اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

بیست و یکم

با میم حرف زدن حالم را چند درجه بهتر می‌کند. امروز داشتم برایش درباره باج دادن‌های عاطفی‌ام می‌گفتم. چیزی که فکر می‌کردم انجام نمی‌دهم ولی تو صحبت با تراپیستم متوجه شدم که برای بیشتر کارهای و ارتباط با بیشتر آدم‌ها از این روند استفاده می‌کنم که طرد نشوم. که دوست داشته بشوم. این یکی از بدترین رفتارهایی بود که درباره‌ی خودم می‌توانستم متصور شوم. همیشه از آدم‌هایی که خیلی علنی برای نگه داشتن دیگری تلاش می‌کردند بدم می‌آمد. رفتارهایشان اذیتم می‌کرد و بدون اینکه متوجه باشم خودم هم همان رفتار را در برخورد با دیگری نوعی انجام می‌دهم. مخصوص در برخورد با وی. من از طرد شدن و روبه‌رو شدن با کنار گذاشته شدن به شدت می‌ترسم. از خوب نبودن، از اینکه آدم‌ها نخواهند با من باشند. برای همین همیشه از میم خشمگین بودم. برای همین تا وی پیشنهاد رابطه داد آن هم بعد از گذشت یکی دو ماه از تمام شدن روابطم با میم، سریع پذیرفتم. با او ازدواج کردم و تا الان هرکاری که در زندگی کردیم من آن را همراهی نامیدم ولی در واقع نادیده گرفتن خودم بوده است و فقط خواستم او را نگه دارم. اصلا مهم نیست این نگه داشتن از عشق است یا علاقه یا هرچی، من باید همه چی را نگه دارم مگر اینکه خودم آن یا او را کنار بگذارم. 

روبه‌رو شدن با این واقعیت‌های رفتاری و درونی  انرژی عجیبی از آدم می‌گیرد. مهاجرت، زندگی جدید، سعی در تعریف جدید از خود داشتن، پذیرفتن خود و  هندل کردن روابط زناشویی برایم خیلی سنگین است. له نشدن و دوام آوردنم آرزو است.

بیستم

امروز بالاخره بعد از مدت‌ها با تراپیستم حرف زدم. از این دو هفته تخمی برایش گفته‌ام و همینطور اشک ریختم. پیش این آدم خود واقعی‌ام را می‌بینم که چطور به جان خودم افتادم و رها نمی‌کنم و همیشه در انتظار تایید دیگری‌ام. هر قدمی که برمی‌دارم تهش برمی‌گردد به تایید دیگری. کاش این دیگری کمی دست از سرم برمیداشت تا می‌توانستم از بودن با خودم لذت ببرم. چنین روحیه‌ای داشتن عذاب الیمی است. هر قدمی که برمی‌دارید چشم‌تان می‌چرخد ببینید چه کسی دارد نگاه می‌کند. اگر آن دیگری متوجه شما باشد تایید و تحسین کند قدم بعدی را برمی‌دارید. من اینقدر ضعیف و ناتوانم در خودم بودن که برای نگه داشتن هرکسی باج‌ها می‌دهم. اینکه متوجه این موضوع هستم خوشحالم می‌کند ولی اینکه هنوز نتوانستم بفهمم به شکل متفاوتی دیگری هم می‌شود زندگی کرد غمم می‌دهد. این یاد گرفتن و یاد گرفتن و یادگرفتن. کاش بتوانم زندگی‌ای داشته باشم که به حد تعادل در آن «من» مهم هستم نه «دیگری». 

نوزدهم

بعد از یادداشت دیروز میم بهم پیام داد وقت داری باهم حرف بزنیم؟ گفتم وقت دارم اما توان ندارم. گفت نیازی به توان نیست فقط گپ بزنیم. و فقط گپ زدیم. و فوق‌العاده بود. باهم خندیدیم. برایش از شهر و کشور جدید گفتم. او از درس و کار گفت. میم برایم حرف زد. می‌توانستم توی چشم‌هایش نگاه کنم. عصرش اینقدر حالم خوب شد که شام درست کردم سالاد درست کردم دسر درست کردم. حیف همه چی مقطعی است. هیچ اقدامی برای حال خوب خودم بدون انگیزه بیرونی نمی‌توانم بکنم. امیدم به فرداست که روز تراپی است.

