فکر میکردم چیزهای مهمتری هست که برایش وقت صرف کنم بهتراست. اما این دوسال اخیر همه چیز برایم تغییر کرد. واقعا از داشتن حجاب خسته شده بودم. برایم معنی نداشت که حالا این تکه پارچه چه کاری بناست برای من بکند و چه آرامشی میخواهد بدهد. واقعا چیزی نبود. جز اینکه من کلافه میشدم. از بودن با آدمها در خانه خودم با روسری خسته میشدم و به این فکر میکردم که اینها که همه دوستان منند چرا باید خودم را جلویشان روسریپیچ کنم. تا روز آخری هم که ایران بودیم به همان روال قبل بودم اما تا وارد فرودگاه استانبول شدم و کمی قدم زدم روسری را انداختم دور شانهام و بعد از سالها رهایش کردم. آنقدر که فکر میکردم پیش غریبهها سخت نبود. اما امان از زمانی که باید با آدمهای آشنا ارتباط بگیرم. قبل از اینکه از ایران بیایم تو شوخی و خنده در جمع خانواده خودم به پدر و مادرم گفتم. آنها طبق معمولی چیزی نگفتند و در شوخی من شریک شدند و عکسهایی را هم این چند وقته بدون حجاب برایشان میفرستم نگاه میکنند. دو سه دفعه اول هم با دوستانم شال گرمی را روی سرم انداخته بودم اما بعد کم کم روسری را جلوی همهشان برداشتم. اما هنوز سنگر دیگری مانده که فتح نکردم! آن هم خانواده وی است. البته خودش هم انگار دوست ندارد به خانوادهاش من را بدون حجاب نشان دهد. قبل از اینکه سفرمان شروع شود به او گفتم که قصدم چیست و او هم خیلی صادقانه گفت راستش من در ایران برایم سخت بود. احساس میکردم موقعیتم با برداشتن حجاب تو به خطر میافتد ولی خارج از ایران نه. حرفش با اینکه صادقانه بود اما حس اینکه من مال او هستم و خوبی و بدی موقعیتهای زندگیاش را با من تنظیم میکند حالم را بد کرد. گذاشتم پای اینکه هنوز کامل نتوانسته خودش را از بافت سنتی خانواده و جامعه رها کند؛ هرچند از حق نگذرم خیلی با دیگر مردان ایرانی فرق دارد و تلاشش را برای اینکه برابرانه فکر و رفتار کند میکند. اما برای رسیدن به برابری باید یاد گرفت و یاد داد و تمرین کرد. ما هم سعیمان را میکنیم.
ترکیب پیاماس، مهاجرت، تنهایی و غروب بد سمی است.
دو روز پیش نون پیام داد که پذیرش دانشگاه از کانادا برایش آمده. خوشحال شدم. نون خیلی دوست داشت از ایران برود. از همان دوران دبیرستان فکر و ذکرش رفتن بود؛ اما ازدواج و عاشق شدن ماندگارش کرد. حالا با بدتر شدن اوضاع ایران همسرش هم بالاخره راضی شده است که با او بیاید. آنها کسب و کار خوبی در ایران دارند، پیشرفتهای زیادی کردهاند و هر روز رو به جلو حرکت میکنند؛ اما وضعیت را خوب نمیبینند و دغدغههای ماندنشان هر روز کمتر از دیروز شده است. میدانم هرکسی بفهمد که رفتنی شدهاند از تعجب شاخ درمیآورد، بس که همه چیزشان در ایران از نگاه بقیه خوب است. ما رفتیم. آنها هم میروند. زوج دیگری از گروهمان هم که دو سالی است درگیر کارهای مهاجرتشان هستند. از یکی هم حرف نشنیده شنیدهام که فلانی هم دارد کارهایش را میکند. خواهر خودم هم ذهنش درگیر مهاجرت است. سه نفر هم مرداد امسال رفتهاند. یکیشان کانادا و دوتای دیگر آمریکا. یکی هم چندسال است دارد راههای مختلف را امتحان میکند، اما پولش نسبت به بقیه کمتر است و کارها برایش لاکپشتی پیش میرود. زوج از همجدا شده هم که در ظاهر هنوز باهم هستند، شهریور به احتمال زیاد میروند. این دو نفر میروند که در کشور مقصد از هم جدا شوند بدون آنکه خانوادههایشان جلوی جداییشان را بگیرند. چقدر همه چیز غمبار است. گروهی که ده سال است روز را باهم شب میکنیم و شب را باهم روز، به یکباره و در سال سیاه 1400 از هم میپاشد. تو ویدیو کالهایمان آرزوی روزی را میکنیم که کنار هم در یک کشور خوب همدیگر را از نزدیک ببینیم. چقدر همه چیز غریب و قریب است.
خدا لعنت کند باعث و بانیاش را.
صبحها که از خواب بلند میشوم، دلتنگم. اگر سر از توییتر و اینستاگرام در بیاورم با هر محرکی دلم میخواهد گریه کنم. اضطراب رهایم نمیکند و غمم زیاد است. اما باید به خاطر وی لبخند بزنم و بگویم ما میتوانیم. هر روز آیه یاس میخواند. هر روز از روز قبل از خودش ناامیدتر میشود و من باید مثل یک ناجی سر برسم و بگویم اشتباه میکند. واقعا هم اشتباه میکند. تواناییاش زیاد است و اعتماد بنفسش پایین. بدتر از همه مادرش، که خیلی هم دوستش دارم، است. حمایتش مالی است فقط. نمیداند نباید از سر آن دنیا به پسرش بگوید تو که شانس نداری، تو که هرجا بروی فلان میشود، یا بمیرم برای بچهام که همهاش به در بسته میخورد. نمیدانم مکانیزم دفاعیاش است در برابر نبود پسر عزیزش یا همیشه این حرفها را میزده و من کم میشنیدم. هرچند قبلا هم از حرفهای پدر و مادرش حالم بد میشد، اما الان برایم جور دیگری است. چون الان فقط من هستم که کنارش میتوانم دلداریاش دهم یا حرفهایش را بشنوم. نه دوست نزدیکی کنارمان هست نه همزبانی. بدتر از همه جلسات رواندرمانیاش هم بد پیش میرود. جوری شده که نسبت به درمانگرش خشم دارم. چرا بعد از 10-12 جلسه هنوز مقاومت وی را نشکسته؟ چرا کاری نمیکند که وی راحت حرف بزند و پشت تلفن مانیفست برای درمانگرش صادر نکند؟ و اینقدر جلسات بد پیش برود که وی بگوید من واقعا نیاز به درمانگر ندارم، هر وقت با توام حالم خوب است. همه حرفهایم را به تو میزنم و چی بهتر از این؟ اما وی نمیداند که چه بار سنگینی روی دوش من میگذارد. اصلا از خودش میپرسد که الفی دلش میخواهد حرفهای من را بشنود یا نه؟ حرفهایش اضطراب و غمم را بیشتر میکند. من نمیخواهم از ناتوانیهایش بشنوم. نمیخواهم بدانم تنها هستم. نمیخواهم بدانم خودم تکیهگاهم و هیچ پشتی ندارم. من از این رویهی یک طرفه خستهام. دوستش دارم. خیلی هم دوستش دارم؛ اما این همه ضعف آن هم در این موقعیت و در این حال بد تحملش برایم سخت است.
پ.ن: وسط هر نوشتهای گریهام میگیرد. باز خوب است تنها هستم.
به ساعت ایران الان ساعت 5:30 صبح است. اینجا که من نشستم، موبایلم ساعت 10 صبح را نشان میدهد. خیلی اختلاف ساعتی نیست، اما همین هم به کرختی و بیچارگیام اضافه میکند. مثلا جواب هرکسی را در واتسپ میدهم، پاسخی از او نمیگیرم. همه چیز فریز شده است و تا زمانی که آدمها بیدار شوند برایم ساعتها طول میکشد. دلم میخواهد با بعضیها حرف بزنم، اما نه دستم به تایپ کردن میرود نه دهانم به حرف زدن باز میشود. امروز وی روز اول کاریاش است. من تنهام و استرس یک سال این تنهایی را به دوش کشیدن به جانم افتاده است. چه باید بکنم؟ ترس بیرون رفتن دارم. از گم شدن، از نفهمیدن حرف و زبان دیگری، از نگاه دیگری میترسم. بدجور به وی وابسته شدم. هر وقت او باشد همه چیز خوب است. میتوانم در خیابانها راه بروم، میتوانم کمی با مردم ارتباط بگیرم ولی بدون او کاملا ناتوانم. همان اتفاقی که در زندگی کردن در تهران برایم افتاد. هیچوقت یادم نمیرود؛ هفتهی اولی که تهران بودیم و مادرم همراه بود پیشنهاد کرد برویم بیرون کمی دور بزنیم. مادرم هیچ ترسی نداشت. اما من؟ از شدت ترس و اضطراب نمیتوانستم قدم از قدم بردارم. موبایلم را چسبانده بودم به سینهام و سرم را اینقدر خم کرده بودم که ببینم مسیر در نقشه گوگل از کدام سمت است. عصبی بودم و هر قدم اشتباهی که برمیداشتم عصبیترم میکرد. از خیابان بهار به زور خودم را کشاندم سر هفت تیر، هر چقدر خیابان بزرگتر میشد ترس من هم از خیابان و مردم و اتمسفر و هرچه که بود بیشتر میشد. تابه حال خودم را آنطور زبان و ذلیل ندیده بودم. مادرم میخواست جلوتر برود، میخواست بیشتر ببیند، اما من نمیخواستم. میترسیدم. دستش را کشیدم و با تشر برش گرداندم. الان گریهام گرفت. یاد مادرم و حال بد آن روزم، حال الانم را خرابتر کرد.