هجدهم

فردا امتحان دارم ولی مثل مرده‌ها نشسته‎ام روبه‌روی لپ تاپ و دهانم قفل شده است. حال منگی دارم. انگار جان از بدنم در رفته و غمی بزرگ روی تنم نشسته است. احساس سنگینی دارم روی سر و صورتم. دلم می‌خواهد بخوابم و تا بی نهایت با هیچ‌کسی صحبت نکنم. کاش می‌توانستم ماجرای هفته پیش را برای کسی تعریف کنم. شاید باری از روی دوشم برداشته می‌شد. کاش محرک ساده بیرونی وجود داشت که آدم به حرکت واداشته می‌شد. چقدر زندگی کردن سخت است. تا به ثبات می‌رسی ماجرای تازه‌ای شروع می‌شود و همه چیز در رنج اتفاق می‌افتد. هیچ محیط امنی همیشگی نیست و همه‌اش باید بیرون از دایره بازی کنیم. برای چنین زندگی‌ای تلاش کردن گاهی به نظرم پوچ است. باشد، رنج را می‌پذیرم اما توان ادامه با این همه درد را ندارم. پذیرفتن یک چیز است به دوش کشیدنش یک چیز دیگر.

من از نوجوانی رشد نکردم. هنوز مانده‌ام در هویت یابی. نمی‌دانم کیستم و چه باید بکنم. من فقط غرقم در غم و اندوهم که بسیاری اوقات حتی نمی‌دانم چرا غمگینم یا اندوه دارم. 

هفدهم

اوضاع روانی به شدت تخمی است. 

شانزدهم

واقعا نمی‌دانم برای نوشتن چنین چیزی که بر سرم رفت آماده‌ام یا نه.

نمی‌توانم. خیلی نوشتم و پاک کردم. اما هنوز برای خودم آنقدر تازه است که به زبان و کلمه نیاید. حتی نوبت فوری هم از تراپیستم نگرفتم. نمی‌توانستم برای او بگویم که بعد از ده سال میم توی صورتم نگاه کرد و بعد از شنیدن رنج این سال‌ها فقط عذرخواهی کرد.

پانزدهم

یهو میم پیام داد و حالم را پرسید. خوشحال شدم. حالم خیلی بد نبود. همین را گفتم. گفتم که «خشمگین شدم. داد زدم. خزعبل گفتم و کمی آرام شدم؛ اما به همان روال قبلم.» صحبت را شروع کرد. از اضطرابم گفت. علایم را برایم بالا و پایین کرد. یهو شروع کردم به حرف زدن. از این گفتم که خانه پناهم است و برای همین نمی‌توانم پا از آن بیرون بگذارم. گفتم که نمی‌دانم اینجا و این سر دنیا چه کسی هستم و این هیچ‌کس نبودن آزارم می‌دهد. گفت باید تراپی را جدی بگیرم و خودش چون رابطه‌مان دوستی است نمی‌تواند کاری برایم بکند مگر اینکه روزی یکی دو ساعت از سر رفاقت باهم صحبت کنیم. نمی‌دانم وقتی از بی‌هویتی‌ام گفتم گریه‌ام گرفت یا وقتی شنیدم که او هم نمی‌تواند کاری برایم بکند. اما آنقدر گریه کردم که پیام دادم دیگر نمی‌توانم حرف بزنم گریه امان را بریده. این حرف را ناخودآگاه برای جلب ترحم زدم؟ شاید. چون چند دقیقه بعدش گفت باهم پیام تصویری برقرار می‌کنیم. بگذار آزاد شوم، زنگت می‌زنم. الان از اینکه کی بهم زنگ بزند اضطراب گرفته‌ام. نمی‌داند حجابم را برداشته‌ام و نزدیک‌ترین دوست مومنم است. روسری سرم کنم یا اینکه همان‌طور که پیش بقیه هستم باشم؟ اصلا کار درستی هست که با که هنوز در پستوی قلبم نوری دارد باز سر حرف و درد دل را شروع کنم؟ نمی‌دانم. مخصوصا اینکه از حال و روز او هم خبر ندارم. نمی‌دانم کجای زندگی‌اش است و چه می‌کند. این چند سال اخیر فقط حرف از من بوده و گوش از او. 

به‌خیر کند.

چهاردهم

دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی می‌کنم. از حرف‌هایی که می‌زند خشم می‌گیرم و دلم می‌خواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی می‌گوید فکر نمی‌کردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم می‌ریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا می‌آید که من توی این خانه روی تخت افتاده‌ام و فقط سرم در شبکه‌های مجازی است و او بیرون از این خانه دارد رشد می‌کند. چیزی تقصیر او نیست. همه‌اش به خودم برمی‌گردد اما آن بخشی از وجودم را که نمی‌توانم کنترل کنم همه‌اش می‌رود سر حسادت و زخم زبان زدن و ریدن به زندگی. چند روز قبل که با میم حرف زدم گفت دو دستت را مشت کن و بهم فشار بده. چه اتفاقی می‌افتد؟ دردم گرفته بود. گفت حالا ببین روانت به چه روزی افتاده. داری همه چیز را چنان به خودت سفت و سخت می‌گیری که دردش به زودی منفجرت می‌کند. و همین هم شد. حالا این انفجار را سر وی می‌ریزیم. تراپیستم که در تعطیلات نوروز است. با میم هم نمی‌خواهم حرف بزنم. وی هم که اصلا نمی‌تواند بشنود و حتی اگر بتواند خودم نمی‌خواهم. واقعا درمانده‌ام. کلی دوست و رفیق هم در این مقاطع و با این دردهایی که من دارم و با روحیه محافظه‌کارانه‌ام به درد نمی‌خورند. شده‌ام شبیه نوجوان‌های 15 ساله. در برزخم. همه‌اش می‌خوابم. برعکس زمانی که ایران بودم و این یک سال اخیر خواب به اندازه داشتم، صبح‌ها زود بیدار می‌شدم و بعد از مدت‌ها توانسته بودم چند کیلو وزن کم کنم. حالا اینجا پر خوابم. نمی‌توانم خوردنم را کنترل کنم و از این می‌ترسم که از این همه نشستن و خوابیدن دوباره به آن درد عجیب کمر مبتلا شوم که با هر نفس کشیدنی انگار جانم از جسمم در می‌رفت.

چهار دیواری خانه مسخم می‌کند. ترس می‌اندازد در جانم و با دست‌های سیاهش شانه‌ها و پاهایم را محکم چسبیده که بیرون نزنم. من آدم تنها بودن در خانه‌ام، آدم تنها بودن در محیط باز نیستم. چون از قضاوت دیگری می‌ترسم. می‌دانم هیچکسی در این طرف دنیا تنها بودن من به تخمش نیست، اما اعتماد بنفس تنها بودن در بیرون را ندارم. حالا که دیگر پریود نیستم چه مرگیم است. دلم می‌خواهد از پنجره بیرون بپرم. گاهی دریا را که می‌بینم دلم می‌خواهد در سیاهی‌اش غرق شوم. خیلی وهم‌آلود است. خیلی. 

سیزدهم

امروز حالم بهتر است. پریود که تمام می‌شود انگار به زندگی برمی‌گردم. انرژی دارم برای کار کردن. ذوق دارم برای ادامه دادن و از یک برزخ بودن و نبودن خلاص می‌شوم. البته همیشه این حال را تجربه نمی‌کنم. این روزها به خاطر نومهاجر بودنم و وضعیتی که دارم تمام اتفاقات برایم غلو شده است. می‌فهمم که یک سری چیزها سر جایشان نیست ولی توان کنترل کردن را ندارم. امروز با این که زیاد خوابیدم؛ اما بعد از دوش گرفتن و قهوه خوردن رغبتم به کار زیاد شد. درونم خوشحالم و الان که واژه «خوشحال»ی را نوشتم لبخند زدم. همین کافی است.

دیشب یکی از شاگردانم پیام داد که می‌شود فلان روز برویم باهم فلان برنامه؟ از دیدن پیامش خیلی خوشحال شدم ولی از اینکه باید برایش بنویسم که دیگر نیستم ناراحت بودم. باورش نمی‌شد می‌گفت فکر کردم یک سفر تفریحی رفته‌اید. گفتم نه عزیزم. چیز دیگری نمی‌شد گفت. اما از اینکه من را مناسب همراهی دیده خوشحال بودم.

دوازدهم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد.

رضا براهنی